صبح نزدیک است
افتاب به زودی خواهد درخشید.صبح دل انگیز نزدیک است .
دیشب ساعت دو ، همراه رحمان رسیدیم خونه ، از گچساران که از کاروان جدا شدیم ، تا یاسوج رو توی ماشین خوابیدم  و اومدیم و با کله شیرجه زدیم توی رختخواب، بعد از بلند شدن از خواب،  حدود های ساعت 11 ، دیدم هوا خیلی ملسه و نم نم باران دیشب طراوت خاصی به طبیعت و علف های سبز داده ، خورشید هم گرمای لذت بخشی رو به شهر و روستا مون ساطع می کرد ، به پیشنهاد وحید ، شروع کردیم به قدم زدن به سمت تپه تل خسرو ، از لابلای باغها که رد می شدیم ، طراوت خاک و قطرات باران روی سبزه ها ، حال و هوای عجیبی درست کرده بود و صدای واق واق سگ گله ها  و بوی گوسفندان در حال چرا ، خاطره نوستالوژیک رو توی ذهنم تداعی می کرد، خاطره ای از جنس بهار میانه و خونه بی بی  ، وحید خاطره ای برایم تعریف کرد که اینقدر زیبا بود ، دلم نیومد اون رو توی وبلاگم ننویسیم، متن زیر بیان این خاطره است از زبان وحید: یه مدت پیش حدود های هفته ی نیکوکاری بود،  رفته بودم توی شهر ، کنار خیابان سبزه فروشها بساط جشن نیکوکاری و صندوق کمک های مردمی به راه بود و من هم داشتم قدم می زدم ؛ از فاصله چند متر جلو تر از من حضور یک مادر ، همراه با پسر نوجوانش با لباس های بسیار مندرس و فقیرانه نظرم رو به خودش جلب کرد ، مادره ،لباسی زرد رنگ محلی و بسیار بسیار مندرس و فقیرانه ،همراه با دمپایی هایی ،ساده و خونگی و پیراهن محلی که از ظاهر ان می تونستی اثار فقر  و مظلومیت رو ببینی ، پوشیده بود ؛ پسرک نوجوان هم تازه صورتش خط و خال انداخته بود و پشت لبش سیاه شده بود ، شلواری کهنه زرد رنگ ، که همان رنگ زردش از رخسار پریده بود ، پوشیده بود ، و از بس فراخ بود ، می تونست 4 دور ، دور پایش قر بخورد  ، پوشیده بود ، این دو داشتن با هم راه خودشون رو می رفتن ، از کنار صندوق ها که گذشتن ، بی توجه عبور کردن ، بدون اینکه مکثی کنند ولی یه چند متر که دور شدند ، مادره وایساد و فرو رفت تو فکر ، بعش از چند دقیقه عقب عقب برگشت و کنار صندوق وایساد و زل زد به داخل صندوق شیشه ای کمیته  امداد ، حدودا چند دقیقه نگاه به داخل این صندوق انداخت ؛ بعد خم شد ، و مثل اکثر زن های لر که پولهایشان را لای جورابشون ، قایم می کنند ، یه لوله کاغدی دراورد ، بازش کرد ، و شمرد ، 5 هزار تومن بود ،سپس نگاه به پولهایش کرد ، بعدش یه دو تومنی و یه هزار تومنی رو از پول های لوله شده اش برداشت و اون رو به دست پسر جوانش داد ، تا اونرو داخل صندوق بیاندازد ، و این کار رو پسرک جوان انجام داد .این صحنه رو که دیدم با خودم گفتم ، بارخدایا ، معنی و مفهوم ایثار و از خودگذشتگی رو چه کسی می تواند به این شفافیت و زلالی تعریف کند؟؟؟ ادمی که خودش نیازمند کمک و دستگیریه ولی با این وضع ،بازهم از خودگذشتگی میکنه و دو سوم تنها سرمایه اش رو صدقه می دهد !ادمی که خودش واجب الصدقه است ولی بازهم صدقه می دهد ؟ خدایا عاقبت هممون رو به خیر کن .

این صحنه ها رو زیاد توی شهر خودمون دیدم ، زن جوان ،سرپرست خانواری که در عین زیبایی و جمال ، توی سرمای زمستان شهرمون زیر پل هوایی میشینه و روی 500 تومن قیمت لیزک و ریواس و بیلهر و کلا علف های کوهی ، چونه می زند ولی حاضر نیست ،اسم خودش رو به ننگ و شرافتش رو زیر سوال ببره ، الله اکبر از این همه عزت و سرفرازی ، خدایا به حق خون شهدای گمنام ، به ما توانی بده تا بتونیم به تمام مستضعفین خدمت کنیم ، خدایا ما برای تعریف عزت و ادب و اخلاق به بیگانه رجوع می کنیم ولی افتاب های صداقت و عزت توی شهر کوچک اما پر محبت خودمان در حال درخشیدن هستن ، خدایا لیاقت و افتخار خدمت به این مردم رو نصیبم کن .

والسلام



نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |

عشق بود ، جبهه بود، جنگ بود

عرصه بر گردان عاشق تنگ بود ،

هر که تنها بر صلاحش تکیه کرد ، 

مادری فرزند خود را هدیه کرد ،

در شبی که اشکمان چون رود شد 

یک نفر از بین ما مفقود شد ،

ان که سر دارد به سامان می رسید ،

 انکه جان دارد به جانان می رسد .

انشالله فردا مهمون شهداییم و عازم سرزمین لاله ها و نخل های بی سر  هستیم ،مهمون حاج حسین خرازی ، مهدی باکری و سردار بی نام و نشان هور ، شهید علی هاشمی  ، مهمون سرزمینی خواهیم بود که بهترین فرزندان این اب و خاک ، با خون خودشون ،نگذاشتند ، پرچم لاالااله الله  زمین بماند ،به همین خاطر قصد دارم توی این اردو ، خاطرات روزانه ام رو از مناطق عملیاتی بنویسم ، تحت عنوان  " سفرنامه سرزمین لاله ها " ، باشد که خدمتی به شهدا کرده باشم  .هر وقت می خوام در مورد شهدا بنویسم یاد این حرف می افتم که می گفت ، بشکند قلمی که ننویسد بر سربازان خمینی (ره) چه گذشت . دعا کنیم که خداوند به ما قلمی روان و شیوا دهد ، باشد بتوانیم دین خون شهدا  رو خوب ادا کنیم . و در اخر ، الهم ارزقنا لشهاده فی سبیلک 

یا علی تا بعد 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
الان دارم از راهروی علوم پایه این وبلاگ رو اپ می کنم ، عجب ورژنی شده ازدواج های امروزی  ، به نظرم شما این مدل ها به سرانجام خیر میکشه؟من که بعید می دونم ، فرق ازدواج سنتی و مدرن هم تو همینه ، ازدواجی که توی اون خانواده ادم نقش نداشته باشه ، به نظر من به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره ، سواستفاده و اخرش بگی تو را به خیر و ما به سلامت ، خدا عاقبت همه ادم ها رو به خیر کنه . به نظر من  ته این روابط پشیمانی و سرخوردگیه ، بازهم دعا میکنم همه عاقبت به خیر شیم .

همراه سجادم ، سجاد داره ایمیلش رو چک میکنه و سرش توی لبتابشه . 

یا حق تا  بعد 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
امروز دوباره رفتم اموزش ، الحمد الله کار اموزشم درست شد ، بعد از اون رفتم کلاسد مدار منطقی دکتر خون جوش ، روز نسبتا خوبی بود ، عصر میرم کلاس اسمبل که از بچه ها خداحافظی کنم ، انشالله فردا صبح ساعت 10 یا 11 عازم دوکوهه و مناطق عملیاتی هستیم . 

انشالله

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
 امیرالمومنین امام على عليه‏ السلام فرمودند: ايمان چهار ركن دارد: توكّل بر خدا ، واگذارى كار به خدا ، راضى بودن به قضاى خدا و تسليم بودن در برابر فرمان خداوند عز و جل.
متن حدیث:

قال امير المؤمنين عليٌّ عليه‏ السلام : الإيمانُ لَهُ أركانٌ أربعَةٌ : التَّوكُّلُ علَى اللّه ، وتَفويضُ الأمرِ إلَى اللّه ، والرِّضا بِقَضاء اللّه ، والتِّسليمُ لأمرِ اللّه عز و جل .


«اصول كافي، جلد 2 صفحه47 - منتخب ميزان الحكمة صفحه 610»

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |

امروز اموزش کلا برجکم رو زد و کلا به هم ریخته بودم  ، اما ان لحظه ای که منتظرش بودم ، فرا رسید ، با خدایا،  به درستی که فتبارک الله احسن الخالقینی . 

یا علی تا بعد 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
یه دوش با اب ولرم بعد از والیبال و  خوردن سیب زمینی  نمک ، ای میچسپه که نگو و نپرس . حدودای ساعت 9 شب  بود که هوشنگ و حسن انصاری اومدن اتاق ، از اونجایی که نوروز درس داره و داره واسه امتحان میخونه ، بچه ها رو به بهانه قدم زدن بردم بیرون  و با هم تا مسجد دانشگاه قدم زدیم ، و از خاطرات گفتیم ، بسی خوش گذشت ، موقعی که اومدیم توی محوطه پردیس ، حاج امید و احسان پروا و تیمور رو دیدم ، این دیدن بهانه ای شد که سر دل بچه ها وا شه و از هر دری سخن بگویم ، بعد از کلی صحبت کردن و خوردن چیپس ،که مهمون امیر اسکندری بودیم ،رفتیم و والیبال بازی ، و بسی لذت بردیم از این بازی دوست داشتی و بعد رفتیم ، مرحله بعد ، این مرحله که قشنگ ترین مرحله امشب بود ، حدودا 2 ساعت طول کشید ، این مرحله که موتور اونرو بچه های لاری خوابگاه طراحی کرده بودند ، قشنگ ترین قسمت امشب بود ، زنگ زدم تیمور و گفتم کجایی ، و اونهم ادرس درخت گزگی رو داد که پاتوق همیشگی بود ، همراه با رحمان و احسان طالبی رفتیم و رسیدم به پاتوق ، بچه های اتاق لاری به اضافه مصطفی  و صادق جاوید و یه بنده خدای دیگه که اونرو نمی شناختم ،  حضور داشتند ، بساط معرکه ها و شوخی های تیمور و امیر اسکندری هم مثل همیشه به راه بود ، تیمور بهم گفت سید بیا کنار خودم بشین و ما هم با خوشحالی خودمون رو به کنار تیمور رسونیدم ، عجب جایی بود ، کنار اتیش و وسط بچه ها ولی هر کجا دست می ذاشتی ، سیم خاردار بود ، به هر زحمتی بود یه جایی باز کردیم و نشستیم ، سیب زمینی ها رو انداخیتیم توی اتیش و بعد از چند دقیقه پختند ، سیب زمینی های بخت برگشته رو دراوردن واسه خوردن ، اما چه خوردنی؟، هر گاز که می زدیم باید یه نموره جابجا می شدیم ، اخه روی سیم خاردار نشسته بود و هر لحظه یه جایی از سیم خاردا توی بدن ما می نشست و کلا سیب زمینی رو زهر مارمون کرد ، تیمور و علی اصغر حس اچمی خوندنشون گل کرده بود و با لهجه لاری واسمون شعر می خوندند و ما هم بدون اینکه معنی شعر رو  به طور کامل و درست بفهمیم دست می زدیم ، بعد از خوردن سیب زمینی ها پخته و صحبت کردن طولانی از هر دری ، برگشتیم خوابگاه ، و من هم رفتم و دوش گرفتم و الان دارم این خاطره رو ثبت می کنم . نوروز هم سخت درگیر پلونومیاشه ، من هم سعی می کنم که مزاحم درس خوندنش نشم ، اخه من فعلا درس نداریم . 

یاعلی تا بعد 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
امروز صبح ساعت 4.5  رسیدم بندر ، رفتم خونه هوشنگ ، محمد توکل اومد و در رو باز کرد ، خونه نسبتا بهم ریخته بود ولی باز هم نعمت بود ، لباسم رو عوض کردم ، و خوابیدم ، تا حوالی 10 خوابیدم ، بعدد از بلند شدن لباس هام رو اتو کردم و وسایلم رو جمع کردم و از سبحان انصاری که تازه یه یک ساعتی بود اومده بود ، خداحافظی کردم و اومدم رسالت و سوار اتوبوس شدم و اومدم دانشگاه .اونجا میلاد رو دیدم با یه خانمی که نمی دونم کی بود ،  گرم سرگرم صحبت بود ، با هم یه ، روبوسی کردیم و رفتیم دانشگده فنی ، جاییکه نوروز و سجاد منتطر امدن من بودن . سجاد گفت بیا بریم از مدار ولی حوصله رفتن نداشتم ، همراه با نوروز اومدیم خوابگاه و لباس راحت پوشیدم و رفتم دیدن بچه ها ، ارش ، هوشنگ ، محسن و فرزاد نیک روی ، حسین و سعید ،و حالا می خوام برم پیش عراقی ، هوا نسبتا خوبه و نوروز هم داره رو پلونومیا کار میکنه .شام هم خدا زیادش کنه و گیر گرگ بیابون نیاد ، تن ماهی بود ولی نوروز یه طوری درستش کرده بود که قابل خوردن بود . 

فعلا برم پیش عراقی (بخوانید ارمین )

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
دردانه  فاطمه (س) سلام :

امروز جمعه بود ، و مثل تمام روزهام ، روتین وار گذشت ، خیلی عادی مثل هر روز ، امروز واسه مصطفی مطلب زدم ، واسه حسن هم زدم ، ولی به یادت نبودم  ، به فدایت  تمام زندگیم ، اخه چرا ؟باید جو گیر بشم تا یاد مولام بکنم  ؟ مولا جان نمی دانم کجایی ولی اینو یه بچه مسلمون می نویسه که دوست داره ، ولی هنوز شیعه ات نشده ، مولا جان به جان مادرت زهرا(س) قسم ، می ترسم بمیرم ولی  وجودت مبارکت رو درک نکنم ، مولا جان ، صاحب الامر ، تمام زندگیم ، کمکم کن ، کمکم کن تا راهم رو بشناسم ، دردانه ، به خدا زدم به خاکی ، به خدا از این می ترسم فردا روزی برسه ،  خودم رو توی  سپاه مقابل سپاهت ببینم ، بارخدایا ، اونوقت جواب مادرت زهرا(س) رو چی بدم ، کمکم کن ،کمکم کن،  ای اخرین دردانه ی اهل بیت  (ع) ، کمکم کن ، 

دل مستمند ای جان  به لبت نیاز دارد 

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد .


تعجیل در ظهور اخرین دردانه ی اهل بیت صلوات .

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
غم تهران ، غم تهران ، اقا غم تهران حرکت کرد ، نبود ، غم نبود ؟حسن رستمی رو قویا هرکه ببینه می تونه بفهمه ترکه ، اما یه ترک با اخلاص و فهمیده و عاقل ، اهل زنجان بزرگ شده قم ، امروز رفت خونشون ، ولی ظهر نهار هم واسمون درست کرد و اورد اتاق و گذاشت ، و بعد از روبوسی و خداحافظی عازم قم شد ، انشالله به سلامت برسه خونشون .

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
پاک و بی ریا ، با صداقت و پر انرژی ،  یکرو و خندان و و با قدی کوتاه ، صورتی لاغر و ابروهای پر و موهای طلایی و چشمهایی نسبتا درشت و کلا  دوست داشتنی ، اینها صفاتی است که توی اولین برخورد با این انسان دوست داشتی  از شخصیتش و ظاهرش برداشت می کنی ، هر وقت که می بینمش صداقت نوروز یادم میاد ، مطمئنم که نمی دونه من این وبلاگ رو دارم ، و الا نمی ذاشت با این اوصاف، اونرو ، توصیف کنم ، می خنیدید و می گفت ، سید زمانی داری در مورد دبیر انجمن اب صحبت می کنی ،با کمال احترام صحبت  کنید ، اخه مصطفی دبیر انجمنه ، اونهم دبیر انجمن اب ، با اون لفط دوست داشتنیش ، اسمش مصطفی است ، فامیلیش میرزائی جشنی ، اهل ارسنجان ، به گفته خودش تنها مهندس ابادیشونه و با خنده می گفت ، سید  توی ابادیمون 3 تا لیسانس وجود داره ، که یکیشون لیسانس امار از دانشگاه پیام نور بوانات داره و یکیش داره دانشگاه شیراز امار میخونه و من هم تنها مهندس ابادی هستم که در حال تحصیل هستم ، پدرش به شغل شبانی مشغوله و مادرش خانه دار ، پسر بزگ خانواده است و اهل کار و تلاش ، می گفت ، تا دانشگاه هستم ، با ملت می چرخیم و اقای میرزایی بالا و اقای میرزایی پایین ، تا میرسم ابادی ، بابام میگه: مصطفی ، مصطفی ، اون گو ها (بخوانید گاوها ) رو ببر واسه چریدن ، اخر عید هم بهش میگم : بابا دارم میرم دانشگاه ، شارژ مالیمون  کن ، میگه یه ماه داشتی واست خودت گلگشت می زدی ، می خواستی کار کنی واسه خودت و حالا با جیب پر برمیگشتی ، منم  بهش می گم: دیگه درس نمی خونم و اونهم میگه نخون ، اخر شب هم نه نه ام بهش میگه پسرم مهندسه ، اونهم مهندس دانشگاه دولتی ، و بابام هم راضی میشه و بهم پول اومدن میده . اهل بذله و شوخیه ، و دانش اموز مدرسه نمونه بوده ، توی اباده  درس خونده ، بسیار فعال ، پر تحرک و شاده ،  به شوخی می خندید ، می گفت سید ، تمام دخترای ابادی موقعی میشنون مصطفی اومده ، صف می بنندن تا مصطفی ازشون سان ببینه ، یه مهندس که میگن هزار تا مهندس ازش میچکه ؛ اوائل که تازه اومده بودم جهرم و اومده بودم خوابگاه اسد زاده یه اول صبحی اومد بالای سرم و گفت سید پاشو نماز صبح ، ما هم رفتیم و نماز رو خوندیم و اومدم کش تا کش افتادیم روی تختمون و خوابیدیم ، ولی اون می نشست و قران می خوند ، این کار هر روزمونه ، نماز صبح بعدش خواب ولی مصطفی نه ، مصطفی  ، امکان نداره بزار وقت نمازش بگذره ،  کاراکتری است که از لحاظ شخصیتی بسیار قوی ، امکان نداره این انسان ناراحت بشه ، غرور برای این  انسان تعریف نشده ، بسیار تیز و باهوشه ، سریع مطلب رو می فهمه و اگه ناراحت هم بشه ، چیزی نمیگه و کینه هم به دل نمیگیره ، ولی یادش می مونه ، ولی هیچ وقت به فکر انتقام کشیدن نیست ، از لحاظ شخصیتی یه حدودی کمی شبیه نوروزه  با چند  تفاوت بنیادی  ، که همین تفاوت ها باعث تمایز بنیادینش با سایر بچه هایی شده که تا  حالا می شناختم ، در وصف مصطفی باید بگم ،  مصطفی ازجنس نسل خودساخته است ، بدون اتکا به هیچ کس ، انسانی که ادم با وجودش احساس خلا نمیکنه ،و بسیار پای کاره ، و مسئولیت پذیر ، و اهل پیمان شکنی و دو رو بازی نیست و کلا ادم لایکیه . یادم باشد که مصطفی یک بازوی توانمند است .

فعلا 

یا علی 

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
بعد از شنیدن صدای اذان صبح ، خودم رو رسوندم به مسجد بین راهی ، که قبل از امدن من بسته بود ؛  از شدت سرما نک انگشتانم بی حس شده بود ، خودم رو رسوندم به اخرین پناهگاه ، در اهنی  و سنگین مسجد رو با عجله هل دادم ، و رفتم داخل تنها مکان برای دلخشویی یک مسلمون ، خدایا شکرت ، احساس گرمایی نسبی ،که ناشی از بخاری گازی مسجد که گازش رو از کپسول تامین می کرد ، تمام وجودم رو فرا گرفت ، خدایا شکرت ، سریع بند کفشهام رو باز کردم و رفتم سراغ بخاری ، بخاری که کلا یک شعله اش کار می کرد ، ولی باز هم جای شکر داشت ، حدودا ده دقیقه کنارش وایسادم تا یخ وجودم ، اب شد ، بعدش لب تابم رو زدم به برق و شروع کرد به شارژ شدن ، با عشق و رغبت ، استین رو زدم بالا و رفتم بیرون و با اب سرد وضوخونه یه وضوی سر حال گرفتیم و اومدیم و دوگانه باری تعالی رو زدیم به وجودمون ، چه حالی داد به خدا . بعدش خودم رو رسوندم به فوجی جونم  (مارک لب تابم ) ، دیدم اونهم حیات دوباره ای پیدا کرده ، شروع کردم به نوشتن قسمت اول سفرنامه سرزمین پارس  ، بنده خدایی که مسئول مسجد بود یه اقا سیدی بود ، که واقعا آدم محترمی بود ، چای درست کرده بود (این نکته خیلی  واسم جالب بود ، توی بعضی مساجد بین راهی جهرم ، اول صبح چای درست می کنند و به مسافرین و افرادی که واسه نماز میان ، چای میدن ، بدون هیچ چشم داشتی ، و حالا اگه بخوای یه کمکی بکنی اون پول را به صندوق کمک به مسجد می اندازی . ) بهم تعارف کرد ، ولی نمی دونم چم بود ، نخوردم ، چند دقیقه ای با لب تابم  کار کردم ، و بعد اون رو بستم و باهاش یه بالشت درست کردم و خوابیدم ، سید اومد بالای سرم و گفت افتاب طلوع کرده و کم کم می خوام برم ، واست ماشین خبر کنم ، گفتم اگه زحمتی نیست ، از مسجد اومدم بیرون و افتاب خودش رو داشت کشان کشان با جایگاه خودش می رسوند و انوار طلایی رنگش رو به  کائنات  تقدیم می کرد ، از سید خداحافظی کردم و سوار بر ارابه فولادین ساخت داخل (همون پراید خودمون)، رو به سرزمین  دارالمومنین یا همون جهرم لگام کشیدیم ،  الان ساعت حدود 7.30 دقیقه ، ، از کنار جاده  تابلوی بزرگ چشم هر بیننده ای رو به خوش ،جلب می کرد ،که بر روی ان بزرگ نوشته بود به دارالمومنین ، شهر جهرم خوش امدید ، وارد جهرم شدیم ، اولین چیزی که چشم رو به خودش توجه می کنه  ، وفور درخت مخصوصا نارنج و نخله ، از حیدراباد که عبور می کنی به یه فلکه ای می رسی ، که ماکت یه هواپیمای جنگی فانتوم  روش نصبه و یادمان شهید ابولفضل اسد زاده است ، از فلکه اسد زاده تا دانشگاه جهرم حدودا 7 دقیقه با ماشین راهه ، ماشین جلوی دانشگاه ایستاد ، و برای اولین بار دانشگاهم رو دیدم ، و ....

ادامه دارد ..............

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
کم کم دارم عازم سرزمین شرجی میشم ، برای یک سفر زیبا ، و دیدار با دوستان و رفقا و عزیزان ، در تدارک بار مالی این سفر زیبا هستم .سفر به سرزمین خون ، اما قبل از ان سفری به سرزمین شرجی خواهم داشت .

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
سبزه های کم کم دارن در میان ، و زمین داره لباس سبز می پوشه ، بوی بهار نارنج هم در مسیر دانشگاه تا خوابگاه ،هوا را معطر کرده ،امروز بوی بهارنارنج به وضوح قابل استشمام بود ، چه صفایی داره ؟

می دونی الان چی کم دارم؟ درست حدس زدی !  وجود پر مهر تو را  ای افتاب مهر 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
اخرش خوندم ، اخرش خوندم اما استرس زیادی داشتم ،تمام ملت در مورد عشق وعاشقی و معشوق و گمگشته خودشون شعر گفتن ولی شعر من متفاوت از همه بود ، در مورد شهیده ریم صالح الریاشی !با موضوع بازمیگردیم و گل نسترن می چینیم ! اول جلسه در مورد شهیده ریم صالح الریاشی توضیح مختصری دادم و بعدش شعر  رو خوندم ، کل ملت که تا لحضاتی پیش سر و صدایشان تا سر خیابون میرفت ، اروم نشسته بودند و گوش میدادند و از نگاهها پیدا بود که محک خوردند ، ما هم اتشین خواندیم ، اما استرس داشتم ،  می خواستم شعر ناتانائیل سلام رو بخونم ولی روم نشد ، ولی اخرش شعر ریم الریاشی رو خوندم . اخر قضیه هم ،  صدای کف زدن حضار استرس دلم رو ریخت  و گوشها را نوازش داد. راستی امشب بعد از چندین سال ، رفتم توی دوران کودکی ! بگید چی شد ؟اتوبوس اقایون نیومد ، ما هم رفتیم سر خیابون ، ماشین نبود ، با پا حرکت کردیم ولی بین راه برای  یه سایپا ،  دست بلند کردیم ، در اوج ناباوری وایساد ، ریختیم پشت سایپا و توی هوا بهار جهرم اومدیم تا فلکه چمران ، چه خاطره شیرین بود ، یاد خاطرات  اواخر دهه هفتاد پشت سایپای حامد برایم تداعی شد  . ای یادش 

فعلا 

یا علی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
امروز همایش ویندوز ایت (8) بود ، مهندس پارسه هم استاد مدعو ، کلا بیان خوبی داشت و تحلیل جالبی از ویندوز 8 داشت ، مراسم هم مراسم شلوغی بود ، با بچه های بودیم ، زیاد هم بد نگذشت ، هر چند مباحث یه کم تخصصی شد ، ولی باز هم چنگی به دل می زد .و ارزشش رو داشت .

یا علی 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
امروز  رفتیم پردیس دانشگاه  ، بازهم پردیس ! اما این پردیس یه کم متفاوت تر از پردیس هرمزگان بود ، 5 کیلومتر که از حیداباد به سمت لار رفتیم رسیدیم به یک در ، که به هیچ دیواری وصل نبود ، فقط یک در بود ، که کنارش نوشته شده بود ، پردیس دانشگاه دولتی جهرم ، 90 هکتار زمین خشک که ما رفته بودیم برای دومین بار ، داخل محیطش درخت کاری کنیم ، از کل ساختمان های دانشگاه فقط یک خوابگاه پسران ساخته شده بود و دانشکده علوم پایه در حال ساخت بود ، اما خوابگاه جالب و بزرگی بود با طرفیت 300 نفر ، اتاق هاش 4 نفره با طراحی جالب . به کمک عارف و وحید کشاورز و یکی از بچه های کامپیوتر 91 یه درخت نارنج رو توی محوطه خوابگاه کاشتیم ، عکس یادگاری هم انداختیم .بعد از شعر خوانی و جشن هایی که بچه های باغبانی تدارک دیده بودند ، یه سری توی محوطه پردیس هم چرخی زدیم ، جای جالبی بود ولی نه برای الان ، بلکه برای 10 سال دیگر .

انشالله 

یا علی 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
خم غریب شیرم غریب , هردمون غریبیم
یکیمون بیمار سخت و یکیمون طبیبیم...

..............................................................


تَش بگره عاشقی مِن ای فقیری

داسِ کُل، غله ی کوتا، مِن سَرَه زیری


...............................................................



وقت دوستی با تفنگه

قطاره‌ بالا سرم پرش فشنگه

وقتیکه مردم غم بدیدند

جان باختن خیلی قشنگه

...............................................................

نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
اسمش شب شعر بود ،ولی اندازه 6 سال خندیدیم ، فقط کافی بود دکتر شعبانی بره ، تا شب شعر رسمی و کلاسیک به شب خنده و جوک تبدیل بشه .خدا ازت نگدره اصغر ، ایوب ،احمد ، پیمان .چه قدر اینها مضحکه دراوردند و ما خندیدیم .اما خدایی احمد قاسمی غزل قشنگی خوند با اون لهجه شیرین بختیاریش .و بعضی خانوم ها از رشته ادبیات واقعا عالی شعر خوندند ، کلا شب قشنگ و دوست داشتی بود . جای تمام دوستام خالی .

یا علی 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
فردا شب قراره واسه اولین بار ، توی شب شعر ، شعر بخونم ، تا ببینم چه شود ، شعر خوانی من .

یا علی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
مصطفی اومد  و گفت سید پاشو نماز صبح  ، گفتم حالش رو ندارم ، خوابم میاد ، رفت .محمد اومد بالای سرم و گفت سید بلند شو ، دور شد ، باید بریم ، اتوبوس الان میره ؛ توی خواب بیداری از خودم پرسیدم ، برم ، نرم ، خوبم میومد ، شیطون هم بدجوری فشار میاورد و  هی می گفت بخواب، بی خیال دعای ندبه  ، کی این اول صبح میاد ، توی خواب و بیداری از خودم پرسیدم ، اگه نرم خیلی بد میشه ، اخه محمد خودش قبل از خدمت یه ادم لات و لوت بوده که توی خدمت ساخته شده و نمازش قضا نمیشه ، با نظامی ها اشنایی داشت و انوقت می تونست  بگه که ، نظامی ها جون بچه مردم رو توی پادگانها بالا میارن تا نماز  و دعا بخونند ولی وابستگان خودشون اهل نماز خوندن و دعا نیستند ،و اعتقادات اسلامی پایبند نیستند ، توی جنگ نفس و عقل بودم ، که یه دفعه از خودم پرسیدم ، ایا مهدی فاطمه(س) با ارزش تره یا ابرو و ظاهر خودت و بابات ؟ الله اکبر بر غلغله ای که توی وجودم درست شد ، با خودم گفتم ،  خاک بر سرت حمید  ، عبادت خدا رو  سرموفع که انجام نمیدی ، سنگ حضرت زهرا (س) رو به سینه می زنی ، حاضر نیستی برای دردانش و ولی امرت یک صبح از خواب بلند شی و صدای یا بقیه الله رو بلند کنی ؟درود بر مسلمانیم ، درود بر دینداریم ، دست مریزاد اقا سید  ! تلنگر کاری با ماکرد که سریع از تخت اومدم پایین و لباس پوشیدم ، اما حیف که دیر شده بود و اتوبوس رفته بود ، بچه ها گفتن این موقع صبح ماشین گیر نمیاد ، بریم داخل و بخوابیم ، دست کردن توی جیبم و دیدم 6 تومن دارم ، گفتم بی خیال 2 یا 3 تومن کرایه ، گفتم بچه بریم ، با من ، بچه ها گفتن سید کجا ؟مگه حالت خوش نیست؟این موقع صبح ماشین گیر میاد ؟ گفتم شما بیاید خدا بزرگه ! اخر یه کاری می کنیم ! رفتیم پایین ، باد سردی می وزید ، سر خیابون وایساده بودیم ، ماشین نبود ، بچه ها گفتن برگردیم !گفتم وایسید شما ، یه دفعه دیدیم یه پراید اومد خالی ، همه ریختیم سوار و رفتیم تا فلکه سپاه ، اونجا هم اتوبوس رو دیدیم ، گفتیم اقا ممنون ، وایساد ، دست به جیب شدم ، راننده که یه جوان با مدل نسبتا ژیگولی بود ، گفت برید به سلامت ، گفتیم الله اکبر که کارها ردیف میشه اگه نیت خیر باشه .رفتیم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم گلزار شهدا ، اونجا هم شلوغ بود و استقبال خانم ها خیلی خوب بود ،موکتها رو پهن کردیم ، و نشستیم و برای اولین بار در عمرم دعای ندبه را خوندم ، دعای ندبه با عطر شهدا با مزه سرمای اول صبح جهرم . بعد هم به غبارویی گلزار شهدا رفتیم ، چه صفایی داشت ،این فردوس، چیز خیلی جالب که دیدم، قبور شهدای مجاهد عراقی بود ، که اکثرا توی فاو و مرصاد به شهادت رسیده بودند . الله اکبر از مظلومیت این شهدا .

این شعر زیبا  رو هم از وبلاگ یکی از بینندگان وبلاگم قرض کردم واستون میرازم .

چه کنم تا که شبی لایق  دیدار شوم.

بهر دیدار گل فاطمه بیدار شوم.

همچو آن پیر خراباتی و عاشق پیشه

چشم بیمار تو را بینم و بیمار شوم

همه ترس من این است که ای محرم راز

بروم باز از اینجا و گنه کار شوم

کاش میشد که به سویم نظری میکردی

تا که از خواب گنه یکسره بیدار شوم

عاشقان بی سرو سامان و گرفتار تواند

کاش از عشق تو من نیز گرفتار شوم

در بیابان گناه و هوس وبی کسی ام

کمکم کن که دگر راهی گلزار شوم

یا علی


سرم به شدت درد میکنه ، خوابم میاد شدید 

تا بعد 


نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
رفتم توی اتاق پیش خانم صداقت تا ازش در مورد شماره کلاسمون سوال کنم ، نبودش ، ولی یه خانمی نشسته بود ، که قیافه فانتزی و عجیبی داشت و از روبرو که نگاهش می کردی ، قیافه ای معصوم و درست داشت ولی یه کم که کج می دیدیش ، شمایل اون دماغ عملیش به نمایش در می اومد ، از ایشون پرسیدم ، گفتن الان میان ، ما هم بی حوصله ، راهمون رو کشیدیم و رفتیم و با بچه ها نشستیم تا استاد اومد ، اه ، اینکه همون خانمه است ؟ نکنه این استادمونه ؟ چرا خودش بود ، خود خوش استادمون بود . لیسانس کامپیوتر از دانشگاه شهید بهشتی و ارشد هوش مصنوعی از شیراز و طاهرا دنبال دکتراش بود ، بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد با تلسط خیلی خوب رو مطالب ، و یه مشکل که واسه بچه های جهرم داشت ، نه واسه من ، انگلیسی درس دادنش بود . ما که عادت داریم به درس انگلیسی . کلا کلاس جالب و استاد جالبی بود . تا خدا چه بخواهد .

یا علی تا بعد .

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
امشب به مناسبت میلاد امام حسن عسکری (ع) ، جشن تقدیر از برگزیدگان علمی و فرهنگی و ورزشی توی سالن سینمای شهر بود ، جشن نبود عروسی بود ، خدا از سر تقصیرات هممون بگذره . 

شب خوش 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
به نام ان خدایی که در همین نزدیکی هاست . 

چشماش توی اسمون کار میکنه ، درحالی که دست شوهرش توی دستشه !  استغفرالله ، خدا ازتون نگذره ، خدا از اون ادمی نگذره که ظرفیت اسباب ارتباط  جمعی و یا مثلا ماهواره  رو نداره و ماهواره نگاه میکنه تا تهش بشه ، محند و سمر و ........

افت امروز جامعه ما شده ، مد پرستی و تنوع طلبی ، همه ما در انواع و اقسام اشکال زندگی از لباس گرفته تا سبک زندگی و کلا فرهنگ خودمون شدیم ، مقلد ، شدیم حلقه به گوش حضرات غربی ، و الی ماشالله طولانیه بحث این مقوله .تنوع طلبی ، خدایی تنوع طلبی کار زشتیه ولی این مدلش که توی بحث زناشویی و ازدواج وجود داره واقعا ازار دهنده و برای یکی مثل من کشنده است . فکر کن یکی رو دوستش داشته باشی ولی اون چشاش دنبال یکی دیگه باشه ، واقعا فکرش عذابم میده ، امروز یه بنده خدایی ، واسم یه حرفی زد ، اینقدر بهم فشار اومد که اومدم توی وبلاگم تا خودم رو خالی کنم . دعا کنیم که خدا همسرانی پاک ، با عفت و حیا و مومن و دین دار نصیبمون کنه . الهی امین 

فعلا بای  

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر