دیشب ساعت دو ، همراه رحمان رسیدیم خونه ، از گچساران که از کاروان جدا شدیم ، تا یاسوج رو توی ماشین خوابیدم و اومدیم و با کله شیرجه زدیم توی رختخواب، بعد از بلند شدن از خواب، حدود های ساعت 11 ، دیدم هوا خیلی ملسه و نم نم باران دیشب طراوت خاصی به طبیعت و علف های سبز داده ، خورشید هم گرمای لذت بخشی رو به شهر و روستا مون ساطع می کرد ، به پیشنهاد وحید ، شروع کردیم به قدم زدن به سمت تپه تل خسرو ، از لابلای باغها که رد می شدیم ، طراوت خاک و قطرات باران روی سبزه ها ، حال و هوای عجیبی درست کرده بود و صدای واق واق سگ گله ها و بوی گوسفندان در حال چرا ، خاطره نوستالوژیک رو توی ذهنم تداعی می کرد، خاطره ای از جنس بهار میانه و خونه بی بی ، وحید خاطره ای برایم تعریف کرد که اینقدر زیبا بود ، دلم نیومد اون رو توی وبلاگم ننویسیم، متن زیر بیان این خاطره است از زبان وحید: یه مدت پیش حدود های هفته ی نیکوکاری بود، رفته بودم توی شهر ، کنار خیابان سبزه فروشها بساط جشن نیکوکاری و صندوق کمک های مردمی به راه بود و من هم داشتم قدم می زدم ؛ از فاصله چند متر جلو تر از من حضور یک مادر ، همراه با پسر نوجوانش با لباس های بسیار مندرس و فقیرانه نظرم رو به خودش جلب کرد ، مادره ،لباسی زرد رنگ محلی و بسیار بسیار مندرس و فقیرانه ،همراه با دمپایی هایی ،ساده و خونگی و پیراهن محلی که از ظاهر ان می تونستی اثار فقر و مظلومیت رو ببینی ، پوشیده بود ؛ پسرک نوجوان هم تازه صورتش خط و خال انداخته بود و پشت لبش سیاه شده بود ، شلواری کهنه زرد رنگ ، که همان رنگ زردش از رخسار پریده بود ، پوشیده بود ، و از بس فراخ بود ، می تونست 4 دور ، دور پایش قر بخورد ، پوشیده بود ، این دو داشتن با هم راه خودشون رو می رفتن ، از کنار صندوق ها که گذشتن ، بی توجه عبور کردن ، بدون اینکه مکثی کنند ولی یه چند متر که دور شدند ، مادره وایساد و فرو رفت تو فکر ، بعش از چند دقیقه عقب عقب برگشت و کنار صندوق وایساد و زل زد به داخل صندوق شیشه ای کمیته امداد ، حدودا چند دقیقه نگاه به داخل این صندوق انداخت ؛ بعد خم شد ، و مثل اکثر زن های لر که پولهایشان را لای جورابشون ، قایم می کنند ، یه لوله کاغدی دراورد ، بازش کرد ، و شمرد ، 5 هزار تومن بود ،سپس نگاه به پولهایش کرد ، بعدش یه دو تومنی و یه هزار تومنی رو از پول های لوله شده اش برداشت و اون رو به دست پسر جوانش داد ، تا اونرو داخل صندوق بیاندازد ، و این کار رو پسرک جوان انجام داد .این صحنه رو که دیدم با خودم گفتم ، بارخدایا ، معنی و مفهوم ایثار و از خودگذشتگی رو چه کسی می تواند به این شفافیت و زلالی تعریف کند؟؟؟ ادمی که خودش نیازمند کمک و دستگیریه ولی با این وضع ،بازهم از خودگذشتگی میکنه و دو سوم تنها سرمایه اش رو صدقه می دهد !ادمی که خودش واجب الصدقه است ولی بازهم صدقه می دهد ؟ خدایا عاقبت هممون رو به خیر کن .
این صحنه ها رو زیاد توی شهر خودمون دیدم ، زن جوان ،سرپرست خانواری که در عین زیبایی و جمال ، توی سرمای زمستان شهرمون زیر پل هوایی میشینه و روی 500 تومن قیمت لیزک و ریواس و بیلهر و کلا علف های کوهی ، چونه می زند ولی حاضر نیست ،اسم خودش رو به ننگ و شرافتش رو زیر سوال ببره ، الله اکبر از این همه عزت و سرفرازی ، خدایا به حق خون شهدای گمنام ، به ما توانی بده تا بتونیم به تمام مستضعفین خدمت کنیم ، خدایا ما برای تعریف عزت و ادب و اخلاق به بیگانه رجوع می کنیم ولی افتاب های صداقت و عزت توی شهر کوچک اما پر محبت خودمان در حال درخشیدن هستن ، خدایا لیاقت و افتخار خدمت به این مردم رو نصیبم کن .
والسلام
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید
|