ای شعله تابان من
عصر ادینه یکی از روزای پائیز ، نمی دونم دقیقا امروز چندمه ولی کار دپارتمان تمام شد . روزا میتونست قشنگ تر بشه با بودن تو . میدونم میای و میخونی .
نوشته شده در تاريخ جمعه نهم آذر ۱۴۰۳ توسط حمید
|
الان که دارم این مطلبو مینویسم ، تازه از شرکت برگشتم و از سوز سرمای اذر ماه ، رفتم زیر پتو و خسته از کار ! چند روزه درگیر ساختمون واحد هستیم و تا این موقع سرکت می مونیم و خسته برمیگردیم خونه . اینقدر خسته برمیگردم خونه که دلم به هیچ نمیره . حوصله خودمم ندارم . فک کنم اصلا هیچ عشقی وجود نداره و همه عشق و عاشقی ها و افکار پیرامونیشون سر بیکاری شکل میگیره . ملت بیکارن عاشق میشن 🤔. فقط دلم خواب و یه دو سیبی میخواد . تمام
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم آذر ۱۴۰۳ توسط حمید
|