صبح نزدیک است
افتاب به زودی خواهد درخشید.صبح دل انگیز نزدیک است .

مح شفی آرام نشسته است و حرف نمی زند . حتی اجازه ندادن بره سر صحنه تصادف . درگیر شوک شده. فضای عجیبیه که حال ندارم بشینم بنویسم.

پناه بر خدا

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۱ توسط حمید |

دیشب دیر وقت رسیدم گرمسیر ، با عماد اومدم ، شنبه هم با امین برمی گردم . چهارشنبه روز مسخره ولنتاین بود ،دقیقا مسخره . ولی در لفافه برای این روز مسخره هم باید جواب پس داد . هر چند هیچ اعتقادی به به این روز ندارم و تا آخر عمرم به جا نمیارمش اگر به هر قیمتی تموم بشه . روزهایی که توش بازجویی وجود داره ، باید کشید زیرش . میگن یهودیان اروپا به انتقام هولوکاست سالهاست دارند از دنیا باج اون واقعه رو میگیرن ، احساس میکنم منم شدم اروپا در کنارش فلسطین بی دفاع . زندگی محلی برای باج دادن نیست ، شور و نشاط که مرد ، موقعی که مقایسه ها اومد وسط ، موقعی که همه مهم شدن جز تو و تو شدی ته اولویت ، یه جایی دیگه کم میاری . خیلی آروم و بی صدا وسایلتو برمی‌داری و میری . اینکار نه اومدی و نه رفتی . روزی متوجه نبودنت میشن که دیگه نیستی .

اگر زندگی اونی نشد که می‌خوام ، خیلی راحت بازی و تموم میکنم . من برده آفریده نشدم و به هیچ کس باج نمیدم .

تمام

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۱ توسط حمید |

صد سال تنهایی واقعا از اون کتابهاس که باید تا قبل از مردن حتما خوندش . بوئندیاها شاید بیشتر از همه توی این دوره کرونام توی ذهنم رژه رفتن ، حالا چرا؟ خودمم نمی‌دونم . ائورلیانو یا ارکادیو تا ریمیدوس خوشگله همشون جلوی ذهن بیمارم صف بستن . حتی دوست ندارم به فرناندا فک کنم ولی اونم جلوی ذهنم رژه می‌ره . ملکیادس با اون بدن لاغر مردنی و نحیفش داره نگاهم می‌کنه ، اورسالا رو میبینم داره تو خونه میچرخه . بیماری توانم رو بریده ، هیچ تغییر در بهبود حالم مشاهده نمیکنم ، بدنم به شدت عرق کرده ، ذرت و زهرا هم توی خونه بی بی میپلکن . زهرا چقدر خوشگل شده . ذرت البته فضول . هوا رطوبت توام با سرما داره ، حال مزاجیم هم خوب نیست . فردا ۲۲ بهمن بلیطی برای اهواز نبود . پس فردا را گرفتم . یادم باشه پول مص رو بهش پس بدم .

خدایا تمام بیماران را شفای عاجل عطا بفرما

یا علی

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۱ توسط حمید |

امروز هشتمین روز نقاهت رو طی میکنم ، برای تعطیلات دهه فجر آمده بودم گرمسیر ولی هجوم بی رحمانه کرونا ، کام را بر ما تلخ کرد و اتاقم تنها جایی بود که در آن اتراق کردم . این روزها شدید ترین درگیری با کرونا را نسبت به دفعات قبل تجربه کردم . سردرد کمردرد بدن درد دل و ارز . پکیجی کامل که تا الان ندیده بودم . شهر نورآباد سالیانه ۱۰۰ نفر پزشک تحویل جامعه میدهد ولی این شهر از فقدان دو تا درمانگاه درست رنج میبرد . این روزها بودن مص کنارم و محبت بی شائبه خونواده ، تحمل این بیماری را برایم مقدور ساخت . قدر سلامتیو باید دونست . خیلی بیشتر از اون چیزی که میگیم .

یا علی

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۱ توسط حمید |

قبلترا نمیفهمیدم دقیق دوست داشتین یعنی چه ! دقیقا نمیتونستم درک کنم یکی رو دوست داشته باشی ، معنیش چیه ! معنی فشار به روح و جسمت اومدن رو نمیفهمیدم . اصلاا دوست داشتن یک فرد از یه محدوده ای بیشتر رو درک نمیکردم . شاید تنها کسی باشه که تونسته این انقلابو رقم بزنه . اینقدر عجیبه این حس ، که بیانش برام سخته . هیچ وقت فک نمیکردم یک اخم و یا یک لبخند اینقدر میتونه روم تاثیر بزاره . شاید تنها چیزی که میتونم به مص بگم اینه :

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

یا علی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۱ توسط حمید |

دیروز عصبی از رفتاری نامعقولانش . پیامک دادنم به خانم مشاور و ارسال نشدن پیام . خوشحالم شدم پیامکی که در وضعیت عصبی فرستادم سابمیت نشده . بعد از ارسال پیامک یک جلسه مشترک با مالکی داشتیم.طی جلسه به صورت اتوماتیک پیامک مجددا ارسال شده بود و من بی خبر بودم که پیامک داره دوباره سابمیت میشه چون وضعیت انتن دهی توی پالایشگاه پریودیک تغییر میکنه. ذهنم کلا درگیر بود و اینگار برج زهر مار شده بودم در طول جلسه . بنده خدا نگاهم کرد دید خیلی حالم خرابه سعی میکرد نگاهش به چشمای من نیفته طی جلسه، سرمو انداخته بودم پایین و قوطی رانیمو باز کردم و خوردم ، کلا ذهنم درگیر بود و اصلا نمیتونستم به محتوا جلسه گوش بدم . بنده خدا رفتاری نشون داده که من از اون انتظار نداشتم . تقاضاهایی که به نظر خودم بی انصافی بود با اون حجم شرایط . حتی حاضر نباشی کوچکترین بند ممکن رو هم لحاظ کنی اصلا منطقی نیست . عصر برای فرار از دغدغه به کلاس خطم پناه بردم . احمد راهی رسوندم تا شهدا . رفتم یه بسته شیرینی هم خریدم که با بچه های کلاس دور همی شیرینی خورده باشیم طبق عادت مرسوم کلاس که هفته ای یک نفر شیرینی میخرید . موقعی رفتم سر کلاس دیدم هیشکی غیر استاد نیست . ظاهرا امتحانات بوده و استاد درگیر داوری امتحانات کاراموزان مختلف . خلاصه بسته شیرینی رو دادم به استاد و ول کردم رفتم هتل . بعد از اون باشگاه . توی کل روز ذهنم درگیر وقایع روزمون بود . باز ما دچار عجله شده بودیم در روابط انسانیمون و خروجیش ازار رساندن به همدیگه شده بود . بنده خدا هم باز رفت روی دنده لج و الان که دارم این مطلب را مینویسم نمیدانم فردا ها چه خواهد شد . سه شنبه هم با خانم شیرافکن جلسه دارم . بنده خدا جوری بهم گفت اشتباه کردی اینگار قتل نفس کردم که قابل بازگشت نباشه . کلا دلش روی شاخه انجیره و هر لحظه امادس که ایجکت کنه . نمیدونم تا کی قراره وضع ما این باشه . خدا عاقبت همه رو به خیر کنه . الان نشستم و دکتر روبرومه و مثل همیشه اروم داره کاراشو انجام میده . صدای خروپف عادل دیشب نزاشته خوب بخواب .دچار عذاب وجدان نیستم و علی رغم شیش ماه گذشته به خاطر کار دیروزم حالم خراب نیست چون نیاز داشتیم که مرزها مشخص باشه ولی دوست هم نداشتم پیامکم سابمیت میشد ولی چه کنیم که قربانی تکنولوژی شدیم .

انشالله عاقبت هممون به خیر بشه.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم بهمن ۱۴۰۱ توسط حمید |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر