صبح نزدیک است
افتاب به زودی خواهد درخشید.صبح دل انگیز نزدیک است .

حساب کتابام با یه شرایطی جور میشه ! بخوام تهران خونه بخرم باید کلی سختی بکشم و همه چیو جمع کنم تا بشه خرید! محل کار که بخواد تهران باشه ، فکر مسکن ادمو بهم می ریزه ! موقعی از خودت باشه دیگه میدونی چطوری بقیه زندیو ببری جلو . گاهی اوقات میگم بابای پولدارم چیزی بدی نیست ، بعد که فکر میکنم و ایثار خونوادم یادم میاد ، به خودم میگم ، برو خدا رو شکر کن که توی خونواده ای بزرگ شدی که خونواده برای قوام بنیان خونواده هیچی کم نزاشتن. خدایا شکرت به خاطر همه چیز . بهم پیشنهاد شد مدیر یکی از بخش های هلدینگ بشم توی تهران ، هر چی فکر کردم یه دلیل منطقی براش پیدا نکردم ! طرف کف کرده بود که مدیریت یه بخشو نپذیرفتم ! نمی دونست که من فضای تکنیکالو با دنیا عوض نمیکنم . ریوند بنده خدا میگفت همه دعوا میکنن ما جوابشون رو بدیم ، سید رو خودمون پیشنهاد میدیم ، ما رو ریجکت میکنه!

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ توسط حمید |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر