دیشب از خستگی توی حال بیهوش شدم و دمه های صبح از سرما پاشدم و رفتم یه پتو برای خودم اوردم و تا ساعت 9.35 خوابیدم . بعد بلند شدم رفتم تیپاکس و بسته رضا رو پست کردم . اینقدر هوا خوب بود که با همون موتوری که سوارش بودم توی گلستان یه چرخی زدم ، دلم نمیخواست از موتور پیاده بشم ! هوا به شدت دل انگیز بود .اومدم خونه و به محسن گفتم بیا بریم رامهرمز ساندویچ بخوریم ! تعجب کرد ! اخه تا اونجا 100 کیلومتر راهه ! تا حالا هم نرفته بود ! خلاصه نیومدش و منم نشستم دارم شبیه سازی میکنم . واقعا دلم نمیخواد از پشت سیستم پاشم در حالی که یک ساعت و چهل دقیقه دیگه اذونه ! احتمالا محسن بیاد و بریم ! ایمان هم زنگ بهم زد و گفت برنده شدم ! بابا الحمدالله این دوتا چقدر خش شانسن ! همه چی براشون جور میشه ! حالا اگر من بودم از زمین و زمان برام غضب میومد! الحمدالله
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴ توسط حمید
|