صبح نزدیک است
افتاب به زودی خواهد درخشید.صبح دل انگیز نزدیک است .

بعد از چند هفته فرصت شد با ایمان بریم رستوران و بعدش بریم کافه بشینیم. مثل همیشه خسته از شیفت برگشته بود و مثل جاروبرقی سینی دو نفره رو شخم کرد ، ماشین رو روندیم تا ساحلی شرقی و کافه ای که گاهی اوقات میریم . توی کافه پر بود از دختر و پسر هایی که خنده هایی زورکی و نگاههای خاص بهم تحویل میدادن ! گفتم ایمان به نظرت چرا این دخترا با این پسرا توی این کافه ها پلاسن ؟ در حالی که سرش توی گوشیش بود حرفی رو زد که الان که بهش فکر میکنم بی ربط هم نیست :

موقعی به درد نخوری باید دست به دست بشی همین . هیچ کدوم از این قرارا و دور دورا قرار نیست به سرانجام درستی بکشه ، خوش بگذرونی و وقت بگذرونی همین !

به عقب که نگاه میکنم و به ادمایی که میشناسم فکر میکنم ، میبینم درست میگه ، هیچ کدومش عاقبت به خیر نشدن! دختر رو سوار بر ماشین، برای اینکه جنس مونث جمعشون جور باشه اینطرف و اونطرف میبردن ! اداهای روشنفکری هم براش لحاظ میکنن در حالی که هیچ کس برای پارتنر واقعیش این فازا رو برنمیداره . دست به دست شدن حداقل خروجی این جمع هاست که اساسش بر خوش گذرونیه .

همین

باز ما جا شکرش باقیه وقتمون رو صرف خودمون میکنیم .

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴ توسط حمید |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر