بعد از شنیدن صدای اذان صبح ، خودم رو رسوندم به مسجد بین راهی ، که قبل از امدن من بسته بود ؛ از شدت سرما نک انگشتانم بی حس شده بود ، خودم رو رسوندم به اخرین پناهگاه ، در اهنی و سنگین مسجد رو با عجله هل دادم ، و رفتم داخل تنها مکان برای دلخشویی یک مسلمون ، خدایا شکرت ، احساس گرمایی نسبی ،که ناشی از بخاری گازی مسجد که گازش رو از کپسول تامین می کرد ، تمام وجودم رو فرا گرفت ، خدایا شکرت ، سریع بند کفشهام رو باز کردم و رفتم سراغ بخاری ، بخاری که کلا یک شعله اش کار می کرد ، ولی باز هم جای شکر داشت ، حدودا ده دقیقه کنارش وایسادم تا یخ وجودم ، اب شد ، بعدش لب تابم رو زدم به برق و شروع کرد به شارژ شدن ، با عشق و رغبت ، استین رو زدم بالا و رفتم بیرون و با اب سرد وضوخونه یه وضوی سر حال گرفتیم و اومدیم و دوگانه باری تعالی رو زدیم به وجودمون ، چه حالی داد به خدا . بعدش خودم رو رسوندم به فوجی جونم (مارک لب تابم ) ، دیدم اونهم حیات دوباره ای پیدا کرده ، شروع کردم به نوشتن قسمت اول سفرنامه سرزمین پارس ، بنده خدایی که مسئول مسجد بود یه اقا سیدی بود ، که واقعا آدم محترمی بود ، چای درست کرده بود (این نکته خیلی واسم جالب بود ، توی بعضی مساجد بین راهی جهرم ، اول صبح چای درست می کنند و به مسافرین و افرادی که واسه نماز میان ، چای میدن ، بدون هیچ چشم داشتی ، و حالا اگه بخوای یه کمکی بکنی اون پول را به صندوق کمک به مسجد می اندازی . ) بهم تعارف کرد ، ولی نمی دونم چم بود ، نخوردم ، چند دقیقه ای با لب تابم کار کردم ، و بعد اون رو بستم و باهاش یه بالشت درست کردم و خوابیدم ، سید اومد بالای سرم و گفت افتاب طلوع کرده و کم کم می خوام برم ، واست ماشین خبر کنم ، گفتم اگه زحمتی نیست ، از مسجد اومدم بیرون و افتاب خودش رو داشت کشان کشان با جایگاه خودش می رسوند و انوار طلایی رنگش رو به کائنات تقدیم می کرد ، از سید خداحافظی کردم و سوار بر ارابه فولادین ساخت داخل (همون پراید خودمون)، رو به سرزمین دارالمومنین یا همون جهرم لگام کشیدیم ، الان ساعت حدود 7.30 دقیقه ، ، از کنار جاده تابلوی بزرگ چشم هر بیننده ای رو به خوش ،جلب می کرد ،که بر روی ان بزرگ نوشته بود به دارالمومنین ، شهر جهرم خوش امدید ، وارد جهرم شدیم ، اولین چیزی که چشم رو به خودش توجه می کنه ، وفور درخت مخصوصا نارنج و نخله ، از حیدراباد که عبور می کنی به یه فلکه ای می رسی ، که ماکت یه هواپیمای جنگی فانتوم روش نصبه و یادمان شهید ابولفضل اسد زاده است ، از فلکه اسد زاده تا دانشگاه جهرم حدودا 7 دقیقه با ماشین راهه ، ماشین جلوی دانشگاه ایستاد ، و برای اولین بار دانشگاهم رو دیدم ، و ....
ادامه دارد ..............
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید
|