مصطفی اومد و گفت سید پاشو نماز صبح ، گفتم حالش رو ندارم ، خوابم میاد ، رفت .محمد اومد بالای سرم و گفت سید بلند شو ، دور شد ، باید بریم ، اتوبوس الان میره ؛ توی خواب بیداری از خودم پرسیدم ، برم ، نرم ، خوبم میومد ، شیطون هم بدجوری فشار میاورد و هی می گفت بخواب، بی خیال دعای ندبه ، کی این اول صبح میاد ، توی خواب و بیداری از خودم پرسیدم ، اگه نرم خیلی بد میشه ، اخه محمد خودش قبل از خدمت یه ادم لات و لوت بوده که توی خدمت ساخته شده و نمازش قضا نمیشه ، با نظامی ها اشنایی داشت و انوقت می تونست بگه که ، نظامی ها جون بچه مردم رو توی پادگانها بالا میارن تا نماز و دعا بخونند ولی وابستگان خودشون اهل نماز خوندن و دعا نیستند ،و اعتقادات اسلامی پایبند نیستند ، توی جنگ نفس و عقل بودم ، که یه دفعه از خودم پرسیدم ، ایا مهدی فاطمه(س) با ارزش تره یا ابرو و ظاهر خودت و بابات ؟ الله اکبر بر غلغله ای که توی وجودم درست شد ، با خودم گفتم ، خاک بر سرت حمید ، عبادت خدا رو سرموفع که انجام نمیدی ، سنگ حضرت زهرا (س) رو به سینه می زنی ، حاضر نیستی برای دردانش و ولی امرت یک صبح از خواب بلند شی و صدای یا بقیه الله رو بلند کنی ؟درود بر مسلمانیم ، درود بر دینداریم ، دست مریزاد اقا سید ! تلنگر کاری با ماکرد که سریع از تخت اومدم پایین و لباس پوشیدم ، اما حیف که دیر شده بود و اتوبوس رفته بود ، بچه ها گفتن این موقع صبح ماشین گیر نمیاد ، بریم داخل و بخوابیم ، دست کردن توی جیبم و دیدم 6 تومن دارم ، گفتم بی خیال 2 یا 3 تومن کرایه ، گفتم بچه بریم ، با من ، بچه ها گفتن سید کجا ؟مگه حالت خوش نیست؟این موقع صبح ماشین گیر میاد ؟ گفتم شما بیاید خدا بزرگه ! اخر یه کاری می کنیم ! رفتیم پایین ، باد سردی می وزید ، سر خیابون وایساده بودیم ، ماشین نبود ، بچه ها گفتن برگردیم !گفتم وایسید شما ، یه دفعه دیدیم یه پراید اومد خالی ، همه ریختیم سوار و رفتیم تا فلکه سپاه ، اونجا هم اتوبوس رو دیدیم ، گفتیم اقا ممنون ، وایساد ، دست به جیب شدم ، راننده که یه جوان با مدل نسبتا ژیگولی بود ، گفت برید به سلامت ، گفتیم الله اکبر که کارها ردیف میشه اگه نیت خیر باشه .رفتیم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم گلزار شهدا ، اونجا هم شلوغ بود و استقبال خانم ها خیلی خوب بود ،موکتها رو پهن کردیم ، و نشستیم و برای اولین بار در عمرم دعای ندبه را خوندم ، دعای ندبه با عطر شهدا با مزه سرمای اول صبح جهرم . بعد هم به غبارویی گلزار شهدا رفتیم ، چه صفایی داشت ،این فردوس، چیز خیلی جالب که دیدم، قبور شهدای مجاهد عراقی بود ، که اکثرا توی فاو و مرصاد به شهادت رسیده بودند . الله اکبر از مظلومیت این شهدا .
این شعر زیبا رو هم از وبلاگ یکی از بینندگان وبلاگم قرض کردم واستون میرازم .
چه کنم تا که شبی لایق دیدار شوم.
بهر دیدار گل فاطمه بیدار شوم.
همچو آن پیر خراباتی و عاشق پیشه
چشم بیمار تو را بینم و بیمار شوم
همه ترس من این است که ای محرم راز
بروم باز از اینجا و گنه کار شوم
کاش میشد که به سویم نظری میکردی
تا که از خواب گنه یکسره بیدار شوم
عاشقان بی سرو سامان و گرفتار تواند
کاش از عشق تو من نیز گرفتار شوم
در بیابان گناه و هوس وبی کسی ام
کمکم کن که دگر راهی گلزار شوم
یا علی
سرم به شدت درد میکنه ، خوابم میاد شدید
تا بعد
نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید
|