یه دوش با اب ولرم بعد از والیبال و خوردن سیب زمینی نمک ، ای میچسپه که نگو و نپرس . حدودای ساعت 9 شب بود که هوشنگ و حسن انصاری اومدن اتاق ، از اونجایی که نوروز درس داره و داره واسه امتحان میخونه ، بچه ها رو به بهانه قدم زدن بردم بیرون و با هم تا مسجد دانشگاه قدم زدیم ، و از خاطرات گفتیم ، بسی خوش گذشت ، موقعی که اومدیم توی محوطه پردیس ، حاج امید و احسان پروا و تیمور رو دیدم ، این دیدن بهانه ای شد که سر دل بچه ها وا شه و از هر دری سخن بگویم ، بعد از کلی صحبت کردن و خوردن چیپس ،که مهمون امیر اسکندری بودیم ،رفتیم و والیبال بازی ، و بسی لذت بردیم از این بازی دوست داشتی و بعد رفتیم ، مرحله بعد ، این مرحله که قشنگ ترین مرحله امشب بود ، حدودا 2 ساعت طول کشید ، این مرحله که موتور اونرو بچه های لاری خوابگاه طراحی کرده بودند ، قشنگ ترین قسمت امشب بود ، زنگ زدم تیمور و گفتم کجایی ، و اونهم ادرس درخت گزگی رو داد که پاتوق همیشگی بود ، همراه با رحمان و احسان طالبی رفتیم و رسیدم به پاتوق ، بچه های اتاق لاری به اضافه مصطفی و صادق جاوید و یه بنده خدای دیگه که اونرو نمی شناختم ، حضور داشتند ، بساط معرکه ها و شوخی های تیمور و امیر اسکندری هم مثل همیشه به راه بود ، تیمور بهم گفت سید بیا کنار خودم بشین و ما هم با خوشحالی خودمون رو به کنار تیمور رسونیدم ، عجب جایی بود ، کنار اتیش و وسط بچه ها ولی هر کجا دست می ذاشتی ، سیم خاردار بود ، به هر زحمتی بود یه جایی باز کردیم و نشستیم ، سیب زمینی ها رو انداخیتیم توی اتیش و بعد از چند دقیقه پختند ، سیب زمینی های بخت برگشته رو دراوردن واسه خوردن ، اما چه خوردنی؟، هر گاز که می زدیم باید یه نموره جابجا می شدیم ، اخه روی سیم خاردار نشسته بود و هر لحظه یه جایی از سیم خاردا توی بدن ما می نشست و کلا سیب زمینی رو زهر مارمون کرد ، تیمور و علی اصغر حس اچمی خوندنشون گل کرده بود و با لهجه لاری واسمون شعر می خوندند و ما هم بدون اینکه معنی شعر رو به طور کامل و درست بفهمیم دست می زدیم ، بعد از خوردن سیب زمینی ها پخته و صحبت کردن طولانی از هر دری ، برگشتیم خوابگاه ، و من هم رفتم و دوش گرفتم و الان دارم این خاطره رو ثبت می کنم . نوروز هم سخت درگیر پلونومیاشه ، من هم سعی می کنم که مزاحم درس خوندنش نشم ، اخه من فعلا درس نداریم .
یاعلی تا بعد
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ توسط حمید
|