صبح نزدیک است
افتاب به زودی خواهد درخشید.صبح دل انگیز نزدیک است .

راست :حاج مصطفی امار89، ارمین ؛خودم؛کیوان ؛جواد

از چپ:دوست عزیزم هوشنگ امار 90 ، نوروز  ،سجاد ، سامان  برق کنترل 90

 تابستان 91 دانشگاه یزد 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید |
الان ساعت هشته و من و هوشنگ ارجمند کنار هم روی تخت سجاد نشسته ایم و داریم این پست رو می زنیم ، 2ساعت دیگه بلیط دارم و وسایلم رو هم جمع نکرده ام ، تازه از استخر برگشته ایم و بیرون هم یه دم چری کرده ایم (بخوانید غذا خوردیم) ولی چه دم چری؟یه ساندویچ خوردیم به نام ساندویچ 60 درصد گوشتی ، نمیدونم چه اشغالی بود ولی سه تومن پامون اب خورد ، سجاد قسم خورد که دیگه از این ات و اشغاله نخوره، الان کلا اشتهام کوره و از استخر هم کلی خسته ؛ استخر که واقعا حال داد ، پولشم کلی بهمون حال داد ، پنج نفر ، پنج تومت ، سانس ها دوساعتی که دیگه ادم خسته میشه ، ابش هم خیلی اوکی بود .با بچه ها کلی شوخی کردیم و مسابقه گذاشتیم . کلا امروز عصر خیلی خوش گذشت ، الان هوشنگ عزیز هم در کنارمه و دستش روی پاشه (خودش میگه بنویس دستش روی زونیشه !)و داره مطلب زدن  منو رو نگاه میکنه و تازه یه شوخی کرد که کلی خنده رفت . بچه ها هم طبق معمول دارن پاسور بازی با گوشی هاشون می کنن.

تا بعد 

یا حق

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید |
دیروز کلا روز خوبی بود هر جند دیشب یه اتفاقاتی افتاد، که خیلی ناراحتمون کرد ، امروز صبح ساعت 12.30 دقیقه از خواب بلند شدم (ساعت 12 اول صبح واسه ماست)سجاد و نوروز  و گوگول تخت خواب بودند ، لباس پوشیدم و رفتم بانک واسه عابر بانکم ، که متاسفانه سوخته بود ، از خونه دوباره شارژ شدیم ، با خودم فکر کردم که دیگه کتاب تموم شد ، پس موندن ما واسه چیه؟رفتم خوابگاه هوشنگ ارجمند و شماره تلفن ترمینال رو ازش گرفتم و زنگ زدم ترمینال و واسه ساعت 10 امشب ، واسه یاسوج بلیط رزرو کردم، و انشالله امشب راهی یاسوج هستم .

الحمد الله به یومن اینترنت وایمکس مبین نت ، خونه اینترنت پرسرعت 2 میگ به راهه که انشالله اونجا هم اپ می کنم . انشالله

یا حق  

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید |
از تختم پایین اومدم که برم اتاق 303 خوابگاه چمران ، پیش اقای طرب ساز .از کنار سایت که رد شدم از پشت سر شناختمش ، پشت یکی از سیستم های سایت نشسته بود ،  اره خودش بود ولی موهاش یه کم نسبت به قبل بیشتر ریخته بود ، رفتم صندلی پیدا کردم و اوردم و کنارش نشستم ، گفتم :سلام استاد ،با روی همیشگی شان با صورت گشاده و خندان گفتند ، علیک سلام ،  از توی چشماش خوندم که منو دیده و می شناسه ولی اسم و شهرتم رو بلد نیست . گفتم استاد مگه نمیشناسی؟گفت : زیاد دیدمت ولی به خاطر نمی اورم که اسمت چیه؟خودم رو بهش معرفی کردم ، بهم گفت ، امروز توی محوطه دیدمت و با خودم گفتم این پسر چقدر واسم اشناست ، حالا یادم اومد ولی نسبت به قبل خیلی چاق شدی ، و یه کم شناختت رو برام سخت می کرد .از رشته ام پرسید و از اینکه کجا درس می خونم و راضی هستم و ..... من هم از ایشون در مورد رشتشون پرسیدم که گفتند ، دانشجوی سال سوم دکترای شیمی الی دانشگاه یزد هست و کارهای پایانی عضویت در هیئت علمی گروه شیمی دانشگاه یاسوج رو می گذرونه ، و درحال حاضر هم در حال انجام یکسری از کارهای پژوهشی هستند، در مورد اقای خوبی نژاد معلمم فیزیکم که رتبه 8 کنکور ارشد از همین دانشگاه یزد بود پرسیدم  که اقای طرب ساز گفتند ، ایشون الان پاکستان هستند و از طرف جمهوری اسلامی به اونجا فرستاده شده اند و ضمنا ایشون قصد دارن همون جا دکترا بخونن. حدودا 20 دقیقه توی سایت کنار همدیگه نشستیم و در مورد دکترا و تحصیلات تکمیلی با همدیگر صحبت کردیم ، دیدیم که ایشون سرشون خیلی شلوغ است ، و کار دارند و در حال انجام مراحل پایانی مقاله شان هستند ، من هم واسه اینکه مزاحمشون نباشم ، ادرس اتاق و ایمیلم و... رو بهشون دادم و با کسب اجازه از محضرشون خداحافظی کردم .

چه قدر زیباست زمانی که ادم  معلمش  رو می بیند  ، معلمی که تداعی کننده خاطرات شیرین دوران تحصیل هست .


برچسب‌ها: با صفا با طراوت مثل باران
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید |
یه کیف سامسونت دستش بود و صورت مثل همیشه دوتیغه بود ، ما داشتیم از کلاس بازمیگشتیم .ولی اون داشت می رفت دانشگاه  ، مثل همیشه ساده و متواضع را ه می رفت ، اول بهت زده شدم که اون کجا و اینجا کجا ،  انهم این موقع تابستون ، با خودم فکر کنم احتمالا ارشد یا دکترا باشه و یا هم اومده اینجا پیش کسی و یا..... خواستم سلام کنم ولی دلم گفت نه ، شاید خودش نباشه ولی خودش بود ، این سوال که این اقایی که من دیدم آیا اقای طرب ساز معلم شیمی دبیرستانمه ، ذهنم رو به خودش مشغول کرد تا چند لحظه پیش که دیگه جام نگرفت و رفتم دم  در دژبانی خوابگاه  و از مسئول خوابگاه سراغ خوابگاه دانشجو های ارشد و دکترا رو گرفتم ، مسئول خوابگاه کنجکاو شد و علت پرس و جوی من رو جویا شد ، و زمانیکه قضیه رو واسش گفتم ، دفتر خوابگاه رو باز کرد و گفت اتقاق 303 چمران ، یعنی طبقه بالای سرم ، رفتم در اتاقشون ولی یکی از دوستاشون گفتن الان ازمایشگاه شیمی الی هستن و ساعت 10.5 می ایند ، از دوستشون پرسیدم ،ایشون ارشد هستند یا دکترا ؟گفتند ایشون دانشجوی دکترای شیمی الی هستند .و الان دارم این پست رو می زنم تا ساعت 10.5 ، یک ساعت و نیم مونده .خیلی خیلی خوشحالم که معلمم رو می بینم ، اونهم اقای طرب ساز رو که خیلی دوستش دارم .این حادثه ای که امروز برایم رخ داد واسم خیلی شیرین بود شیرین مثل قند.در حال که دارم این مطلب رو میزنم در خوابگاه چمران اتاق 315 ، روی تخت سجاد نشسته ام. تا بعدا

یا حق 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید |

دوستان عزیز سلام:

گاهی اوقات بعضی افراد واسه ادم خیلی ارزشمند هستند و ادم سعی می کنه در ارتباط با اونها کمال ادب و اخلاق رو رعایت بکنه ، و گاهی اوقات ادم ناخواسته کاری انجام می ده که یه جورایی بی احترامی به اونهاست ، هر چند  ادم فکر نمی کند که این کاری  داره انجام می ده،  بی احترامی به ان عزیزان است ، هر چند ادم هیچ قصد و غرض و مقصودی ندارد .این نوشته رو که می نویسم به این خاطر است که در هفته ای که گذشت با چند نفر از محترم ترین دوستام یه شوخی هایی کردم که به این نتیجه رسیدم اصلا نباید وارد این حوزه از شوخی با اونها می شدم  ،چه بسا دوستان با ویژگی های ما اشنا نبوده و ان رو حمل بر بی ادبی و مرز نشناسی ما بکنند .پس ، از هم این جا، از محضر این دوستان و عزیزان عذر خواهی می کنم و می نویسم که صرف شوخی هدف بنده بوده و هیچ گونه غرض و هدفی نداشته ام .و نکته  ای که وجود دارد این است که بنده هیچ عکس العملی از طرف این عزیزان ندیدم ،که نشان از شخصیت و ادب اونها بود . ولی وجدان خودم در عذاب بود که چرا با این عزیزان  این شوخی ها رو کردم؟مگر نه بعضی از این دوستان  انسانهایی هستند که مثل امامزاده به اونها اعتقاد دارم ؟ زمانی که به این جمع بندی رسیدیم که نباید با این دوستان شوخی می کردم ، به ناچار مجبور شدم به شما  پیام بدم ، و شما رو  رو دعوت کنم به وبلاگم و عذر خواهیم رو به عرض شما برسانم . اشتباه در زندگی انسانها یک امر عادی است و اشتباه از زمان انسان ابولبشر ،ادم شروع شدو تا روز جزا ادامه خواهد داشت ولی در این بین یک سری از اشتباهات پذیرفتنی نیست و در درگاه خداوند گناه و عقوبت اخروی دارد ، چند تا  از  اشتباهات مانند  مسخره کردن دیگران ، غیبت کسی را گفتن و بلند کردن صدا و دشنام دادن و قضاوت پیش از موعد کردن است ، همه اینها گناهان است که جنبه حق الناس دارند و فردای روز جزا از ما بازخواست خواهد شد کما در کلام الله مجید خداوند منان می فرمایند : ـَبُنَي‌َّ إِنَّهَآ إِن تَكُ مِثْقَال‌َ حَبَّة‌ٍ مِّن‌ْ خَرْدَل‌ٍ فَتَكُن فِي صَخْرَة‌ٍ أَوْ فِي السَّمَـَوَ َت‌ِ أَوْ فِي الاْ رْض‌ِ يَأْت‌ِ بِهَا اللَّه‌ُ إِن‌َّ اللَّه‌َ لَطِيف‌ٌ خَبِيرٌ . از انجاییکه که همه ی ما در معرض خطا و لغرش هستیم ، و شاید احیانا در این چند مدت دچار یک سری اشتباهات شده باشم از محضر تمام دوستان عذر خواهی رسمی می کنم .

والسلام

سید نوید _م

دانشگاه یزد تابستان 91

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید |

صبح زود، هوا گرم بود و شرجی مثل همیشه نفس گیر ، کلاس برنامه سازی کامپیوتری داشتیم کلاس 115 علوم پایه قدیم ، شلوار و پیراهن پارچه ای پوشیده بودم و کفش رو هم صفایی داده بودیم ، و قشنگ واکسی به سر و رویش مالونده بودم و در کل سر و وضع درست بود  ، صبحانه نخورده و بدون هیچ تشریفاتی بدو بدو  از خوابگاه پالایش زدم بیرون ، و رفتیم روی ایستگاه اتوبوس ، الان اتوبوس بیاد ، الان اتوبوس بیاد،  هرچی موندیم  ، اتوبوس نیومد ، بچه ها گفتن بریم پگاه من هم پگاه رو بلد نبودم و همینطوری خودم رو با بچه همراه کردم چه بسا برسیم به دانشگاه .ماشین دربست کردیم و رفتیم پگاه ، توی مسیر توی بلوار امام حسین که گذشتیم خاطره سفر همراه بابا برام تداعی می شد ، رسیدیم پگاه و سوار اتوبوس شدیم .و  ساعت 7.15 به سمت دانشگاه حرکت کردیم. ،رفتم و کلاس رو پیدا کردم .توی علوم پایه مملو بود از دانشجوییانی که دنبال کلاساشون می گشتند ، در چوبی کلاس 115 رو که باز کردم ، اولین دیدار من با هم کلاسی هایم رقم زده شد ، سمت چپ کلاس خانم ها نشسته بودند و سمت راست هم پسر ها .در سمت خانم ها توی ردیف اول دالتون ها منها رشید نشته بودند جاش عالی بود .توی ردیف اقایون یه پسر با ریش تنک و موهای یک طرفزده که قیافه اش بیشتر شبیه بچه  بسیجی بود نشسته بود پسری که بعد ها جز بهترین دوستام شد ، بچه ای که در دین داری و صداقت و راست گوییش هیچ شکی ندارم و ته  مرام و معرفته ، در کنارش یه صندلی خالی بود ، همون جا نشستم ، یه دیدی اخر کلاس رو زدم ، سعید احمدی نژاد ، رامین امیری در سمت اقایون و  خانم ها دمی و چراغ هم در سمت خانم ها اخر نشسته بودند .از سمت چپی پرسیدم اسمت چیه ؟گفت سجاد، فامیلیت چیه؟ بهروش ، اونهم هم همین سوالات رو از من کرد و من هم جواب دادم .استاد اومد ، استاد که چی بگم ! قیافش بیشتر به  کارگرای خدمات دانشگاه می خورد ، استادی با یه تی شرت استین بلند و یه شلوار کتون کرم رنگ و یه دمپایی.از اون قیافه سبزه گون و موهای نسباتا کم پشتش حس بندری بودنش رو دو چندان می کرد . اون جلسه استاد الگوریتم و فلوچارت درس داد . ما هم بی توجه به استاد بیشتر به اطراف نگاه می کردیم ، و بچه ها رو دید می زدیم واز پا گذاشتن توی محیط دانشگاه حال می کردیم . فعلا حال نوشتن ندارم ، رفقای گرامی تااینجاش رو  فعلا داشته باشید تا بعد فعلا بای. 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید |
 موهاش بلند بود و صورتی لاغر و استخوانی داشت ،قدش مایل به بلند بود. یگ شلوار جین ابی و یه پیراهن راه راه و یه کفش مندرس پاش بود ، و یه خال هم توی پیشانی و بین ابروهایش بود . خوابش میومد، توی راهرو شلوغ بود ، سال صفری ها همه توی راهرو جمع شده بودند ، همه کیف و ساک به دست ،اویزون و خسته توی  راهرو فنی مهندسی  هاج و واج(همون گیجال خونی خودمون) توی راهرو میگشتند ، منم خسته و خواب الود ولو توی راهرو می گشتم .توی صف وایساده بودیم که حالیم شد که دارم از حال میرم ، پس نشستم روی زمین کنارش ، سرش روی زانوش بود و موهاش اومده بود توی صورتش ،حس کنجکاویم گل کرد ، گفتم چه رشته ای هستی ؟کامپیوتر گفتم اه چه سعادتی من هم کامپیوتر هستم .ازش پرسیدم اهل کجایی؟بوونات .کجا؟(با صدای بلند تر)بوونات .بوونات ، بوونات کجاست ؟اسم کاملش چیه؟گفت استان فارس و اسم کاملش هم بوانات است .گفتم بوانات کجای فارسه؟گفت که از شهرستانهای شمال شرقی فارسه و  نزدیک اقلید و اباده و صفا شهره . گفتم اسمت چیه ؟گفت حسین ، حسین زارعی .کم کم نوبت ما شد ، رفتیم داخل پشت میز اقایی نشسته بود گه شهرتش اقای دریابد بود ، اقای دریابد لیست اسمها رو نگاه کرد ، سرش رو راست کردو گفت اسمت توی خوابگاههای روزانه نیست ، برو توی لیست بیرون بگردو اسمت رو پیدا کن ، اومدم بیرو و توی برد فنی مهندسی دنبال اسمم می گشتم .هرچی گشتم پیدا نکردم ، اینقدر گشتم ولی اسمم پیدا نشد رفتم بین لیست خانم ها هم  دنبال اسمم گشتم ، اونجا هم نبود(انگار انتظار داشتی که  اونجا باشه!) دوباره رفتم پیش دریابد و گفتم اسمم نیست ، گفت مگه تو توی سایت ثبت نام نکردی؟ گفتم نه؟ گفت پس باید بری خوابگاه  شبانه و این هم شماره حساب خوابگاه شبانه وبرو 330 هزار تومن بریز به حساب خوابگاه خودگردان .اسم حسین زارعی پیدا شد و حسین معرفی نامه اش رو گرفت و ر فت خوابگاه پردیس و من هم اویزون توی دانشگاه گشتم و هاج و واج مونده بود پول از کجا بیارم  ، عابر بیشتر از 200 هزارتومن نمی داد ، به هر زحمتی بود 200 تومنش رو دادیم و گفتیم مابقی بعدا ، قبول کردن مسولین محترم امور خوابگاه .تا یادم نرفته اینرو بگم که از زمانی که بهم گفتن برو خوابگاه شبانه و تا موقعی که پول رو دادم و مجوز سکونت گرفتم اینقدر بر من سخت گدشت که از گفتن ان بیزارم ولی همین قدر بدونید که زنگ زدم خونه و گفتم می خوام درس رو ول کنم بیام برم سربازی و دیگه توی این شرجی نمی مونم . بگذریم . مجوز سکونت رو که گرفتم حدودا دیگه ساعت 2 بعد ظهر بود و من تازه مجوز خوابگاه گرفته بودم ، رفتم توی دانشگاه و دنبال گروه مجهول الهویه  کامپیوتر می گشتم ، از هر کی می پرسیدم گروه کامپیوتر کجاست ؟با تعجب می گفتند مگه دانشگاه گروه کامپیوتر داره ؟اصلا مگه دانشگاه رشته کامپیوتر داره؟  رفتم توی یه ساختمان عجیب با یه معماری عجیب که بعدا فهمیدیم اسم این ساختمون 16 واحدیه ، اونجا پشت یک کامپیوتر یگ خانمی نشسته بودند گه ظاهرشون30 یا 35 می زد و اتفاقا خیل هم مغررو بود، ازشون پر سیدم گروه کامپیوتر کجاست؟ قیافه ام رو ورانداز گرد و بعدش گفت نمی دونم ، ازاین جواب خشک و بی روحش حالم بهم خورد و گفتم حیف دانشگاه و زذم بیرون ، بعدا فهمیدم که این خانم زن دکتر نیازی معاون دانشکده فنی مهندسی بوده . و اندازه مادربزرگم سن داره .بعد از کلی تلاش و مجاهدت فهمیدم که دانشگاه گروه کامپیوتر نداره و گروه کامپیوتر زیر شاخه ای از گروه برقه و تحت مدیریت  گروه برق اداره می شه .رفتم و گروه رو پیدا کردم ، خوشحال و خندان روی سر در روخوندم نوشته بود مدیر گروه برق مهندس  نصیری ، خوشحال پریدم و در رو باز کنم که با کمال ناباوری دربسته بود . ناامید وسایلم رو جلو در گذاشتم و همون جا نشستم ، شرجی بی داد می کرد و عرق از سر روئیم سرازیر شده بود ، همون جا جلوی در روی زمین نشستم ساعت حدودا 3.5 بود ، خسته و ناامید سرم رو گذاشتم رو زانوم ،چشمام داشت از بی خوابی می سوخت ، یک دفعه یه ادمی اومد داخل، قدی حدودا 175 سانتی متر  داشت ، با موهای جوگندمی و پوستی سفید و روشن و چهره ای بشاش ، نگاهم کرد و بهم گفت عزیزم چرا اینجا نشستی ؟ سرم رو راست کردم و گفتم میخوام با مدیر گروه صحبت کنم و کارش دارم، گفت پس بیا داخل و در رو باز کرد ،  همین که در رو باز کرد طراوت کولر گازی خستگی یک روز رو از سرم پروند .ابتدا خیال کردم که این نصیریه ولی بعد فهمیدم که این ادم دکتر حریفیه . بعد از انجام دادن کارهام رفتم دم در دژبانی  و یه ماشین گرفتم واسه سید  مظفر ، رفتم خونه یاسر .خسته و خواب الود بودم ، وسایلم رو برداشتم و رفتم  خوابگاه پالایش . ساعت 8.5 به تاریخ 1 مهر 1390 بود و اینجا سراغاز شروع زندگی خوابگاهی من بود. ما بقی داستان واسه بعد فعلا بای .

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید |
امروز هم گذشت و ما همش خواب بودیم دیشب تا ساعت 2.5 منتظر سجاد بودم ، پروازش با 3 ساعت تاخیر انجام شد و من هم تا 2.5 منتظرش موندم تا رسید خوابگاه ، گوگولی مگولی هم رفت کلاس و اومد و همش خواب بود اینگار این بچه ها رو خواب مرگ زده ، همش خوابن و ما هم جز اونها هستیم .فردا اولین جلسه کلاس هاست و خودمون رو اماده فردا می کنیم . غذا به صورت ازاد داده می شود ، و برامون غذای بیرون و داخل دانشگاه یک نرخه و امشب به پیشنهاد گوگولی مگولی یه ساندویچی از خاندان سوسیس خوردیم که اسمش یه چیز خاص بود ولی یه چیزی شبیه هات داگ بود ولی هات داگ نبود ولی جمعا سوسیس نپخته بود ، ناقابل 4000 تومن شد، وحدواا 2 کیلومتری پیاده روی داشتیم تا معده ی نازنینمان توانست اون رو شناسایی کنه و نسبت به حضم ان اقدام کند .الان ساعت 11.42 است و روی تختم توی اتاق 115 خوابگاه شهید چمران نشسته ام و دارم این مطلب رو می زنم .گوگولی مگولی روبروم نشسته و لب تاب 2.5 میلون تومنی خودش رو برعکس  کرده و رو شکم خوابیده تا راحت باشه تا بتومنه فیلم نگاه کنه  .سجاد هم رفته بیرون و نمی دونم رفت کجا و نوروز هم ارکان داره میاد .فعلا بای 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید |
دیشب بعد از خوردن شام و جمع کردن بار و بندیل همراه وحید و بابا عازم خیابان مصلی شدیم تا سوار اتوبوس بشیم ارجمند هم هی زنگ می زد و می گفت خودت رو سریع برسون .سر موقع رسیدیم و مسافران شروع به سوار شدن کردن .از قرار معلوم ما می بایست روی بوفه می نشستیم ،اول خوشحال بودیم که سه نفر روی بوفه هستیم ولی از قرار معلوم نفر چهارمی هم وجود داشت .چهار نفری عقب اتوبوس روی بوفه نشستیم .توی کف اتوبوس هم ادم نشسته بود ، ساعت یازده حرکت کردیم و ساعت ۵.۵ به یزد رسیدیم .الان که دارم این پست رو می زنم دستم زیر سرمه و خوابم میاد پس ادامه مطلب رو بعدا می زنم .فعلا بای
نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید |
اخر بعد از کلی تلاش خودم رو به اینترنت رسوندم ، وشروع کردم به نوشتن این مطلب ، هوا که عالیه مورک هم نیست  و کارها رو راست و من رازی همه رازی خدای من هم رازی .پس فردا می رم سمت یزد واسه ترم تابستان ،کل کلاس هستن و  قراره دوباره همدیگر رو توی یزد ببینیم ، از اینکه دوباره همدیگر رو دوباره می بینیم  خیلی خوشحالم .ادامه دارد .

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر