صبح زود، هوا گرم بود و شرجی مثل همیشه نفس گیر ، کلاس برنامه سازی کامپیوتری داشتیم کلاس 115 علوم پایه قدیم ، شلوار و پیراهن پارچه ای پوشیده بودم و کفش رو هم صفایی داده بودیم ، و قشنگ واکسی به سر و رویش مالونده بودم و در کل سر و وضع درست بود ، صبحانه نخورده و بدون هیچ تشریفاتی بدو بدو از خوابگاه پالایش زدم بیرون ، و رفتیم روی ایستگاه اتوبوس ، الان اتوبوس بیاد ، الان اتوبوس بیاد، هرچی موندیم ، اتوبوس نیومد ، بچه ها گفتن بریم پگاه من هم پگاه رو بلد نبودم و همینطوری خودم رو با بچه همراه کردم چه بسا برسیم به دانشگاه .ماشین دربست کردیم و رفتیم پگاه ، توی مسیر توی بلوار امام حسین که گذشتیم خاطره سفر همراه بابا برام تداعی می شد ، رسیدیم پگاه و سوار اتوبوس شدیم .و ساعت 7.15 به سمت دانشگاه حرکت کردیم. ،رفتم و کلاس رو پیدا کردم .توی علوم پایه مملو بود از دانشجوییانی که دنبال کلاساشون می گشتند ، در چوبی کلاس 115 رو که باز کردم ، اولین دیدار من با هم کلاسی هایم رقم زده شد ، سمت چپ کلاس خانم ها نشسته بودند و سمت راست هم پسر ها .در سمت خانم ها توی ردیف اول دالتون ها منها رشید نشته بودند جاش عالی بود .توی ردیف اقایون یه پسر با ریش تنک و موهای یک طرفزده که قیافه اش بیشتر شبیه بچه بسیجی بود نشسته بود پسری که بعد ها جز بهترین دوستام شد ، بچه ای که در دین داری و صداقت و راست گوییش هیچ شکی ندارم و ته مرام و معرفته ، در کنارش یه صندلی خالی بود ، همون جا نشستم ، یه دیدی اخر کلاس رو زدم ، سعید احمدی نژاد ، رامین امیری در سمت اقایون و خانم ها دمی و چراغ هم در سمت خانم ها اخر نشسته بودند .از سمت چپی پرسیدم اسمت چیه ؟گفت سجاد، فامیلیت چیه؟ بهروش ، اونهم هم همین سوالات رو از من کرد و من هم جواب دادم .استاد اومد ، استاد که چی بگم ! قیافش بیشتر به کارگرای خدمات دانشگاه می خورد ، استادی با یه تی شرت استین بلند و یه شلوار کتون کرم رنگ و یه دمپایی.از اون قیافه سبزه گون و موهای نسباتا کم پشتش حس بندری بودنش رو دو چندان می کرد . اون جلسه استاد الگوریتم و فلوچارت درس داد . ما هم بی توجه به استاد بیشتر به اطراف نگاه می کردیم ، و بچه ها رو دید می زدیم واز پا گذاشتن توی محیط دانشگاه حال می کردیم . فعلا حال نوشتن ندارم ، رفقای گرامی تااینجاش رو فعلا داشته باشید تا بعد فعلا بای.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید
|