صبح نزدیک است
افتاب به زودی خواهد درخشید.صبح دل انگیز نزدیک است .
الان ساعت هشته و من و هوشنگ ارجمند کنار هم روی تخت سجاد نشسته ایم و داریم این پست رو می زنیم ، 2ساعت دیگه بلیط دارم و وسایلم رو هم جمع نکرده ام ، تازه از استخر برگشته ایم و بیرون هم یه دم چری کرده ایم (بخوانید غذا خوردیم) ولی چه دم چری؟یه ساندویچ خوردیم به نام ساندویچ 60 درصد گوشتی ، نمیدونم چه اشغالی بود ولی سه تومن پامون اب خورد ، سجاد قسم خورد که دیگه از این ات و اشغاله نخوره، الان کلا اشتهام کوره و از استخر هم کلی خسته ؛ استخر که واقعا حال داد ، پولشم کلی بهمون حال داد ، پنج نفر ، پنج تومت ، سانس ها دوساعتی که دیگه ادم خسته میشه ، ابش هم خیلی اوکی بود .با بچه ها کلی شوخی کردیم و مسابقه گذاشتیم . کلا امروز عصر خیلی خوش گذشت ، الان هوشنگ عزیز هم در کنارمه و دستش روی پاشه (خودش میگه بنویس دستش روی زونیشه !)و داره مطلب زدن  منو رو نگاه میکنه و تازه یه شوخی کرد که کلی خنده رفت . بچه ها هم طبق معمول دارن پاسور بازی با گوشی هاشون می کنن.

تا بعد 

یا حق

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر