از تختم پایین اومدم که برم اتاق 303 خوابگاه چمران ، پیش اقای طرب ساز .از کنار سایت که رد شدم از پشت سر شناختمش ، پشت یکی از سیستم های سایت نشسته بود ، اره خودش بود ولی موهاش یه کم نسبت به قبل بیشتر ریخته بود ، رفتم صندلی پیدا کردم و اوردم و کنارش نشستم ، گفتم :سلام استاد ،با روی همیشگی شان با صورت گشاده و خندان گفتند ، علیک سلام ، از توی چشماش خوندم که منو دیده و می شناسه ولی اسم و شهرتم رو بلد نیست . گفتم استاد مگه نمیشناسی؟گفت : زیاد دیدمت ولی به خاطر نمی اورم که اسمت چیه؟خودم رو بهش معرفی کردم ، بهم گفت ، امروز توی محوطه دیدمت و با خودم گفتم این پسر چقدر واسم اشناست ، حالا یادم اومد ولی نسبت به قبل خیلی چاق شدی ، و یه کم شناختت رو برام سخت می کرد .از رشته ام پرسید و از اینکه کجا درس می خونم و راضی هستم و ..... من هم از ایشون در مورد رشتشون پرسیدم که گفتند ، دانشجوی سال سوم دکترای شیمی الی دانشگاه یزد هست و کارهای پایانی عضویت در هیئت علمی گروه شیمی دانشگاه یاسوج رو می گذرونه ، و درحال حاضر هم در حال انجام یکسری از کارهای پژوهشی هستند، در مورد اقای خوبی نژاد معلمم فیزیکم که رتبه 8 کنکور ارشد از همین دانشگاه یزد بود پرسیدم که اقای طرب ساز گفتند ، ایشون الان پاکستان هستند و از طرف جمهوری اسلامی به اونجا فرستاده شده اند و ضمنا ایشون قصد دارن همون جا دکترا بخونن. حدودا 20 دقیقه توی سایت کنار همدیگه نشستیم و در مورد دکترا و تحصیلات تکمیلی با همدیگر صحبت کردیم ، دیدیم که ایشون سرشون خیلی شلوغ است ، و کار دارند و در حال انجام مراحل پایانی مقاله شان هستند ، من هم واسه اینکه مزاحمشون نباشم ، ادرس اتاق و ایمیلم و... رو بهشون دادم و با کسب اجازه از محضرشون خداحافظی کردم .
برچسبها: با صفا با طراوت مثل باران
چه قدر زیباست زمانی که ادم معلمش رو می بیند ، معلمی که تداعی کننده خاطرات شیرین دوران تحصیل هست .
برچسبها: با صفا با طراوت مثل باران
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ توسط حمید
|