رحمان هسش؟
ها هسش.
باشه الان ایام .
اینقدر اعصابم ریخته به هم که بعد از خدا پناه اوردم به اینجا ، تا تمام ناراحتی هامو خالی کنم تا چه بسا یه کم از بار این فشار کاسته بشه .امروز هم اومد و گذشت ، ولی نه مثل همیشه! شاید بپرسید چرا ؟مگه چی شده ؟امروز روزی بد در دفترچه خاطرات من خواهد بود برای همیشه ! امروز با اخوی ها گرامی و با زبان روزه ، ریختیم رو هم که بریم ابشار و یه گشتی بزنیم ، تا روز بگذره .کنار امام زاده عبدالله ،حاج شهرام رو دیدم ،خوشحال شدم از دیدنش و با هم احوالپرسی گرمی کردیم ، داشتیم با هم صحبت می کردیم که بهم گفت :چرا نیومدی مراسم؟گفتم مراسم کی؟گفت ، مراسم جاوید!گفتم جاوید رخ افروز !!! گفت اره! با این جوابش دنیا دور سرم چرخید !همین که این حرف رو بهم زد ، یاد تمام خاطرات زیبا و شیرینم با جاوید افتادم ، بغض امانم رو برید ، یاد صداقت و یک رنگی و یاد شوخی های که با همدیگه می کردیم افتادم ، یاد شوخی هاش یاد تعریف کردن هاش، یاد شب امتحان تا ساعت 5 صبح درس خوندن توی سالن مطالعه و شوخی های جاوید و باقر بهروز و نوروز و بچه ها؛ یاد صمیمیت و معصومیت قیافه جاوید یاد سید گفتناش یاد اون موقعی افتادم که سرش رو می اورد توی اتاق و درخواست ... و بچه ها متلک بارش می کردند و با شوخی و خنده ردش می کرد ، یاد چایی هایی که عصر های روز امتحان با هم خوردیم .سید بیا چایی بخور .یاد روز مسابقه طناب کشی توی پردیس و خاطره گفتن از غلام زاده و بچه های کلاسشون .یاد روستاشون چرنگلوا توی دهدشت و عروسی اقا ها .جاوید عزیزم ، امروز 5 روزه که اسمانی شدی و من هم خبر دار نشدم بیام بدرقه رفتنت.می دونم که اینقدر دلت بزرگه و روحت صادقه که به دل نمی گیری ، ولی خودت ببخش با معرفت . به خدا نمی دونستم اینقدر دوست دارم ولی امروز حالیم شد که خیلی خاطر خواهت بودم و نمی دونستم ، حالیم شد که از دست دادنت نه تنها واسه بلکه واسه همه سنگینه . رحمان امروز خیلی بهم ریخته بود ، پشت تلفن فقط گریه نکرد هر چند معلوم بود گریشو کرده ، یادمه روزی که ترم تموم شد و از همدیگه خداحافظی کردیم و رفتی واسه خونه، اما ای کاش قدر اون لحظه ها رو می دونستم ، کاش لحظه های زیبا، ماندنی بودن .جاوید دوست عزیزم ، الان دلم بیشتر از هر موقعی واست تنگ شده ، چون می دونم دیگه همدیگه رو رو نمی بینیم تا قیامت ، می دونم داری با اون قیافه پرجذبه ات و صداقت همیشگیت نگاهم میکنی ، میدونم از دستم ناراحتی ولی خودت ببخش جوانمرد .رقیق اسمونی دیگه از این به بعد رحمان با کی شوخی کنه ؟می دونستی 713 بدون تو هیچ صفایی نداره ؟می دونستی طراوت اتاق مال شوخی و بذله ها و یه رویی و یه رنگی های تو بود ؟ناراحتم و زجر می کشم از اینکه ، کنار کولر ،زیر اسم ارش، بخواهم بنویسم ، زنده یاد جاوید رخ افروز ؛ جاوید عزیزم ، در دفترچه خاطراتم ، امروز روزی خواهد شد ، که یکی از عزیزترین دوستانم رو از دست دادم ، عزیزی که مثل چشمانم دوستش داشتم و خاطراتی با هم داریم ، شیرین تر از خاطرات خوش دوران کودکی . ملولم به خدا ملولم ،روزگار از دستت ناراحتم ، خسته ام از این روزگار ، خسته ام از تمام این دنیا ، خسته ام از این همه هیاهو ، خسته ام از این همه کینه و بغض ، خسته ام از این همه بدخواهی و خیانت ، خسته ام از کینه و نفرت ، خسته ام از بد ذاتی و خودخوهی، خسته ام از پندارهای نادرست انسانی ، خسته ام از تمام این دنیا .اهای دنیا وایسا ، می خوام پیاده شم .
زند یاد جاوید رخ افروز ، دانشجوی رشته زمین شناسی دانشگاه هرمزگان ورودی 90
محل تولد : روستای چرنگلوا ؛شهرستان گهگیلویه شهر دهدشت ، استان کهگیلویه و بویراحمد
علت رحلت: تصادف رانندگی ، جاده ماهشهر ، 1 مرداد 1391
ارامگاه :زادگاهش