شنبه رفتم کلاس ، کلاس که چی عرض کنم ، مــــــــــهـــــد کودک بود ، تمام قیافه ها کوچیک و بچگونه ، موهای صورت تازه دراومده ، رفتار و قیافه ها کودکانه ، ما هم پیرمرد ، مشکل از اونها نبود ، مشکل از من بود ، اخه من رفته ام کلاس ریاضی 1 نشستم ، و کلاس مال اونهاست ، اما کلا واسم عذاب اور بود ، غرورم بالا و پایین شد ، خدا ازت نگذره وحید ، که توی این ماه رمضونی خودت توی خونه نشستی و اب خنک یاسوج و دستپخت عالی مامان رو می خوری و من رو فرستادی یزد ، واست ترم تابستون پاس کنم ، امروز از ساعت 7 تا 12 یه راست سر کلاس معادلات بود ، ظهر که اومدم نمی دونم کجا رفتم ، تا الان خواب بودم ، اتفاقا امروز 2 تا از همکلاسی های بندر رو توی کلاس معادلات دیدم ، هنوز که هنوزه ، بعضی از همکلاسی ها اینگار بچن و یاد نگرفتن اداب و معاشرت رو ، باند اصغر هم اینجا به راهه و واسه خودشون دارودسته ای تشکیل دادن ، اتاق هم محیط خوبیه داره .
یا علی تا بعد
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید
|