صبح نزدیک است
افتاب به زودی خواهد درخشید.صبح دل انگیز نزدیک است .
اسمان چشمهای شهر ماه در غم و ماتمت گریان بود ای مولای ازادگان ، ای فرزند صدیقه کبری (ع)، ای سید شباب اهل جنت ، 1300 سال پیش کاروانت به حرکت درامد و هنوز که هنوز است به مقصد نرسیده ، صدای زنگ کاروانیان به گوش می رسید ، صدای هل من ناصر ینصرنی هنوز به گوش می رسید ، اما این بار از سمت مهدی فاطمه (عج) ، خدایا به حق شهدای کربلا ما را به کاروان عاشورا برسان ، خدایا شهادت در رکاب امام زمان (عج) را نصیب ما بگردان ، خداوندا به حق این طهر عاشورا ، به حق بی بی  خانم حضرت زینب (س) دلهای ما ، رفتار ما ، کردار ما را عاشورایی بگردان ، خدایا به حق 6 ماهه حضرت اباعبدالله ، ما را یک لحظه به خودمون وامگذار ، خدایا به حق این ظهر عاشورا قسمت میدم . خدایا تا ما نیامرزیده ای از این دنیا مبر .

فرار رسیدن عاشورای حسینی را به همه عاشقان ثارالله و به محضر حضرت بقیه الله اعظم (ارواحنا الفدا) تسلیت عرض می کنم .

اسلام علیک یا ثارالله و ابن ثاره 

عاشورای حسینی 1392

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
فرار رسیدن روز تاسوعا حسینی رو به تمام دلسوختگان و عاشقان ثار الله(ع) تسلیت عرض می کنم .

سکانس اول :

ظهر روز تاسوعا سال 61 هجری

صدای شیهه اسبی بی سوار به گوش می رسد ، چشمهای اهل حرم ،گریان است ، همان اهل حرمی که خدا در شانشان ایه تطهیر نازل کرد، همان دردانه هایی که مزد رسالت رسول الله محبت به انها بود ، همان خاندانی که  خدا در غدیر خم به وسیله پیامبرش  شان امامت را برایشان اعلام کرد ، ای رسول خدا اگر این کار را انجام ندهی ،  رسالتت را تکمیل نکرده ای .صدای شیهه اسب باز به گوش می رسد ، دارد چه کار می کند؟بر روی خاک تف دیده کربلا به دور سوارش که بی دست و چشم و تیر هایی در سینه بر روی زمین افتاده است می چرخد و شیهه می کشد ، سوارش را طلب می کند ، چه خبر شده ؟ سوارش کیست ؟

واویلا  :

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ، سقای حسین سید و سالار نیامد


آسمان پیش نگاه تر من می لرزد
تو زمین می خوری و پیکر من می لرزد

خبرت را به سوی خیمه هراسان بردند
خیمه از حال دل مضطر من می لرزد

دست من نیست کنار تو زمین می افتم
زانویم از غم آب آور من می لرزد

تیر در چشم تو چون خورد سپاهم آشفت
صف مژگان تو نه لشکر من می لرزد

چون عطش شعله کشد لرزه به تن می افتد
بین گهواره علی اصغر من می لرزد

بعد تو دست حرامی به حرم باز شده
بی سبب نیست تن دختر من می لرزد

دشمن از کشتن تو فکر جسارت کرده
رفتی و بی تو دل خواهر من می لرزد

زینب دیگر عباس ندارد ،چشم و چراغ و امید مولایم حسین (ع)خاموش شد ، پشت مولایم حسین در فراقت  شکست ، ای ماه منیر بنی هاشم  ،حرم امن اهل بیت دیگر یلی مثل عباس ندارد ، سپاه شیطان قوت قلب پیدا کرده است .در کل حیات پر برکتت مولایت حسین را برادر خطاب نکردی ، تا زمانی که دست هایت را دادی و چشمهایت از دیدن محروم گشت ،   و صدای یا اخاه پشت مولایمان را شکست . حریم ملکوتی  اسمان چشمهای اهل بیت شروع به باریدن کرد .حسین سردارو برادری رشید  چون عباس را از دست داد .

سکانس دوم:

سال یازدهم هجری

خانه ابوتراب بعد از فاطمه (س) دیگر بانویی ندارد ، امیر المومنین برادرش عقیل را مامور انتخاب همسری از خاندانی دین دار و رشید و مسلمان می کند ، عقیل فاطمه را به حضرت امیر معرفی می کند ، بساط ازدواج به راه انداخته می شود ، فاطمه را به خانه فاطمه (س) می برند ، اما !! فاطمه پا به خانه ابوتراب نمی گذارد ، می گویند چه شده ؟می گوید تا زینب (س) اجازه ندهد من وارد خانه بی بی دوعالم حضرت فاطمه الزهرا(س) نمی شوم ، می گوید من کوچکتر از انم که بانوی خانه فاطمه الزهرا (س) و زینب (س) بشوم ، بدون اجازه ، اسمش فاطمه بود ، ولی خودش را کوچکتر از ان میدید که در خانه فاطمه الزهرا (س) فاطمه صدایش بکنند ، به خاطر 4 پسرش ، به او ام البنین می گفتند . به درستی که از  چشمه زلالی معرفت مثل تو باید ابوالفضل ها با به عرضه گیتی می گذاشتن به فدای ولایت مداری و معرفتت یا ام البنین .

سکانس سوم :

نماز جمعه 29 /88/3 ، دانشگاه تهران

ما اونچه باید بکنیم ، انجام میدیدم ، انچه باید گفت را هم گفتیم و خواهیم گفت ، من جان ناقابلی دارم ، جسم ناقصی دارم ، اندک ابرویی هم دارم ، که این رو هم خود شما به ما داده اید ، همه اینهارا من کف دست گذاشتم و در راه این انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم کرد ، اینها هم نثار شما باشه ، سید ما مولای ما دعا کن برای ما ، صاحب ما توئی ، صاحب این کشور توئی ، صاحب این انقلاب توئی ، پشتیبان ما شما هستید ، ما این راه را ادامه خواهیم داد ، با قدرت هم ادامه خواهیم داد ، در این راه ما را با دعای خود ، حمایت خود ، توجه خود پشتیبانی بفرما .

سکانس چهارم"

بعد از واقعه عاشورا در مدینه خبر واقعه کربلا را به حضرت ام البنین می رسانند ، انتظارمان از بر خورد یک مادر که 4 پسرش را در این واقعه تقدیم کرده چه خواهد بود ؟ ایا زاری برای نوگل ها پر پر شده اش ؟ اولین سوال ام البنین در مواجهه با قاصد پیام کربلا : سرنوشت مولایم حسین(ع)  چه شد ؟بدون اینکه سراغی از 4 فرزند شهیدش بگیرد ، جواب مشخص بود ، شهادت مولایش حسین ( ع) ، بعد از ان خبر شهادت 4 فرزندش از جمله قمر بنی هاشم را به ان مادر دادن .

سکانس پنجم:

عافیت طلبی و رفاه طلبی افراطی و نون رو به نرخ روز خوردن و هر روز به سمت یک قبله بودن،  تمام زندگیمان رافرا گرفته است ، لقمه حرام رو به راحتی مثل لقمه حلال می خوریم، بدون اینکه به این فکر کنیم که این لقمه های حرام بود که نمی گذاشت صدای حق امام حسین به گوش سپاه یزید اثر کند .  هر روزمان اگر با نگاهی شیطانی اغاز نشود ان روز ، روز نمی شود ، دریغ از یک یاد ازامام زمان(عج)، در طول روز  غیبت کردن کار عادیمون شده ، دریغ از یک یاد ازامام زمان(عج) ، هر روز واجباتمون به تاخیر می افته و یا شاید خونده هم نشه ، دریغ از یک یاد ازامام زمان(عج) ، هر روز را با هر امیدی اغاز می کنیم به جزامید ظهور مهدی فاطمه (س) ، هر روز هزار مدل کار انجام میدیم ، که دل مولامون امام زمان خون میشه ، ولی اینگار نه اینگار ما شیعه حسین ابن علی هستیم ، افسوس دریغ از یک یاد ازامام زمان(عج) ، هر نگاه نامحرم برایمان یک فتح الفتوح است ، دریغ از اینکه مولایمان ما را می بیند ولی دریغ از اینک قدم برای دیدن مولایمان برداریم ، بوی مشمئز کننده ریا تمام زندگیهامون رو برداشته ، شهوت نفس رنگ بوی خدایی رو از کارهامون برده ،قلم ها بوی  حب نفس می دهند ، کارها نه برای خدا بلکه برای رضای شهوت نفس انجام می شوند ،در  زندگی هایمان  رنگ و بوی از خدا نیست ، برای خودمان خداهایی از جنس انسان ، پول و شهوت ساختیم ، توکل و اعتماد به خدا در کارها دیگر رنگی ندارد ،  دریغ از یک یاد ازامام زمان(عج)، اگر بگویند امام زمانمان از جدش سید الشهدا هم مظلوم تر است ، سخن به گزافه گفته نشده چون امثال ضعیف نفسی مثل من پیرو و شعیه اش هستند ، با تمام این اوصاف که نه تنها شرح حال من بلکه شرح حال خیلی های دیگر است ولی خدا رو شکر که امام زمانم علمداری مثل امام سید علی خامنه ای(حفطه الله عنه )  داره.

سکانس پایانی:

از چه بنویسم و ازچه بگویم ، زبان از گفتن وفا توعاجز  و قلم و مرکب شرمنده معرفت و  بصیرت توست ،  ای ماه بنی هاشم.

ویلایتمداری ، معرفت و بصیرت ، ادب و وفای به عهد ، احترام و برادری را ای عباس(ع) ، تنها باید در مکتب تو و مولایت حسین(ع) و خاندان پاک و مطهرتان یافت .به درستی که محبت و دوستی با شما سرانجام جز عاقبت به خیری و بهشت رضوان در اخرت و ازادگی و برابری و صلح و محبت و عزت  در این دنیا چیزی به همراه نخواهد داشت . به درستی که پرورش فرزند صالح را باید از مادرت ام البنین اموخت ، که شیر مردی مثل تو از دامانش به وجود امد و پرورش یافت .

اسلام علیک یا باب الحوائج ، السلام علیک یا قمر بنی هاشم

پی نوشت :

1)به خودمان دروغ نگوییم چه قدر حاضریم برای مولایمان امام زمان (عج) هزینه کنیم ؟

2)چه قدر در زندگی هایمان سعی کردیم ولایتمدار باشیم؟

3)برای پرورش بصیرت و معرفت چه کرده ایم ؟

4)ایا الان اماده ای به محضر امام زمان (عج) شرفیاب بشی؟ روسیاهی یا رو سفید ؟

5)چه قدر برای پروش روح ولایتمداری و وفای به عهد تلاش می کنیم ؟ ایا با نسلی که با فرهنگ غرب بزرگ می شود ، می شود امید به داشتن ابولفضل هایی برای امام زمانمان داشت ؟ایا نسل ماهواره و رسانه های گروهی می توانند در نقش یک عباس برای مهدی فاطمه(س) باشند  ؟

6)چه قدر در انتخابهایمان مثل مولایمان علی دقت کرده ایم ؟ برای 50 سال بعد شیرمردی مثل عباس را پرورش داد ! و مادری چون ام البنین را انتخاب کرد .

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
خدایا لذت ناشی از گناه زیر دهنم مزه کرده است، می دانم که می بینی ولی باز حیا نمی کنم .خستگی روحی  این روزها فقط مال همینه .خدایا فراموشم نکن .

یا زینب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
خدایا شکرت ، مگه میشه رفت دم خونه اهل بیت و دست خالی برگشت ؟خدایا شکرت به خاطر همه چیزهایی که بهمون بخشیدی .

یا زینب

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
ببار ای بارون ببار، بر دلم گریه کن خون ببار

بر شب تیره چون زلف یار، بهر لیلی چو مجنون ببار

فدای غم های تو، خون میچکد از چشمای تو

بی تاب روی زیبای تو، می سوزه عالم در پای تو

 خون دل آسمون، زبون میگیره صاحب زمون،

ای امان، ای امان، ای امان، عمه جان، عمه جان، عمه جان

دل زارم در تبه، گوشه ی چادر زینبِ

امشب جون همه بر لبه، روضه خون مادر زینبِ

وای زینــــــــــــــــــب

رسیده جون بر لبم، می سوزه سینه پر تبم

آسمون تیره ی شبم، قربونی غم زینبم

وای زینــــــــــــــــــب

اگر که غوغا نکرد، اگه شکوه ز غم ها نکرد

سفره ی دلشو وا نکرد، غصه جیگرشو پاره کرد

وای زینــــــــــــــــــب!!

....................................

بی بی جان 1300 سال از مظلومیتت می گذرد و هنوز مظلوم موندی ، خودم رو پست تر از اون می بینم که بخوام ، عمه صداتون بکنم ، بی بی جان ما رو ببخش ،  در این محرم الحرام که اسمان هم به غم مولای ازادگان گریه می کند ، تروریست های وهابی تکفیری به خودشون اجازه دادن که حرم دخت رسول الله رو مورد تعدی قرار بدن ، و ما هم به قولی بچه شیعه ، وایسادیم و نگاه می کنیم ، بی بی جان بطلب تا بیاییم سوریه .

بی بی جان به خدا شرمنده ایم .

یا زینب (س)

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |

دستان کوچکم را گرفتی و با خودت بردی مسجد مستضعفین. تو هم اذان می گفتی، هم مکبر بودی و هم سخنرانی می کردی و من چقدر افتخار می کردم به تو، که تنها رفیق کودکی هایم بودی و با آن سن کم ات همه احترامت را داشتند. همه کسانی که به آرمانهایی که تو اعتقاد داشتی اعتقادی نداشتند. تو شده بودی همه کاره روستای محله کمونیستها!

رعیت زاده ای که انقلاب تمام بلندگو ها را به او داده بود و آن سالها هیچ گاه نفهمیدم آیا مادربزرگ هم به تو افتخار می کرد؟ زنی که اگر چه تمام دلخوشی اش در زندگی زیارت بود و عبادت، اما بسیاری از آشنایانش را به چوبه دار سپرده بودند و حالا پسرش بلندگوی خمینی بود در روستا.

یادت می آید یک شب که می خواستی مثل هر شب دزدکی بروی بیرون. مادربزرگ گویی دستت را خوانده و غیبت های شبانه ات به شک اش انداخته بود. روی سرت داد کشید: کجا می روی ؟ و تو جواب دادی می روم سراغی از گاوها بگیرم و مادربزرگ که زرنگ تر از آن بود که پسر ۱۱ ساله اش فریبش دهد از من خواست که با تو بیایم و تو آنشب  من را بردی به تماشای انقلاب در میان کوچه های تنهایی ات. در کوچه ای نزدیک پاسگاه، درون یک باغ، اسپری رنگی که قبلا مخفی کرده بودی را برداشتی و از من خواستی منتظر بمانم و هیچ گاه ندانستی چقدر ترسیدم در آن شب تاریک درون آن باغ نارنج. لحظاتی بعد که برای من سالی گذشت صدای دعوایی که از نزدیکی پاسگاه می آمد ترس من را که کودکی هایم با حوادث انقلاب گره خورده بود دو چندان کرد. تو با عجله وارد باغ شدی، اسپری را همانجا انداختی و با هم رفتیم و تازه زیر چراغ برق کوچه بود که فهمیدم صورت ماهت خونین است. سرت را شکسته بودند.

فردا صبح که بیدار شدیم خبر دعوای دیشب در روستا پیچیده بود. مادربزرگ من را از خواب بیدار کرد. تو رفته بودی، شاید ترسیده بودی مادربزرگ سر شکسته ات را ببیند و بفهمد. مادربزرگ از من از دیشب پرسیده بود و من در کودکی هایم تو را لو دادم تا تو ظهر که بر می گردی مهمان چوبهای مادربزرگ باشی و من در آن سن فکر می کردم چه گناه بزرگی انجام داده ایم که مادربزرگ مهربان اینهمه عصبانی شده است

و حالا سالهاست وقتی از کوچه پشتی پاسگاه می گذرم و جمله (علیه حزب جمهوری علیه لیبرالها زنده باد پیکار خلق توده ها )را می خوانم یاد تو می افتم که در آنشب تاریک اوایل دهه شصت،  با اسپری روی قسمتی از آن رنگ پاشیده بودی تا در دنیای نوجوانی ات به تنهایی به جنگ با مجاهدین خلقی های روستا بروی و اولین جانبازی ات را برای انقلاب روح الله کسب کنی.

تو تنها پسر خانواده بودی. تنها به دنیا آمدی، تنها زندگی کردی، تنها مبارزه کردی و با تمام تنهایی ات دنیا را با تمام هیمنه اش به سخره گرفتی. تو تنها دایی من بودی...

یادت هست، اولین روزی که من را بردی روضه. زنجیر کوچکی برایم خریده بودی، من را بردی تا به طالب و بچه های روستا اثبات شود که یک جایی هم هست که من بالاتر از آنها باشم

راستی طالب را یادت هست . شیطان ترین بچه روستا که فقط از تو حساب می برد. چه حالی می کردم وقتی حالش را می گرفتی.

من را بردی روضه حسین...من را بردی تا مهم ترین یادگاری ات را برایم به ارث بگذاری. روستا دو  هیات داشت . آن قلعه و این قلعه! و چه رقابتی بود این عشق بازی. اما هیات تو همیشه شلوغ تر بود چون خانواده تمامی اعدامی ها و همه کمونیستها و مجاهدین می آمدند هیات تو. هیات تو، که مهربان ترین هیاتی تاریخ بودی. تو تنها کسی بودی که زیر علم ی که بر پا می کرد حتی کمونیستها هم سینه می زدند و تو ناراحت نمی شدی از اینکه هیات ات را هیات کمونیستها بنامند و من حالا می فهمم که تو کجا بودی و آن متحجرها کجا...

روزی که رفتی جبهه را یادم هست. فقط به خواهرت گفتی. به مادرم. گفتی می خواهی بروی و مادرم گریه کرد و پدرم وقتی شنید چقدر خوشحال شد. تو رفتی تا مادربزرگ چادرش را بپوشد و تا آخرین روزهای جنگ یک پایش سپاه شیراز باشد یک پایش روستا. تو بزرگ شده بودی و دیگر از چوب مادربزرگ نمی ترسیدی. یک بار با مادربزرگ رفتم بسیج. هیچگاه آن زن مغرور را آنگونه ندیدم. چقدر گریه کرد و التماس کرد که پسرم را نبرید. آنها قول دادند اما تو زرنگ تر از همه بودی و چه کسی می توانست آن رعیت زاده انقلابی را محدود کند.

جنگ که تمام شد از آن نوجوان پرشر و شور فهلیانی که حالا لباس روحانیت می پوشید مردی به جا مانده بود که آهن ربا روی سرش روی دستهایش روی  تمام بدنش می ایستاد و نمی افتاد . شده بودی دایی آهنی. دهها ترکش ریز و درشت و آن شیمیایی نامرد از دایی من چیزی باقی نگذاشته بود. فقط مهربانی ات و لبخندهای دلنشین ات مانده بود که آن بی رحمها زورشان به آن نمی رسید که از تو بستاننش.

موهایت را که شیمی درمانی با خودش برد، یکدفعه پیر شدی. سردرد ها خانه نشین ات کرد و مانند رنگی که در آن کوچه پشتی پاسگاه بر شعار کمونیستها پاشیده بودی روز به روز برای جهان اطرافت کم رنگ تر شدی.

اما روزگار از هر چه جدایت کرد نتوانست تو را از منبر ات و از روضه های جانسوزت جدایت کند. تو هیاتی بودی. و یک جمله ات تا ابد در ذهنم نقش بسته که کسی که گرفتار حسین شد دیگر نمی میرد.

تو کجاها رفته بودی که کمونیستها را هم گرفتار حسین کردی!

هیچ گاه هیچ کس نتوانست تاثیری که تو در من گذاشتی را داشته باشد...

هیچ وقت نشد به تو بگویم که من هم هیاتی راه انداخته ام ... و به همه گفته ام که حتی کمونیستها هم آزادند به این هیات بیایند...جمله ای که هیچگاه هیچ کس به عمق اعتقاد من به آن پی نمی برد ... اعتقادی که یادگار توست...مهربان ترین دایی دنیا... تا ابد!

.

غصه نوشت:

۱-دایی پس از بیش از دودهه رنج ناشی از عوارض جنگ در آستانه دهه چهل از زندگی اش در ۲۳ مرداد امسال به آرزوی همیشه گی اش شهادت نائل آمد تا مادرم آخرین پناهش را در این دنیای نامرد از دست دهد و من بمانم و کودکی هایی که تنها با نام دایی معنا می یابد. دایی از اوایل دهه شصت با تشویق پدرم وارد حوزه علمیه شد و تنها روحانی روستا بود. او تا آخرین سال عمر پر برکتش هیچگاه لباس مقدسش را وسیله ای برای امرار معاش نکرد و با کار بر روی زمینهای پدری و کشاورزی امرار معاش می کرد. علی رغم اینکه سالها پیش می توانست از روستا برود به شهر، اما زندگی در روستا و کار فرهنگی را ترجیح داد و نتیجه سالها کار صبورانه و سرشار از محبتش این شد که فضای روستا را از از فضای ضد انقلابی آن تغییر دهد و در حال حاضر بیش از هفت هیات مذهبی در روستا فعالیت می کند. او لحظه ای از آرمانهای پاکش و عهدی که با یاران شهیدش بسته بود کوتاه نیامد و با پا فشاری بر اصولش و در عین حال صبر و حوصله توانست تعداد زیادی از خانواده های اعدامیان دهه شصت را با انقلاب روح الله آشتی دهد و نگاه آنان را به روحانیت انقلابی تغییر دهد.

۲- روستای مادری ام (فهلیان) روستایی است نسبتا بزرگ و دارای زمینهای حاصلخیز و قدمت بیش از سه هزار سال تمدن در شرق استان فارس که مردمانش به هوشمندی و استعداد زیاد، معروفند. در دهه ۳۰ دبیرستان داشت و دبیرستانش در واقع تبعید گاه معلمانی بود که با سلطنت پهلوی میانه ای نداشتند و اکثر آنها هم تحت تاثیر جو آن سالها مارکسیست بودند و همین باعث شد قسمت گسترده ای از جوانان این منطقه مجذوب مارکسیسم و سازمانهای آن شوند. در دهه شصت قریب به ۴۰ نفر از جوانان این روستا  که دانشجویان دانشگاههای تهران و شیراز بودند و  فریب شعارهای جریانات تروریستی (مارکسیستی و سازمان منافقین ) را خورده بودند و در مقابل اقیانوس توفنده انقلاب ایستادند به جوخه های اعدام سپرده شدند و تعداد زیادی نیز به کشورهای غربی پناهنده گشتند.

۳- علی (برادرم) می گفت: در تشییع جنازه دایی خانواده های اعدامی ها زیر تابوت دایی آنقدر زیاد بودند که جایی برای ما نبود.

۴- در این چند ماه هر وقت طلبه جوانی در خیابان می بینم سراغش می روم شاید نشانی از آن همیشه مهربان در او باشد.

۵- خط به خط این مطلب را با اشک تایپ کردم.

۶- این روزها پس از یک بیماری سخت تمام زندگی ام شده است دایی... رفیقی که تنهایش گذاشتم.

..................................................................................

توی این شبها، ما رو هم از یاد نبرید .

یا حسین

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
ایشاالله به خیر بگذره .خدایا به حق این ماه حرام هیچ خانواده ای رو داغدار نکن . خدایا همه بیماران رو شفای عاجل بفرما . الهی امین

یا حسین

نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
السلا علیک یا ثارالله و ابن ثاره ، السلام علیک یا باب الحوائج  ، بازهم سعادت داریم که باشیم تا یه محرم دیگه رو ببینیم ،خدایا شکرت که زنده ایم تا یه محرم دیگه رو ببینیم .

فرارسیذن ماه محرم رو به حضرت بقیه الله العظم(ارواحنا الفدا)و تمام عاشق ان اهل بیت (ع)تسلیت عرض می کنم .

یا ثارالله

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
الان دارم ، با نوید حرف می زنم ، فقط گریه نمی کنم ، فردا هم امتحان میان ترم نظریه زبان دارم ، بهم زنگ زد تا حالم رو بپرسه ولی دلم رو برداشت و از این دنیای بی محبت و پست و پوشالی برد به تمام جغرافیای دوران کودکیم  و محبت هاش ، سوار بر اسب  خیال تاختیم ، بدون در نظر گرفتن تمام مشقت هاش ، رودخانه کتی ، رودخانه ای که هیچ وقت فلسفه اسمش را نفهمیدم :کتی ، چه اسم عجیبی و البته زیبا ، فهلیان و تنگ نارنجو و الی ماشالله نوستالوژی از دوران کودکیهام ،  ، دلم رو برد زیر درخت لیمو ، کنار درخت لیمو شیرین ، زیر سایه درخت توت ، کنار گل محمدی که مسعود اونرو کاشته بود . هر چند از گنجینه دوران کودکی تنها یک بنای دو اتاقه به یادگار مونده ولی همون ساختمان های ساده با سقفهای چوبیش ، هنوز تمام جغرافیای کودکی من رو با خودش داره ، دلم برای کودکیهایم تنگ شده ، دلم برای اول صبح بلند شدن با صدای مکینه حاج اردشیر (به قول بردارم امپریالیست روستامون ) تنگ شده ، دلم برای سوز سرمای اول صبح و رفتن زیر لحاف های خونه مادر بزرگ تنگ شده ، لحاف هایی که در طول سال تنها میزبان نورچشمیهایش بودن . دلم برای علاالدین های نفتی زرد رنگ که تمام توانشون گرم کردن بدنه خودشون بود تنگ شده ، حالم از دروغ و دورویی و نفرت بهم می خوره ، حالم از ریا و تکبر به هم می خوره ، حالم از خنده های گناه الود بهم می خوره ، خدای اینجا گم شده است ، کرکره غیرت پایین کشیده شده ، باید به ساز اهل بازار رقصید تا یک ایده الیست بود ، باید مثل خودشان بخندی ، مثل خودشان دروغ بگویی ، زیباترین گلواژه های انسانی رو به سخره بگیری ، تا بشوی یک انسان خوب . یک انسان خوب از نگاه این انسانها ، اما ، زهی خیال باطل ،  دلم برای پارس کردن سگ های ابادی در تاریکی شب تنگ شده . دلم برای صدای گنجشک ها و بوی معطر شیر اول صبح تنگ شده ، دلم برای پرستوها و سنجاقک های خونه مادربزرگ تنگ شده ، دلم برای گل های بابونه و شبنم اول صبح علفهای سبز در بهار و دراز کشیدن روی اونها تنگ شده .دلم برای قصه های مادربزرگ تنگ شده ، خدایا چقدر دلتنگی ؟؟؟؟خدایا شکرت ، خدایا شکرت که تو رو لااقل دارم ، به جلال و جبروتت قسم اگه تو نبودی تمام دلتنگی ها و جور روزگار امانی برای نفس کشیدن بهم نمیداد . 

یا علی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
هر وقت یکی ، یکی رو دوست داشته باشه ، به خودش اجازه نمیده ، که ناراحتش بکنه ، و یا حتی ناراحتیش رو ببینه ، شاید ما متوجه رفتار خودمون نباشیم و شاید ندانیم  این حرفی که می زنیم چه بازخوردی داره ، اگه روزی کاری انجام دادی ، که باعث ناراحتیش شدی ، برو ازش معذرت بخواه ، شاید به غرورش برخورده باشه . 

یا علی

این پست رو واسه z...78228 نوشتم ،

اولین کامنتی که واسم گذاشتی رو هیچ وقت فراموش نمی کنم .مردم از فضولی !!!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
پدر یکیش ازم گذشت کرد ، ولی پدر یکی دیگش نه ، از بس توی دادگاه گریه کردم ، که الان احساس بی حالی و ضعف شدید می کنم ، چشمام رو باز کردم ، دیدم صدای همیشگی توی  اتاق  میاد ، و من روی تختم دراز کشیدم ،

همه اونچه که داشتم می دیدم فقط یه کابوس بود ، فقط یک کابوس .

یه نفس راحت کشیدم .

خدایا به بزرگیت شکر ،خدایا کار هیچ مسلمونی به اونجا نکشه ، یا حی یا قیوم

عصر چهارشنبتون به خیر باشه .

یا علی

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
چه پوشش و استتار  ساده ای رو انتخاب کردی ، ولی؟؟؟ ، یه قسمتی از بازی رو جلو اومدی ولی باز حوصلت نشد یا بهتر بگم غرورت نزاشت  ، مـــــــــــــــــــــــــــــــــــا هم نفهمیدیم !!! ولی یه نکته رو بگم :به وجدان خودت رجوع کن و بهش  اعتماد کن ، بدون تصمیمت درسته .این وبلاگ خانه من است .

رواق منظر چشم من اشیانه توست

کرم نما و فرود ای خانه ، خانه توست .

یا علی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
فرزندان کار ، مودبانه ترین واژه برای توصیفشان ، زجر کشیدن ، روی پای خودشون ایستادن ، نون اور خانواده بودن ، غربت شهرهای بزرگ و کارگری صفر در شیراز و بندرها ، به چه امید ؟؟؟

به امید زندگی بهتر .

یا علی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
عید ولایت ، عید سعید غدیر خم  بر تمام عزیزان و دوستداران اهل بیت (ع )  مبارک باشه .

یا علی

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
مهم نیست اگر انـسـان بـرای کـسی که دوسـتـش داره غـرورش را از دست بـدهـه ، و لاغیر.

یا علی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر