پدر یکیش ازم گذشت کرد ، ولی پدر یکی دیگش نه ، از بس توی دادگاه گریه کردم ، که الان احساس بی حالی و ضعف شدید می کنم ، چشمام رو باز کردم ، دیدم صدای همیشگی توی اتاق میاد ، و من روی تختم دراز کشیدم ،
همه اونچه که داشتم می دیدم فقط یه کابوس بود ، فقط یک کابوس .
یه نفس راحت کشیدم .
خدایا به بزرگیت شکر ،خدایا کار هیچ مسلمونی به اونجا نکشه ، یا حی یا قیوم
عصر چهارشنبتون به خیر باشه .
یا علی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید
|