صبح نزدیک است
افتاب به زودی خواهد درخشید.صبح دل انگیز نزدیک است .

دستان کوچکم را گرفتی و با خودت بردی مسجد مستضعفین. تو هم اذان می گفتی، هم مکبر بودی و هم سخنرانی می کردی و من چقدر افتخار می کردم به تو، که تنها رفیق کودکی هایم بودی و با آن سن کم ات همه احترامت را داشتند. همه کسانی که به آرمانهایی که تو اعتقاد داشتی اعتقادی نداشتند. تو شده بودی همه کاره روستای محله کمونیستها!

رعیت زاده ای که انقلاب تمام بلندگو ها را به او داده بود و آن سالها هیچ گاه نفهمیدم آیا مادربزرگ هم به تو افتخار می کرد؟ زنی که اگر چه تمام دلخوشی اش در زندگی زیارت بود و عبادت، اما بسیاری از آشنایانش را به چوبه دار سپرده بودند و حالا پسرش بلندگوی خمینی بود در روستا.

یادت می آید یک شب که می خواستی مثل هر شب دزدکی بروی بیرون. مادربزرگ گویی دستت را خوانده و غیبت های شبانه ات به شک اش انداخته بود. روی سرت داد کشید: کجا می روی ؟ و تو جواب دادی می روم سراغی از گاوها بگیرم و مادربزرگ که زرنگ تر از آن بود که پسر ۱۱ ساله اش فریبش دهد از من خواست که با تو بیایم و تو آنشب  من را بردی به تماشای انقلاب در میان کوچه های تنهایی ات. در کوچه ای نزدیک پاسگاه، درون یک باغ، اسپری رنگی که قبلا مخفی کرده بودی را برداشتی و از من خواستی منتظر بمانم و هیچ گاه ندانستی چقدر ترسیدم در آن شب تاریک درون آن باغ نارنج. لحظاتی بعد که برای من سالی گذشت صدای دعوایی که از نزدیکی پاسگاه می آمد ترس من را که کودکی هایم با حوادث انقلاب گره خورده بود دو چندان کرد. تو با عجله وارد باغ شدی، اسپری را همانجا انداختی و با هم رفتیم و تازه زیر چراغ برق کوچه بود که فهمیدم صورت ماهت خونین است. سرت را شکسته بودند.

فردا صبح که بیدار شدیم خبر دعوای دیشب در روستا پیچیده بود. مادربزرگ من را از خواب بیدار کرد. تو رفته بودی، شاید ترسیده بودی مادربزرگ سر شکسته ات را ببیند و بفهمد. مادربزرگ از من از دیشب پرسیده بود و من در کودکی هایم تو را لو دادم تا تو ظهر که بر می گردی مهمان چوبهای مادربزرگ باشی و من در آن سن فکر می کردم چه گناه بزرگی انجام داده ایم که مادربزرگ مهربان اینهمه عصبانی شده است

و حالا سالهاست وقتی از کوچه پشتی پاسگاه می گذرم و جمله (علیه حزب جمهوری علیه لیبرالها زنده باد پیکار خلق توده ها )را می خوانم یاد تو می افتم که در آنشب تاریک اوایل دهه شصت،  با اسپری روی قسمتی از آن رنگ پاشیده بودی تا در دنیای نوجوانی ات به تنهایی به جنگ با مجاهدین خلقی های روستا بروی و اولین جانبازی ات را برای انقلاب روح الله کسب کنی.

تو تنها پسر خانواده بودی. تنها به دنیا آمدی، تنها زندگی کردی، تنها مبارزه کردی و با تمام تنهایی ات دنیا را با تمام هیمنه اش به سخره گرفتی. تو تنها دایی من بودی...

یادت هست، اولین روزی که من را بردی روضه. زنجیر کوچکی برایم خریده بودی، من را بردی تا به طالب و بچه های روستا اثبات شود که یک جایی هم هست که من بالاتر از آنها باشم

راستی طالب را یادت هست . شیطان ترین بچه روستا که فقط از تو حساب می برد. چه حالی می کردم وقتی حالش را می گرفتی.

من را بردی روضه حسین...من را بردی تا مهم ترین یادگاری ات را برایم به ارث بگذاری. روستا دو  هیات داشت . آن قلعه و این قلعه! و چه رقابتی بود این عشق بازی. اما هیات تو همیشه شلوغ تر بود چون خانواده تمامی اعدامی ها و همه کمونیستها و مجاهدین می آمدند هیات تو. هیات تو، که مهربان ترین هیاتی تاریخ بودی. تو تنها کسی بودی که زیر علم ی که بر پا می کرد حتی کمونیستها هم سینه می زدند و تو ناراحت نمی شدی از اینکه هیات ات را هیات کمونیستها بنامند و من حالا می فهمم که تو کجا بودی و آن متحجرها کجا...

روزی که رفتی جبهه را یادم هست. فقط به خواهرت گفتی. به مادرم. گفتی می خواهی بروی و مادرم گریه کرد و پدرم وقتی شنید چقدر خوشحال شد. تو رفتی تا مادربزرگ چادرش را بپوشد و تا آخرین روزهای جنگ یک پایش سپاه شیراز باشد یک پایش روستا. تو بزرگ شده بودی و دیگر از چوب مادربزرگ نمی ترسیدی. یک بار با مادربزرگ رفتم بسیج. هیچگاه آن زن مغرور را آنگونه ندیدم. چقدر گریه کرد و التماس کرد که پسرم را نبرید. آنها قول دادند اما تو زرنگ تر از همه بودی و چه کسی می توانست آن رعیت زاده انقلابی را محدود کند.

جنگ که تمام شد از آن نوجوان پرشر و شور فهلیانی که حالا لباس روحانیت می پوشید مردی به جا مانده بود که آهن ربا روی سرش روی دستهایش روی  تمام بدنش می ایستاد و نمی افتاد . شده بودی دایی آهنی. دهها ترکش ریز و درشت و آن شیمیایی نامرد از دایی من چیزی باقی نگذاشته بود. فقط مهربانی ات و لبخندهای دلنشین ات مانده بود که آن بی رحمها زورشان به آن نمی رسید که از تو بستاننش.

موهایت را که شیمی درمانی با خودش برد، یکدفعه پیر شدی. سردرد ها خانه نشین ات کرد و مانند رنگی که در آن کوچه پشتی پاسگاه بر شعار کمونیستها پاشیده بودی روز به روز برای جهان اطرافت کم رنگ تر شدی.

اما روزگار از هر چه جدایت کرد نتوانست تو را از منبر ات و از روضه های جانسوزت جدایت کند. تو هیاتی بودی. و یک جمله ات تا ابد در ذهنم نقش بسته که کسی که گرفتار حسین شد دیگر نمی میرد.

تو کجاها رفته بودی که کمونیستها را هم گرفتار حسین کردی!

هیچ گاه هیچ کس نتوانست تاثیری که تو در من گذاشتی را داشته باشد...

هیچ وقت نشد به تو بگویم که من هم هیاتی راه انداخته ام ... و به همه گفته ام که حتی کمونیستها هم آزادند به این هیات بیایند...جمله ای که هیچگاه هیچ کس به عمق اعتقاد من به آن پی نمی برد ... اعتقادی که یادگار توست...مهربان ترین دایی دنیا... تا ابد!

.

غصه نوشت:

۱-دایی پس از بیش از دودهه رنج ناشی از عوارض جنگ در آستانه دهه چهل از زندگی اش در ۲۳ مرداد امسال به آرزوی همیشه گی اش شهادت نائل آمد تا مادرم آخرین پناهش را در این دنیای نامرد از دست دهد و من بمانم و کودکی هایی که تنها با نام دایی معنا می یابد. دایی از اوایل دهه شصت با تشویق پدرم وارد حوزه علمیه شد و تنها روحانی روستا بود. او تا آخرین سال عمر پر برکتش هیچگاه لباس مقدسش را وسیله ای برای امرار معاش نکرد و با کار بر روی زمینهای پدری و کشاورزی امرار معاش می کرد. علی رغم اینکه سالها پیش می توانست از روستا برود به شهر، اما زندگی در روستا و کار فرهنگی را ترجیح داد و نتیجه سالها کار صبورانه و سرشار از محبتش این شد که فضای روستا را از از فضای ضد انقلابی آن تغییر دهد و در حال حاضر بیش از هفت هیات مذهبی در روستا فعالیت می کند. او لحظه ای از آرمانهای پاکش و عهدی که با یاران شهیدش بسته بود کوتاه نیامد و با پا فشاری بر اصولش و در عین حال صبر و حوصله توانست تعداد زیادی از خانواده های اعدامیان دهه شصت را با انقلاب روح الله آشتی دهد و نگاه آنان را به روحانیت انقلابی تغییر دهد.

۲- روستای مادری ام (فهلیان) روستایی است نسبتا بزرگ و دارای زمینهای حاصلخیز و قدمت بیش از سه هزار سال تمدن در شرق استان فارس که مردمانش به هوشمندی و استعداد زیاد، معروفند. در دهه ۳۰ دبیرستان داشت و دبیرستانش در واقع تبعید گاه معلمانی بود که با سلطنت پهلوی میانه ای نداشتند و اکثر آنها هم تحت تاثیر جو آن سالها مارکسیست بودند و همین باعث شد قسمت گسترده ای از جوانان این منطقه مجذوب مارکسیسم و سازمانهای آن شوند. در دهه شصت قریب به ۴۰ نفر از جوانان این روستا  که دانشجویان دانشگاههای تهران و شیراز بودند و  فریب شعارهای جریانات تروریستی (مارکسیستی و سازمان منافقین ) را خورده بودند و در مقابل اقیانوس توفنده انقلاب ایستادند به جوخه های اعدام سپرده شدند و تعداد زیادی نیز به کشورهای غربی پناهنده گشتند.

۳- علی (برادرم) می گفت: در تشییع جنازه دایی خانواده های اعدامی ها زیر تابوت دایی آنقدر زیاد بودند که جایی برای ما نبود.

۴- در این چند ماه هر وقت طلبه جوانی در خیابان می بینم سراغش می روم شاید نشانی از آن همیشه مهربان در او باشد.

۵- خط به خط این مطلب را با اشک تایپ کردم.

۶- این روزها پس از یک بیماری سخت تمام زندگی ام شده است دایی... رفیقی که تنهایش گذاشتم.

..................................................................................

توی این شبها، ما رو هم از یاد نبرید .

یا حسین

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ توسط حمید |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر