صبح نزدیک است
افتاب به زودی خواهد درخشید.صبح دل انگیز نزدیک است .
امروز خیلی بدم از خودم اومد ،  اصلا توی شان من نبود ، خدایا ما رو به حال خودمون وامگذار .

یا علی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |
نمی دونم بعضی ادم ها نمی فهمند یا خودشون رو می زنند به نفهمی ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!! یعنی توی دوسال اخیر حالیش نشد ؟شاید گاگوله ؟تک بعدی بودن تا چه حد ؟ فکر کنم توی عمرش غیر از کتاب و مدرسه ، شعورش یه ابسلون نکشید که یه کمی هم محیط اطراف رو بشناسه ،  هوش اجتماعی در حد ..... ، هوش علمیش هم ، هر کس دیگه ای که بود موفق می شد .

نمی دونم والا چی بگم ؟ باید از خودش می پرسیدم ، ولی حیف که وقت نشد .

فعلا

...........................................................................................................

اقا حمید چرا موقعی حالت میریزه بهم و فکر یک لحظه بهت امان نمیده ، به خودت این اجازه رو میدی برخلاف نظر و عقیده ات اظهار نظر کنی ؟ 2/مرداد/1392

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |
توی دو سال اخیر ، 4 جفت کفش داشت ، یه کفش سورمه ای مانند با خط های قرمز که رو زمینی و کف صاف بود ،که ترم یک اونرو می پوشید ،  یه کفش کتون سفید رنگ که هنوز که هنوزه اونرو می پوشید ، سفید رنگ و اسپرت ،با خط های مایل به سیاه ف که خیلی نو نگهشون داشته بود ،  یه کفش قرمز  ، که بیشتر شبیه کفشهای مجلسی بود و توی دوسال اخیر ، فقط یادمه توی کوییز دکتر غلام زاده توی درس فیزیک دو  ، در تاریخ 26 اردیبهشت سال 91 ، اونرو پوشیده بود ، و دوروز بیشتر اونرو نپوشید ، و کفش اخری که می پوشید ، کفش پرفکت استپس ، مشکی رنگ با پاشنه و بندهای صورتی داشت ، که اونرو همیشه می پوشید از جمله توی هرمز .

از شانس و اقبال ما توی اردوی اسفند 91  ملت خاکی شده بودند و عرفانشون کولاک می کرد . و راه شناسایی مسدود شده بود . 

یا علی تا بعد 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |
شنبه رفتم کلاس ، کلاس که چی عرض کنم ، مــــــــــهـــــد کودک بود ، تمام قیافه ها کوچیک و بچگونه ،  موهای صورت تازه دراومده ، رفتار و قیافه ها کودکانه ، ما هم پیرمرد ، مشکل از اونها نبود ، مشکل از من بود ، اخه من رفته ام کلاس ریاضی 1 نشستم ، و کلاس مال اونهاست ، اما کلا واسم عذاب اور بود ، غرورم بالا و پایین شد ، خدا ازت نگذره وحید ، که توی این ماه رمضونی خودت توی خونه نشستی و اب خنک یاسوج و دستپخت عالی مامان رو می خوری و من رو فرستادی یزد ، واست ترم تابستون پاس کنم ، امروز از ساعت 7 تا 12 یه راست سر کلاس معادلات بود ، ظهر که اومدم نمی دونم کجا رفتم ، تا الان خواب بودم ، اتفاقا امروز 2 تا از همکلاسی های بندر رو توی کلاس معادلات دیدم ، هنوز که هنوزه ، بعضی از همکلاسی ها اینگار بچن و یاد نگرفتن اداب و معاشرت رو ، باند اصغر هم اینجا به راهه و واسه خودشون دارودسته ای تشکیل دادن ، اتاق هم محیط خوبیه داره .

یا علی تا بعد 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |
فردا عازم یزد هستم ، دوباره شهر یزد و بدبختیاش ، اونهم نه برای خودت ، برای یکی دیگه ، انشالله که خوش بگذره.

یا علی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |
نمی دونم ، فلسفه شعر قیصر امین پور چیه ولی شعرش بدجوری به دلم میشینه ، شعر زیر به دلم نشست عجیب :

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |

دیشب هیچ لذتی نبردم ، چون همش توی تک و دو بودم ، و اصلا وقت نکردم که یه سری به مجلس عروسی و پیستش ، بزنم (حالا هم یکی ندونه خیال میکنه ، محمد خردادیان یا مایکل جکسون هستم ) ،  همش درگیر پذیرایی از مهمون ها بودم ، شلوغی جمعیت و ازدحام بیش از حد مهمون ها ، مجبورمون کرد که از سالن خانم ها واسه پذیرایی استفاد بکنیم ، تا به خودم اومد ، ساعت شد 11 ، و هنوز من از سالن سرو غذا بیرون نزده بودم ، بعدش که تموم شد رفتیم ویه سری زدیم ، تا به خودمون اومدیم، شد ، 2 ، تموم شد، اومدیم خونه ، توی مسیرهم بهصورت کارناوال ، رسیدم خونه خرد و خسته ، نمی دونم کجا رفتم ، بلند شدم دیدم 10 صبحه .کل عروسی یه دونه خواهرم شد ، تک و دو ، و پذیرایی از مهمون ها ، اما به هر صورت انشالله همیشه خوشوقت باشه.

الان که دو  روزه از عروسی می گذره ،هنوز خستگیش تو جونمه ،امروز اخرین مهمون ها رفتند ، و وقت کردم یه سری بیام اینجا.

یا علی تا بعد

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |
چه قدر من تو رو دوست دارم  ، ولی تو به من نگفتی ، حواست باشه، نیفتی . 

صدای محزونت همیشه داخل گوشم ، می ماند .

یا علی


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |
روزی که ژنرال زانو زد !


تازه یه مطلبی رو توی سایت مشرق خوندم که پشتم لرزید و موهای بدنم مور مور شد ، خدایا ما کجا و شهدا کجا ؟اونا به چی فکر می کردند و ما به چی؟ نمی دونم چی بگم ، فقط خدایا خودت ببخش ، ببینید تفاوت ره از کجا تا به کجاست؟

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «علی مسجدیان» از رزمنده گان پرسابقه ی لشکر14 امام حسین(صلوات الله علیه) چنین روایت می کند:

اواسط اردیبهشت ماه 61، مرحله ی دوم «عملیات الی بیت المقدس»، «حسین خرازی»، نشست ترک موتورم و گفت: «بریم یک سر یه خط بزنیم». بین راه، به یک نفربر پی ام پی برخوردیم که در آتش می سوخت و چند بسیجی هم، عرق ریزان و مضطرب، سعی می کردند با خاک و آب، شعله ها را مهر کنند. حسین آقا گفت:« اینا دارن چی کار می کنن؟ وایسا بریم ببینیم چه خبره».

هرم آتش نمی گذاشت کسی بیشتر از دو- سه متر به نفربر نزدیک شود. از داخل شعله ها، سر و صدای می آمد. فهمیدیم یک بسیجی داخل نفربر گرفتار شده و دارد زنده زنده می سوزد. من و حسین آقا هم برای نجات آن بنده ی خدا با بقیه همراه شدیم. گونی سنگرها را برمی داشتیم و از همان دو – سه متری، می پاشیدیم روی آتش. جالب این بود که آن عزیزِ گرفتار شده، با این که داشت می سوخت، اصلا ضجه و ناله نمی زد و همین پدر همه ی ما را درآورده بود. بلند بلند فریاد می زد: «خدایا ! الان پاهام داره می سوزه، می خوام اون ور ثابت قدمم کنی. خدایا! الان سینه ام داره می سوزه، این سوزش به سوزش سینه ی حضرت زهرا نمی رسه. خدایا! الان دست هام سوخت، می خوام تو اون دنیا دست هام رو طرف تو دراز کنم، نمی خوام دست هام گناه کار باشه. خدایا! صورتم داره می سوزه، این سوزش برای امام زمانه، برای ولایته، اولین بار حضرت زهرا این طوری برای ولایت سوخت.»

اگر به چشمان خودم ندیده بودم، امکان نداشت باور کنم کسی بتواند با چنین وضعی، چنین حرف هایی بزند. انگار خواب می دیدم اما آن بسیجی که هیچ وقت نفهمیدم کی بود، همان طور که ذره ذره کباب می شد،این جمله ها را خیلی مرتب و سلیس فریاد می زد.

آتش که به سرش رسید، گفت: «خدایا! دیگه طاقت ندارم، دیگه نمی تونم، دارم تموم می کنم. لااله الا الله، لا اله الا الله. خدایا! خودت شاهد باش. خودت شهادت بده آخ نگفتم»

به این جا که رسید، سرش با صدای تقی ترکید و تمام.

آن لحظه که جمجمه اش ترکید، من دوست داشتم خاک گونی ها را روی سرم بریزم. بقیه هم اوضاعشان به هم ریخت. یکی با کف دست به پیشانی اش می زد، یکی زانو زده و توی سرش می زد، یکی با صدای بلند گریه می کرد. سوختن آن بسیجی، همه ما را سوزاند.حال حسین آقا از همه بدتر بود. دو زانویش را بغل کرده بود و های های گریه می کرد و می گفت:«خدایا! ما جواب اینا را چه جوری بدیم؟ ما فرمانده ایناییم؟ اینا کجا و ما کجا؟ اون دنیا خدا ما رو نگه نمی داره، بگه جواب اینا رو چی می دی؟» حالش خیلی خراب بود. آشکارا ضعف کرده بود و داشت از حال می رفت. زیر بغلش را گرفتم و بلند کردم و هر طوری بود راه افتادیم. تمام مسیر را، پشت موتور، سرش را گذاشت روی شانه ی من و آن قدر گریه کرد که پیراهن کره ای و حتی زیر پوشم خیسِ اشک شد. دو ساعت بعد، از همان مسیر برمی گشتیم، که دیدیم سه – چهر نفر دور چیزی حلقه زده و نشسته اند. حسین گفت:« وایسا به اینا بگو از هم جدا بشن. یه چیزی بیاد وسطشون، همه با هم تلف می شن. همون یکی بس نبود؟»

نزدیکشان ترمز زدم. یکی شان باند شد و گفت:«حسین آقا! جمعش کردیما» . حسین گفت:«چی چی رو جمع کردین؟» طرف گفت: «همه ی هیکلش شد همین یه گونی». فهمیدیم، جنازه ی همان شهید را می گوید که دوساعت قبل داخل نفربر سوخت. دور گونی نشسته بودند و زیارت عاشورا می خواندند. حسین آقا، از موتور پیاده شده و گفت: «جا بدید ما هم بشینیم، با هم بخونیم. ایشالا مثل این شهید،معرفت پیدا کنیم».  

الله اکبر از این همه بزرگی

حالم اساسی گرفته شد ،

یا علی تا بعد

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |
فاصله ها خوبند...با فاصله قهر نکن...

دور بودن همیشه بد نیست....

یک چیزایی تا زمانی قشنگن که فاصله ات باهاشون حفظ بشه...

 دور بودن همیشه بد نیست...

یا علی 

......................................................

با عرض معذرت از قاصدک

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |
تازه محبوب اومد و خداحافظی کرد ، ظاهرا دیگه رفتنی شدن ، هفته دیگه عازم تاجیکستان هستند ، بنابه قولی  مدت اقامتشون 4 ساله است و وروجکشون هم اونجا میره مدرسه ، انشالله که اخوی عزیز،  توی پست جدیدیش موفق باشه .

یا علی تا بعد

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |
چه حالی داد کوهنوردی دیروز ، من بودم و خدا و طبیعت و دیگر هیچ !

یا علی تا بعد

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |

همـــــزاد كـــويرم تب بـــاران دارم
در سينه دلى شكسته پنهان دارم

در دفتــــرخاطــــرات مـــن بنويسيد
من هر چه كه دارم از شهيدان دارم

امروز 4 تیرماه بود ،شاید برای همه ما یک روز عادی باشه ولی 25 سال پیش توی همچین روزی ،رزمندگان دلیر سپاه اسلام در جزایر مجنون حماسه ای افریدن تا بار دیگر استان عزیز و دلاور پرورمان شاهد مدال افتخار دیگری بر سینه اش باشد ، 25 سال پیش در همچین روزی در پد خندق حماسه ای افریده شد تا سند دیگری باشد بر مقاومت و صبر و غیرت فرزندان خمینی کبیر ، این روز را گرامی می دارم ، و یادی هم می کنم از سردار جاوید اثر شهید نویدی پور . شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات .

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |
اخرش به جمعیت بندپایان پیوست ،به قولی سرش رو کردیم داخل تری ، خیلی خوشتیپ شده بود . الان هم با بچه ها کارناوال راه انداختند و رفتن بیرون ،شام هم بیرون هستن .

انشالله که همه خوشبخت باشن .

یا علی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |

ای پـــادشــه خـوبـان داد از غـــــم تـنــهـــایی

دل بـی تو به جان آمد وقت است که بازآیــی

مشــتــاقـی و مهجوری دور از تو چنانـم کرد

کــــز دست بـخـواهـد شـد پـایـاب شـکـیبـایی

فرار رسیدن 15 شعبان ، سالروز تولد اخرین دردانه اهل بیت (ع) را به تمامی عاشقان و شیفتگان مکتب اهل بیت تبریک عرض می کنم . تعجیل در طهور اقا امام زمان(ع)صلوات .

یا مهدی ادرکنی (ع)

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |

اغا ، اغا ، به خدا ..... کردیم ،

به خدا دیگه نمیایم

به خدا دیگه تکرار نمیشه

تو رو خدا

همین یه بار

تورو به هر کی دوست داری

.......

.......

.......

کودک خوش رو نزدیک دیوار سخت و بی روح بتنی احساس کرد ،باران ،  اسمان چشمهای درشتش اینگار قصد بند امدن نداشت ، خودش رو اماده کرده بود ، در تخیل و پندار کودکانه خویش،  خودش رو یک انارشیست جنگ جهانی  دوم و جنگ سرد می دید ، که اورده شده اند در پهنه دیوار تا حکمی ، در موردشان  اجرا شود ، ولی جرم او بمب گذاری یا ترور یک شخصیت برجسته نبود ، جرم او چیز دیگری بود ، صدای دویدن ها با سرعت زیاد می امد ، جلاد های تصور کودک داستان ما امدند ؛  دستاتون بالا ، زودباش دستتون رو ببرید بالا ، صدای محکم و قاطع سربازان و صدای کشیده شدن گلنگدن اسلحه کلاشینکوف توسط سربازان ، کودکان شیطون اما معصوم قصه ما رو سر جاشون میخکوب کرد و اشک رو از چشمان درشت برادر کوچیکترکه در حال  سرازیر شدن بود دوچندان کرد  ،خشم رو می شد از صورت روشن برادر بزرگتر که به شدت سرخ شده بود ، دید ، اما گریه نمی کرد ولی هر چه می کرد نمی توانست خودش رو خونسرد نشون دهد ، اون رو می توانستی از رگ باد کرده گردنش و لکنت ناشی از خشم زبانش  فهمید؛ 3 سال از برادر کوچکترش بزرگتر بود ، اما همیشه نترس ترین بچه خانواده بود ، تکرار جمله ، هر چه می خواهید بگوید ، چون شما تا لحظاتی دیگه اعدام می شوید ، و حکم شما قابل تخفیف نیست ،توسط سربازان ،  طغیان سیل اشک برادر کوچکتر رو به همراه داشت ، و سیل عجز و لابه های کودکانه ، شخصیت داستان ما رو به همراه داشت ، صدای کودک حتی تا فاصله های دوری از دیوار بتنی هم به گوش می رسید که گریه کنان جمله های  بالا رو تکرار می کرد  ، اما برادر بزرگتر ، عین خیالش هم نبود ، فقط در حالی که لبهای خودش رو می خورد زیر چشمی نگاه جلاد های قصه ما می کرد . .......

 

12 سال بعد

 

چند رو پیش حدود های همین موقع ها یا یه کمی زودتر حدود 5 عصر به وحید گفتم ، میای بریم کوه ، وحید هم که اینگار بدش نمی اومد سر عصری یه قدمی توی کوه بزنه با حالت رضایت سرش رو تکان داد .لباسهایمان رو پوشیدم و ایمان ما رو تا پای کوه با ماشین رسوند و ما هم قدم زنان از مسیر خاکی کنار جنگل به قصد فتح کوه قدم زدنمان رو اغاز کردیم ، منظره های دل انگیز و پوشش گیاهی منطقه روح هر بیننده رو نوازش می کرد ، در مسیر کوه با وحید از هر دری گفتیم و خندیدیم ، از گذشته تا حال از فرهنگ تا سیاست از تاریخ تا کامپیوتر ، صحبت کردنمان ما رو متوجه گذراندن کمر کش کوه و رسیدن به قله کوه نکرد ، از رو کوه که نگاه می کردی تمام سررود و یاسوج ، تلخسرو و سرابتاوه مشخص بود ، گندمزارهای طلایی رنگ دشت سروک تلالو طلایی و خورشید گون خودش رو به چشم  هر بیننده ای تقدیم می کرد ، از کوه پایین امدیم ، و راه خانه را در پیش گرفتیم ، از کنار دیوار های پادگان تیپ 48 فتح که می گذشتی ، دیوار نویسی ها انقلابی و عکس شهدای اخیر سپاه در نبرد با منافقین پژاک ، نظرت رو به خودش جلب می کرد ، در حال قدم زدن به سمت تلخسرو بودیم که به انتهای دیواره پادگان که رسیدیم ، ناگهان در ذهنم جرقه یک خاطره زده شد ، گفتم وحید یادته ، و وحید هم که اینگار داشت به همان چیزی فکر می کرد که من فکر می کردم ، گفت ، اره یادمه ، دیدی چه روزی بود ، خنده هر دوتامون محیط رو پر کرد ، چه قدر خندیدیم ، انگار دیروز بود ، انگار همین تابستان قبل بود تابستان 12 سال پیش ، یادش نه بخیر ، روزی که در حالی که داشتیم توی برجک دیدبانی پادگان تیپ 48 بازی می کردیم که به دلیل یک سهل انگاری اتش به خارهای خشک محوطه پادگان افتاد و زبانه های اتش شروع کرد به پشیروی و سوزوندن خارهای خشک کرد ، دود ناشی از اتش ، دژبان و سربازان پادگان رو به محل کشوند و تمام بچه ها فرار کردن و من که دمپایی پلاستیکی پام بود موقع فرار پام سوخت ، وحید موند که من رو بیاره و خودش که پسری بسیار زبل و زرنگ بود ، نرفت و دست من رو گرفت که هر طوری شده خودمون رو به تنها راه خروج (زیر یک بخشی از دیوار تیپ رو کنده بودیم و از این طریق می شد از زیر دیوار رفت داخل پادگان ) برسونیم ولی بی پوشش بودن پاهای من سرعت ما رو کند می کرد ، واسه همین خاطر نتونستیم فرار کنیم . سرباز ها که رسیدن ، ما رو نزدند ولی کاری به سرمون اوردند که از هر کتک زدنی بدتر بود . بعد از اینکه ترسوندمون و ادرس خونه و مشخصات خانواده و پدرمون رو ازمون گرفتن و اسم دوستامون رو با مشخصات دو دستی تقدیم کردم ، ما رو ول کردن ، امروز که داشتیم از کنار پادگان میگذشتیم ، این خاطره به یادمون اومد ، خاطره ای که هیچ وقت یادم نمیره .یادم نمی رود ، روزی که اسیر شدم ، اما اسیر خودی ، اسارت زیر سایه برجک دیده بانی ! ای کاش تمام اسارتهای زندگی اینطوری بودند ، و می شد بهش فکر نکرد ولی بعضی اسارتها رو نمیشه از یاد برد ، اسارتهایی از نوع ...... ، توی نوشته بالا حال نداشتم زیاد توضیح بدم ، واسه همین سعی کردم خلاصش کنم.عصرتون به خیر تا بعد .

 

یا علی
نوشته شده در تاريخ شنبه یکم تیر ۱۳۹۲ توسط حمید |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر