صبح نزدیک است
افتاب به زودی خواهد درخشید.صبح دل انگیز نزدیک است .

پدر و مادر تا زندن ، دل و دماغ داری ۶۰۰ کیلومتر بکوبی بیای و بری ، تا یه ساعتی ارامش بگیری . هوا شهر خنکه ، خونه خواهر بزرگتر کلی حس خوب . خواب اومده روی چشمم ، باید برم بنزین بزنم که فردا برم اهواز . امروز هوای اهواز پر از دود بوده ! خدا رو شکر اونجا نبودم . سردرگمم از این زندگی ، نمی دونم برای کی تلاش کنم ! احتمال تهران رفتن قوت گرفته ، سفر همدان زد توی ذوقم ، ولی عیب نداره ، باید صبر کرد و امیدوار بود .موقعی به خودم میگم صبر کن تا روز فرج ، یاد این شعر قیصر می افتم :

گاهی گمان نمیکنی ، ولی خوب میشود

گاهی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود

گاهی بساط عیش خودش جور میشود

گاهی دگر تهیه بدستور میشود

گه جور میشود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور میشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود.

گاهی گدایِ گدایی و بخت باتو یار نیست

گاهی تمام شهر گدایِ تو میشود.

خدایا تو را به بزرگیت شکر

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۴ توسط حمید |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر