یه شماره 0711 بهم زنگ زد ، جواب دادم ، نوید بود و مثل همیشه می خندید و شاد و شنگول بود ، علت خاموش بودن گوشیش رو جویا شدم ، خندید و گفت : قرار بود بریم سوریه سر از بازداشتگاه ندیم در میانرود دراوردم ، 7 روزه بازداشتش کردن ، ولی کسی از خونواده نمی دونست ، علت بازداشتش هم کتک زدن یه اخونده منحرف و منافق صفته ، واسم گفته بود که توی مراسم زمانی که بچه های اهل سنت حاضر بودن یه مداح شروع میکنه به بد و بیراه گفتن به اعتقادات اهل سنت و این هم به غیرت بسیجیش بد می خوره و شاکی میشه ، این اخوند هم میره غیرت مداح رو میکشه و این میشه اغاز درگیری و شکایت کشی جناب روحانی ! می گفت ، حراست بهم زنگ زد و گفت بیا کارت داریم ، رفتم و اونجا غافلگیرم کردند و کلمچه به دست (بخوانید دستبند ) ما رو بردن بازداشتگاه میان رود ، حالا دانشگاه شیراز کجا و میانرود کجا ؟خندید و گفت موهام رو با 8 زدن و ریشم هم بلنده شدم عین وهابی ها ، می خندید و می گفت اخوند نگاه سرهنگ می کرد و سرهنگ می کشید توی گوشم ، و منم ساکت بود . کلا روحیه این ادم فانه ، و یه قدم عقب نشینی توی کارش نیست ، فردا می خوان ببرنش دادسرا و زنگ زد و هماهنگی کرد . که اگه نیاز شد خانواده رو خبر کنم .
*********************
بین بچه های خونواده نوید از همه زرنگ تر و زیرک تر بود و البته خوش خط و باهوش ، مسئول بسیج دانشجویی دانشکدهشونه، البته توی زندگی به قول بابا "یه غندر غازی وخدا نه بدهکاره" ، چک سفید امضا به هیشکی نمیده و زیر بار هیشکی هم نمیره ، روی حرفش محکم بود ، و از اصولش دفاع می کرد ، فقط ناراحت امتحانات میان ترم و پایان ترمش بود .
این را نوشتم چون این هم بگذرد و این خاطره ای میشه لای دفترچه خاطراتش ، یادمه عباس واسمون تعریف کرد و گفت :توی یکی از اعتراضات بچه های بسیج رو دستگیر کردن و بردن بازداشتگاه شب نشده بابای بچه ها اومدن و سند گذاشتن و بچه های خودشون رو ازاد کردن ، جز یه بچه شهید که کسی رو نداشت که واسش سند بزاره ، تا اخرش بعد از یه هفته قرار بازداشتش تموم شد .
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید
|