صبح نزدیک است
افتاب به زودی خواهد درخشید.صبح دل انگیز نزدیک است .
تازه خواب بهار میانه و خونه مشهدی گلناز و خانه سید سعادت و کوچه های پشت خانه مادربزرگ و خاطرات کودکیم رو میدیدم ، در کوچه پس کوچه های احساس تا خانه عمه ، در کنار توله های همیشه سبز کنار جاده قدم زدم تا به خانه خاطرات کودکیم ، خانه عمه رسیدم .چه خواب شیرین و قشنگی بود ، طراوت شبنم های رو علف ها رو احساس می  کنم .

یلداتون مبارک باشه .

یا زهرا (س)

نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
  ای کاش یه عده می فهمیدند ، و حالا که نمی فهمند ، لااقل ای کاش اونهایی که می فهمیدند به اونهایی که نمی فهمند حالی می کردند که : پات رو از گلیمت فراتر نزار  . حیف که حرمت روسریش واجب بود . امروز کلاس سایبانی رو با امارهای سازمان یونسکو و شهرداری تهران ، به اسم کرایسلر و جنرال موتور پیچوندم ، دریغ از یک سوال !

فعلا تا بعد

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
من چون ز پا بیفتم ، درمانِ دردِ من اوست.
درد آن بود که از پا ، درمانِ من بیفتد.

«شهریار»

خدایا به حکمتت اعتقاد دارم . هر چه صلاح بنده ست رو فراموش نمیکنی ، یاد گرفتم که برای ذات پاکت  ، تعیین تکلیف نکنم . خدایا یاریم ده که بعد از طوفان فراموشت نکنم .

یا زهرا

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
امشب تو نماز خونه  پردیس چهره بعضی ها دیدنی بود .

یا علی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟ ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ. ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ. ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ!… ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ، ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ. ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ، ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ِ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ، ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ.

*********************************************

گاهی اوقات یاد این شعر سهراب می افتم :


نه تومیمانی...

نه اندوه...

ونه هیچ. یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم..

به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت...

غصه هم می گذرد.آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.

تا بعد

یا زینب (س)

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
یه شماره 0711 بهم زنگ زد ، جواب دادم ، نوید بود و مثل همیشه می خندید و شاد و شنگول بود ، علت خاموش بودن گوشیش رو جویا شدم ، خندید و گفت : قرار بود بریم سوریه سر از بازداشتگاه ندیم در میانرود دراوردم ، 7 روزه بازداشتش کردن ، ولی کسی از خونواده نمی دونست ، علت بازداشتش هم کتک زدن یه اخونده منحرف و منافق صفته ، واسم گفته بود که توی مراسم زمانی که بچه های اهل سنت حاضر بودن یه مداح شروع میکنه به بد و بیراه گفتن به اعتقادات اهل سنت و این هم به غیرت بسیجیش بد می خوره و شاکی میشه ، این اخوند هم میره غیرت مداح رو میکشه و این میشه اغاز درگیری و شکایت کشی جناب روحانی ! می گفت ، حراست بهم زنگ زد و گفت بیا کارت داریم ، رفتم و اونجا غافلگیرم کردند و کلمچه به دست (بخوانید دستبند ) ما رو بردن بازداشتگاه میان رود ، حالا دانشگاه شیراز کجا و میانرود کجا ؟خندید و گفت موهام رو با 8 زدن و ریشم هم بلنده شدم عین وهابی ها ، می خندید و می گفت اخوند نگاه سرهنگ می کرد و سرهنگ می کشید توی گوشم ، و منم ساکت بود . کلا روحیه این ادم فانه ، و یه قدم عقب نشینی توی کارش نیست ، فردا می خوان ببرنش دادسرا و زنگ زد و هماهنگی کرد . که اگه نیاز شد خانواده رو خبر کنم .

*********************

بین بچه های خونواده نوید از همه زرنگ تر و زیرک تر بود و البته خوش خط و باهوش ، مسئول بسیج دانشجویی دانشکدهشونه، البته توی زندگی به قول بابا "یه غندر غازی وخدا نه بدهکاره" ، چک سفید امضا به هیشکی نمیده و زیر بار هیشکی هم نمیره ، روی حرفش محکم بود ، و از اصولش دفاع می کرد ، فقط ناراحت امتحانات میان ترم و پایان ترمش بود . 

این را نوشتم چون این هم بگذرد و این خاطره ای میشه لای دفترچه خاطراتش ، یادمه  عباس واسمون تعریف کرد و گفت :توی یکی از اعتراضات بچه های بسیج رو دستگیر کردن و بردن بازداشتگاه شب نشده بابای بچه ها اومدن و سند گذاشتن و بچه های خودشون رو ازاد کردن ، جز یه بچه شهید که کسی رو نداشت که واسش سند بزاره ، تا اخرش بعد از یه هفته قرار بازداشتش تموم شد .

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
انتخابات به خاطر تقلب باطل شد ، و من هم راضی ، ولی از اولش راضی به پذیرش مسئولیت نبودم ، اونهم حقوق دانشجو ، اما سوال اساسی که واسم پیش اومد این بود ، ایا میزان تخلفات در انتخابات به این حد بوده که اونرو حذف کنند؟پس حضورناظران دانشگاه بر روی صندوق برای چه بوده؟ولی علت مهم تر به نظر من ، عدم اقبال دانشجویان مورد نظر انجمن ها و تشکل های دانشگاه بوده . از یک گروه 5 نفره هیچکدوم رای نیاوردن ، ما هر چی باشیم  ، ولی عافیت طلب و محافظه کار وفرصت طلب نیستیم . چهره مستقلی ها دیدنی بود .دوشب قبل از انتخابات بهم گفتن بیا و بشو سر لیست و اتلاف فعلیتون رو بشکون ، خودشون می دونستند این اتلاف بدنه قوی داره ،ولی در قاموس ما بی معرفتی تعریف نشده .

یادم نمیره شبی رو که بچه ها برای تبلیغات در فاطمیه نقشه میریختند و واسط هاشون در امد و شد و تلفن زدن بودن ، و من هم تک و تنها بدون اینکه کسی رو اونجا داشته باشم  ، گفتم خدایا اگه دوستم داری خودت هوام رو داشته باش.

و اما بعد ، بزار هر چی میخواد بشه ، ما که رای رو اوردیم  ، ولی شخصا به حضور در این انتخابات  راضی نبودم.

********************************************************

یادمه توی یه پستی گفتم اخرین باری که از اصطلاح،  صبح نزدیک است سلام ............ استفاده کردم ، تهش به خاطر بعضی رفتارهای نادرست ناراحت و پشیمون شدم ، (شاید حکمت و خیری توش بوده و من نمی دونم ) ، ولی این بار خیلی راضی هستم از سرانجام این واقعه .

یا علی

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
چقدر حال داد ، زیر سایه درخت های همیشه سبز پردیس ، خوندنش ، امروز که به من چسپید اساسی .

یا علی

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
امروز روز خوبی بود ،اما ساده نباید باشم ، تازه از دانشگاه ازاد برگشتم ، سومین روز تدفین شهدای گمنام بود ، با سلطان تا شهر رفتم و اونجا ازشون جدا شدم ، و قدم زنان تا دانشگاه رفتم ، غربت خاصی بر جو دانشگاه حاکم بود ، مراسم خوب بود ، ولی مشکلات باز هم وجود داشت ، تذور رو دیدم ، فقط می تونم بگم واسه خودش نوبندی بود اساسی .امتحان سایبانی هم اوکی بود .

یا زینب (س)

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
روزی در تقویم خواهند نوشت :

تعطیل "روز فرج مهدی فاطمه(س)"

و بعد در مدینه ، کنار حرمی نیمه کاره   تابلوی زیر را می بینیم :

"پروژه حرم مطهر بی بی دوعالم ،حضرت صدیقه طاهره ،  فاطمه زهرا (س)"

کارفرما:قائم ال محمد (ع)

پیمانکار:یاران حضرت

مساحت:تمام جغرافیا دل شیعیان

فرج قائم ال محمد صلوات .


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
بابک بهم زنگ زد و گفت یه شعار بگو ،خندیدم و گفتم کار ما از شعار گذشته ، خندید و گفت سید بی شوخی بگو ، هر چی به مخم فشار اوردم توی اون لحظه هیچی به فکرم نرسید ، گفت بنویس صبح نزدیک است و سلام ای افتاب مهر و ای صبح روشن ، خر کیف شد ، و این جمله شد شعار تبلیغاتیمون ، اخرین باری که از این کلمات استفاده کردم ، نهایتش پشیمون شدم ، ایشالله که این بار پشیمون نشم .امروز توی دانشگاه روز عجیبی بود ، اصلا قرار نبود که من واسه صنف بیام ولی با اصرار دوستان نهایتش تن به یه اتلاف که از ترکیبش راضی نبودم ، دادم ، ماشین تبلیغاتی شروع کرد به تبلیغات ، اینجا بود که یک خلا رو احساس کردم (تا باشه از این خلا ها )هر ادمی گوشی به دست زنگ به رفقاشون توی خوابگاه فاطمیه می زد و از رایزنی برای کسب ارا استفاده می کرد ، فقط من بودم که کسی رو اونجا توی چنته نداشتم ،برای یک لحظه به خودم گفتم : خاک تو سرت تو نباید چهار تا رفیق اونجا داشته باشی تا هماهنگیات رو انجام بده ؟؟بعدش به خودم گفتم ، بی خیال این مدل رفقاقت ها .امروز توی محوطه دانشگاه خیلی عجیب بود ، هر کی از کنارم ردمیشد ، میگفتاین خودشه ، اوج خنده اونجایی بود که یه خانم که پوستر تبلیغاتیم دستش بود از کنارم رد شد و به دوستش گفت :این خودشه اره این همینه ، چه قدر خندم گرفت ، هر کسی از کنارم رد میشد گردنش 180 درجه می پیچید ، اوضاعی بود کلا .هیچ چیز مثل تقلب ها امروزبعضی افراد اذیتم نمی کرد ، چه راحت خیانت در امانت می کنند .

تا بعد و خبرهای بعدی

یا علی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
از شدت خستگی حضور ذهن ندارم ، از امروز صبح ساعت 8 تا الان که ساعت یک ربع به نیمه شبه ، به صورت سیال در حرکت بودم ،کلاس ترکاشوند کلاس جالبی بود ، استاد جالبی بود، خیلی حال می کرد از مدیریت کلاسش تعریف کنی ، عصر هم واسه طراحی یه پوستر رفتم شهر و بی نتیجه برگشتم ، اخه تا پوستر طراحی شد تمام مراکز چاپ تعطیل شدن ،  شب خوبی بود .الان هم خوابم میاد اساسی ، این خاطره رو واسه خاطرات امروز ثبت می کنم ، خاطراتی که قابل گفتن نیستن .

یا زینب (س)

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
شبایی که دلا رو غم می گیره .

دل تنگم واسه حرم میگیره

میاد اغا یه گوشه صحنه

پای شش گوشه تو دم میگیره .

لبیک یا حسین (س)




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
پنجشنبه بیست و سوم ذی‌الحجه سال 412 هجری قمری، فرمان دیگری از پیشگاه مقدس اباصالح‌المهدی(عج) به افتخار شیخ مفید صادر شد، برخی بر این باورند که در طول 30 سال، 30 توقیع و نامه شریف از ناحیه مقدس حضرت ولی‌عصر(عج) برای شیخ مفید صادر شده که در عنوان بسیاری از آن‌ها این جمله نورانی دیده می‌شود: "برادر گرامی و استوار؛ شیخ مفید..." اما به راستی شیخ مفید چه ویژگی‌داشت که این گونه مورد محبت امام زمان(عج) خویش قرار می‌گیرد؟

لقب مفید را چه کسی به شیخ داد؟

در اواخر ماه صفر سال 416 هجری، نامه‌ای از طرف حضرت ولی‌عصر(عج) برای وی فرستاده شد که در آن ضمن ستایش و تکریم وی، برای اولین بار، لقب (مفید) به او داده شد. این نامه با عبارات زیر شروع می‌شود: "للاخ السدید و الولی الرشید الشیخ المفید..."

همچنین در توقیعی دیگر با لطفی افزون‌تر در پنج‌شنبه 23 ذی‌الحجه هجری با این عبارت: "بسم‌الله الرحمن الرحیم، سلام الله علیک ایها الناصر للحق، الداعی الیه بکلمه الصدق..." عظمت آن عالم فرزانه، به شیعیان ثابت شد.

متن توقیع امام زمان(عج) به مفید امتش در 23 ذی‌الحجه

درود خدا بر تو ای یاری رسان حق! و آنکه با گفتار راستین و شایسته، مردم را به سوی حق فرا می‎خوانی!

ما در نامه خویش به سوی تو، خدای جهان آفرین را که خدایی جز او نیست (و) خدای ما و خدای نیاکان ما است، سپاس می‎گذاریم و از بارگاه با عظمتش بر سرور و سالارمان محمد(ص) آخرین پیام آور خدا و خاندان پاک و مطهرش، درودی جاودانه می‎طلبیم.

و بعد! دوست راه یافته به حقیقت! خداوند بدان وسیله‎ای که به سبب دوستان ویژه خود، به تو ارزانی داشته است، وجودت را حفظ و تو را از نیرنگ دشمنانش حراست فرماید.

چرا امام زمان(عج) محل سکونتش را به شیخ مفید گفت؟

ما ناظر نیایش(عارفانه و راز و نیاز پرشور و پراخلاص) تو با خدا بودیم و از خدای جهان آفرین برآورده شدن آن(خواسته‎ات) را خواستیم.

ما اینک در قرارگاه خویش، در مکانی ناشناخته بر فراز قله‎ای سر به آسمان کشیده، اقامت گزیده‎ایم که به تازگی به خاطر عناصری بیداد پیشه و بی ایمان، به ناگزیر از منطقه‎ای پر دار و درخت به این جا آمده‎ایم و بزودی از اینجا نیز به دشتی گسترده که چندان از آبادی به دور نیست، فرود خواهیم آمد و از وضعیت و شرایط آینده خویش تو را آگاه خواهیم ساخت تا به آن وسیله در جریان باشی که به خاطر کارهای سازنده و شایسته‎ات نزد ما مقرب هستی و خداوند به مهر و لطف خود، تو را به انجام و تدبیر این کارهای شایسته توفیق ارزانی داشته است.

از این رو تو که خدای جهان آفرین با چشم عنایتش که هرگز آن را خواب نمی‎گیرد، وجودت را حفظ کند، باید در برابر فتنه‎ای که جان آنان را که آن را در دل‎هایشان کشته‎اند، به نابودی خواهد افکند، باید بایستی! و باید باطل گرایان بداندیش را بترسانی! چرا که از سرکوبی آنان، ایمان آوردگان، شادمان و جنایتکاران، اندوه زده خواهند شد.

هنگامی که حضرت مهدی(عج) خبر از واقعه‌ای به شیخ مفید می‌دهد

و نشانه حرکت و جنبش ما از این خانه‎نشینی و کناره‎گیری، رخداد مهمی است که در سرزمین وحی و رسالت، مکه معظمه، از سوی پلیدان نفاق پیشه و نکوهیده، رخ خواهد داد، از جانب عنصری سفاک که ریختن خون‎های محترم را حلال شمرده و به نیرنگ خویش، آهنگ جان ایمان آوردگان خواهد کرد، اما به هدف ستمبار و تجاوزکارانه خویش دست نخواهد یافت، چرا که ما پشت سر توحیدگرایان شایسته‎کردار، به وسیله نیایش و راز و نیازی که از فرمانروای آسمان و زمین پوشیده نمی‎ماند، آنان را حفاظت و نگهداری خواهیم کرد.

راهکارهای امام زمان(عج) برای در امان ماندن از فتنه‌های عصر غیبت برای شیعیانش

بنابراین قلب‎های دوستان ما به دعای ما به بارگاه خدا، آرامش و اطمینان یابد و آسوده خاطر باشند که خداوند آنان را بسنده است و گرچه درگیری‎های هراس‎انگیزی، آنان را به دلهره می‎افکند، اما از گزند آن عنصر تبهکار در امان خواهند بود و سرانجام، کار با دست توانا و ساخت تدبیر نیکوی خدا - تا هنگامی که پیروان ما از گناهان دوری گزینند- شایسته و نیکو خواهد بود.

هان ای دوست پراخلاص که همواره در راه ما بر ضد بیدادگران در سنگر جهاد و پیکاری! خداوند همان طور که دوستان شایسته‎کردار پیشین ما را تأیید فرمود، تو را نیز تأیید کند! ما به تو اطمینان می‎دهیم که هر کس از برادران دینی‎ات، پروای پروردگارش را پیشه سازد و آنچه را به گردن دارد به صاحبان حق برساند، در فتنه نابود کننده و گرفتاری‎های تیره و تار و گمراهگرانه، در امان خواهد بود و هر آن کس که در دادن نعمت‎هایی که خداوند به او ارزانی داشته، به کسانی که دستور رسیدگی به آنان را داده است، بخل ورزد، چنین کسی در این جهاد و سرای دیگر، بازنده و زیانکار خواهد بود.

دلایل تاخیر ظهور از زبان حضرت حجت(عج)

دوست واقعی! اگر پیروان ما - که خدای آنان را در فرمانبرداری خویش توفیق ارزانی بدارد – به راستی در راه وفای به عهد و پیمانی که بر دوش دارند، همدل و یک صدا بودند، هرگز خجستگی دیدار ما از آنان به تأخیر نمی‎افتاد و سعادت دیدار ما، دیداری بر اساس عرفان و اخلاص از آنان نسبت به ما، زودتر روزی آنان می‎گشت.

از این رو (باید بدانند که) جز برخی رفتار ناشایسته آنان که ناخوشایند ما است و آن عملکرد را زیبنده اینان نمی‎دانیم، عامل دیگری ما را از آنان دور نمی‎دارد، خداوند ما را در یاری بسنده و نیک، کارساز است و درود او بر سالار و هشدار دهنده ما محمد(ص) و خاندان پاکش باد!

 **********************************

پی نوشت:

(کتاب "احتجاج" طبرسی جلد2)

منبع:شبستان

***************

یا مهدی ادرکنی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
یه دفعه ای زد به سرم برم به وبلاگ حاجی ، با اولین پستی که روبرو شدم ، موی بدنم سیخ شد . چه خاطره قشنگی ، افسوس می خورم از این روزگار ، سرگرمی دنیا ما رو با خودش برده ، و گاهی یه تلنگر نیازه تا از خواب بلند بشیم .

فرشته ای از نسل باران:

بیست سال بعد از پسرش ماند. ماند تا هر لحظه و هر روز بدون اینکه قطره ای اشک بریزد، چشم به در باشد شاید فرزند مهربانش باز گردد و او را دوباره در آغوش بگیرد.

۹ سالم بود که خبر شهادتش را آوردند. چارقدش را بسته بود و بدون اینکه گریه کند، نشسته بود وسط جمعی که با نوای سوزناک لری شروه می خواندند.

۱۵ سال بعد یک شب از او پرسیدم:چرا آنروز گریه نکردی،چیزی نگفت. فردایش(در حالی که بغض کرده بود و تلاش می کرد بغضش نترکد) پاسخ داد: وصیت کرده بود هر وقت شهید شدم گریه نکنید تا ضد انقلاب خوشحال نشود.

هیچگاه عکس پسرش را در خانه اش نصب نمی کرد، تا  مبادا عهدی که با پسرش بسته بود را بشکند.

۲۰ سال بعد از پسرش زنده بود. بیست سال!... و تا آخر بر عهدی که با پسرش بسته بود ماند.

بر آن عهد ماند، تا وقتی که، در آخرین لحظات زندگی اش، چشمانش را برای آخرین بار گشود و در حالی که لبخند میزد، رو کرد به کسانی که برای وداع آمده بودند و گفت: پسرش بازگشته است...بعد...از همه آنهایی که برای وداع با او آمده بودند خواست به پسرش که پس از بیست سال، بازگشته بود، سلام کنند...لحظاتی بعد، من برای اولین و آخرین بار گریه مادربزرگ را می دیدم...آخرین جمله اش را با اشک گفت: «سلام روی! خش اومیی»...

من به یکی از ناب ترین لحطات انقلاب دعوت شده بودم...آخرین کلاس درس مادربزرگ. 

 او گریه کرده بود، بدون اینکه عهدش را بشکند... 

پی نوشت:

۱-در تمام آن بیست سال، هیچگاه،(حتی یکبار)، هیچ کس، از طرف دولتهای ننگین بعد از جنگ به خانه اش نرفت، تا از مادر فرمانده تشکر کند...و او هیچ گاه(حتی یکبار) گلایه نکرد.

۲-فرهاد(نوه ای که همیشه در کنارش بود) روی دیوار خانه اش با خطی کودکانه نوشته بود: بمان مادر، بمان در خانه خاموش خود مادر، تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید...

 ۳-سقف چوبی خانه اش در دوسال آخر عمرش خراب شده بود و باران آن سالها امانش را بریده بود. اما این باعث نشد برود بنیاد شهید...دلسوزی های معنا دار مردم را شنید اما هیچ وقت(حتی یکبار) با آنها همراهی نکرد.

۴- مادربزرگ هشت سال پیش در چنین روزی، چشم از جهان فروبست. در حالی که تا آخرین روزها تمام  تلاشش را کرد تا از من (که بیشتر از همه دوستم می داشت) کسی همچون فرزندش بسازد و من چقدر دانش آموز تنبلی بودم در کلاس انقلاب اسلامی مادر بزرگ.

............................................................................................................................................

شادی روح ان عزیز سفر کرده  صلوات .

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
کافیه یه سوال ازش بپرسی 2 ساعت واست توضیح میده ، یاد اقای کمالی معلم عربیم میافتم .ادم باهوشیه ، حیف که روزگار و زن و بچه نزاشت پیشرفتش رو تکمیل کنه .اچارفرانسه تدریس دروسه ، نظریه ، داده معماری الکترونیک و ......

تا بعد

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
گاهی اوقات احساس می کنم که سیستم عامل دیگه مثل سابق نیست ، موندم سیستم عاملم رو عوض کنم یا نه ؟

خو فعلا

یا علی

نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
در حقمون بی معرفتی شد ، ما اولین تیمی بودیم که تونستیم سوال 1 رو حل کنیم و در کل 4 سوال رو حل کردیم ، در حالی که تیم اول 2 سوال حل کرد ، فقط و فقط به خاطر کم کاری و دیر کاری داورها پنجم شدیم .

اما تجربه خوبی بود .خیلی هم خوش گذشت .

یا زینب(س)

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |

فردا مسابقه برنامه نویسی دارم امشب خیلی شب خسته کنندهای بود (اخه امشب زیاد خندیدیم )  .ما در آمادگی صد در صد به سر میبریم برای خوردن آبمیوه های دانشگاه آزاد فردا به نیت طواف دانشگاه آزاد جامه نو به تن خواهیم کرد.   .اورفلوی دانشجویی 2013

                                                                            یا زینب (س)

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
تا ببینیم چه می شود ، ایا سعادت حضور دارد یا نه ؟روز چهارشنبه رفته بودن دیدار حضرت اقا ، دیشب هم قم در مسیر اهواز .بهم زنگ زد و از رفتن ها گفت ، از جیش المختار گفت و حرم رقیه بی بی (س) .خدایا هر چی خیره پیش بیار .

اللهم ارزقنا لشهاده فی سبیلک

یا زینب (س)

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
یه مدته حوصله اینترنت اومدن ندارم ، یا بهتر بگم با اینترنت قهر کردم ، از بعد از عاشورا این بار اوله که پست میزنم ،  روزها عادی می گذرد و هر روز میان ترم دارم ، وضعیت اتاق مثل همیشه معمولیه وما هم توفیق اجباری داریم ه به زبان خوندن باقر گوش بدیم .

فعلا

یا حسین (ع)

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ توسط حمید |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر