یا علی
نریم؟
به نظرت نیازه بریم؟
فکر نکنم زیاد خطرناک باشه !
اما احتیاط شرط عقله!
هنوز ادامه داره
به نظرت اگه بریم سر موقع می رسیم؟
ضایع است است دو تا ادم بزرگ مثل من و تو در بریم ، پس اون سطل زباله رو بیار تا به بهانه اش بریم تا دم در
جملات بالا ، گفتگوی من و محمد طهماسبی در حین زلزله است ، دو روز پیش که زلزله سیستان اومد ، جهرم هم لرزید ، دقیقا مثل زلزله کاکی ، که جهرم رو هم لرزوند ، داشتم پشت میزم درس می خوندم که احساس کردم زلزله است ، گفتم محمد زلزله ، گفت بی خیال تموم میشه ، گفتم دریم ، گفت سید دو طبقه است نمی رسیم پایین ، بشین درست رو بخون ، گفتم من که رفتم ، اومدی اومدی نیومدی هم جونت پای خودت ، سطل زباله رو برداشتم و رسیدم در رو باز کنم که دیگه خبری از زلزله نبود ، کلا در حین زلزله خنده به راه بود ، به محمد گفتم ، هر جا زلزله میاد ملت در میرن ، ولی تو میشینی فیزیولوژی می خونی و من هم دو دلم که برم یا نرم ، عجب از اولاد ادم .
عارف داره فیلم نگاه میکنه و محمد و مصطفی هم خوابن ، امشب توی باشگاه یه کم تمرین رو سنگین کردم و تردمیل هم انرژی زیادی ازم گرفت و دستهام کلا بی حال شدن ؛ روبروی کولر زیر پتوم لم دادم ، و دارم وب گردی می کنم .
تا بعد
فعلا
فرار رسیدن ایام شهادت دخت نبی اکرم و بانوی اب و اینه ، حضرت فاطمه الزهرا (س) رو به محضر حضرت بقیه الله اعظم (عج) و تمام مسلمین و عاشقان اهل بیت ، تسلیت عرض می کنم .
یا زهرا
یا علی ، الان دانشکده فنی هستم
کلاس درس اقای شفیعیان
امین یا رب العالمین
ضمنا یادمان باشد : خدایی در همین نزدیکیست.
روز اول تحصیلی سال 1392 دانشگاه جهرم , یک روز بارانی در بهار 92
اخرش انجام شد ، علیرغم تمام کارشکنی ها ی فرصت طلبان و موج سوران عالم سیاست ، اخرش ، مسجد امام رضا (ع) ، روستان سادات اباد بردنگان شهرستان ممسنی ، میزبان دکتر محسن رضایی شد ، میهمان عزیزی که مردم منطقه برای امدنش لحظه شماری می کردند ، اخرش ، فرصت طلبان عالم سیاست مجبور شدند به وزن کشی سیاسی حاکم بر منطقه احترام بگذارند و بپذیرند حضور دکتر رضایی رو ، در بردنگان ؛ بعد از کلی تلاش و نخوابیدن و تلاش شبانه روزی اخرش این سفر ، علیرغم تمام انتظار ها به نحو احسن انجام شد و یک نهار ساده بین راه ، تبدیل شد به سه نشست بزرگ و زدن استارت انتخاباتی استان فارس از شهرستان ممسنی. طنین انداز شدن ، صدای 5 گلوله ، امدن کاروان های حامل دکتر رضایی رو به ابادی ندا می داد ، دکتر در میان استقبال انبوه ، استقبال کنندگان به ابادی امد و در مسجد بعد از تلاوت قران و پخش سرود جمهوری اسلامی ، به ایراد سخنرانی پیرامون برنامه های اقتصادی خوشان پرداختند ، و بعد از سخنرانی در میان انبوه جمعیت از ایشان خداحافظی شد ، حوصله نوشتن جزئیات رو ندارم و عکس ها به روشنی استقبال مردم دهستان بردنگان به خصوص روستای سادات اباد رو نشان می دهد ، انشالله بعدا در مورد این سفر بیشتر می نویسم .
عکسهای رو از خبرگزاری تابناک و سایت دکتر رضایی انتخاب کردم ،

اخی ، سارا چقدر استرس داشت ولی گل کاشت .

همه خوشحال و سرزنده

میشه کلی فامیل و اشنا رو توی این عکس دید ، محافظ های خسته و نخوابیده رو هم میشه دید .

ال دوست خدا رو هم میشه دید .

سلیمانی ادم جالبی بود .

رواق منظر چشم من اشیانه توست ......کرم نما و فرود ای خانه خانه توست .

بعد از تلاوت قران و سرود ملی ، سخنرانی حول برنامه های اقتصادی

این هم نمای مسجد امام رضا (ع) روستای سادات اباد

لحظه خداحافظی

وجود نازنین خودم هم در این عکس معلومه ![]()
![]()
خودش را کنترل می کرد تا مبادا دل میهمانانش اندوهگین شود ولی با بغض صدایش چه باید می کرد؟ بغض ، صدایش را گرفته بود ، سرش را پایین انداخته بود و با پرز های قالی که برای میهمانانش در حیاط پهن کرده بود بازی می کرد ، حق هم داشت ، دارایش بعد از خدا و چند اولاد همین یک برادر بود ، که چرخ فلک همت گذاشته بود که این مروارید در قلب صدف را برباید ،چرخ روزگار نتوانسته بود به راحتی حریفش شود ، این را می توانستی از دست و پاهای پینه بسته و لباشهاس مندرس و صورت رنج کشیده و رخ اندوهگینش بفهمی که همه اش حاصل رنج ها و سرپرستی خانواده ای بود که بعد از فوت همسرش ، سرپرستی ان را بر عهده گرفته بود ؛ ولی فقدان بردار حکایتی دیگر دارد ، برادری که تمام دلخشویش، بعد از فوت همسرش بود ، اما افسوس ، افسوس که ان تتمه ی دلخشوی و چراغ اروزها ، الان بر روی تخت بیمارستان ،لحظه های حساسی را سپری می کند ، لحطه هایی که هر کدامش برای ان خواهر به اندازه یک عمر می گذرد ، هیچ کاری به جز همدری و رو کردن به درگاه خدا ،و زمزمزمه این دعا از دستم برنمی اید ،یا من اسمه دواء و ذکره شفا
یا من اسمه دواء و ذکره شفا
خدایا به حق ابروی بی بی فاطمه الزهرا (س) و این ایام فاطمیه ٰ تمام بیماران را شفا عاجل بفرما .امین یا رب العالمین
یا علی
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
از یه ادم ، توی شعور و ادب خیلی انتظار داری ، و کلا توی ارمان شهر ذهنت اونرو ملکه ادب و شخصیت قرار می دی ، تا چرخ روزگار می چرخه و توی وسط یه بیابون ، وسط یه گرد و خاک شدید به هم می رسی ، اون بنده خدا با یه قیافه متفاوت از همیشه ، به شما ، با کمال ادب سلام میکنه ، و شما هم به دلیل طوفان و گرد و خاک شدید که چشم شما رو هم بی بهره نگذاشته ، اونرو نمیشناسید و در جواب سلام بهش می گید ، سریع خودتون رو برسونید به یه جایی ، هوای گرد و خاکیه ؛ این ادم میره توی ذهنتون و واستون سوال میشه که ایا ایشون همون ادمی بودند ، که شما فکر می کردید؟ذهن به تکاپو می افته ، کنجکاوی به کمکش میاد ، و کاشف به عمل میاد که بهترین راه اینه که از اون بنده خدا بپرسید ، که ایا همون بنده خدایی که توی بیابون به شما سلام داد خودش بود یا نه؟؟ ، فقط همین ! تایپ کردن سه جمله که دارای محتوای سلام و ایا شما بودید ، و فشردن شاسی گوشی تلفن همراه کافی بود تا اون از خدا خواسته، اتش تهیه سنگینی رو رو شما بریزه و بیاد طرح مساله هایی بکند ، و گلایه از مساله هایی بکنه که واقعا خدشه ناپذیر بودند ، هر چند جو سنگین اون محیط و فضای عرفانی اون محیط کلا لائیک ترین ادم ها رو می ساخت ، و کلا مدرسه اخلاق و انسانیت بود ، و چه انسانها در ان بیابانها با خدای خود عهد بستند و ملکوتی شدند ، ولی اونها با خدای خود عهد بستند و جو زده نشدند و شخصیت انها الهی شد ، ولی بعضی ها ؟؟ چند تا سوال اساسی اینجا وجود داره که جواب دادن انها خارج از لطف نیست ،
1) چطور شد این همه تغییر رخ داد ؟
2)چرا طرح مسائل الکی شد ؟
3)چرا طرح مساله های بی مربوط شد؟
4)مگر سوال حاوی چه مطلبی بود ؟
5)مگر چه سوالی پرسیده شده بود که اینقدر واکنش زشت و زننده بود ؟
6) چرا رسم ادب ، زیر پا گذاشته شد؟
7)اگر جایی کاری انجام شد ، فقط و فقط در جواب عمل چه کسی بود؟
8) چه کسی در مورد احساس کسی صحبت کرد؟
9) ایا حرف های زده شد ، چیزی جز قرار گرفتن و جو زدگی ، حضور در انچنان محیط هایی بود؟
10)چرا از جواب دادن بعد از عمل ، فرار شد؟
11)ایا قضیه ای بین کسی وجود داشته؟
12)احترام را چه چیزی تعریف می کنند ؟
13 ) ایا به حرفهای زده شده فکر هم شد ؟
14)ایا به محیط هم نگاه می شود؟
15)ایا عقل و شعور ان ادمی که حکم کرد سلام کند ، اینقدر هم حکم می کرد جواب یک سوال یک جوابه و تمام نه "چیزی قابل بحثیه؟ نیست؟ "
16)چه کسی اظهار نظر کرد؟
17) چه کسی اصلان دوست داشت که اظهار نظر بکنه ؟
18)چرا اینقدر ادم واسه خودش کلاس بزاره ؟ هر وقت یکی گفت سلام در جوابش میگن علیک سلام ، هیشکی هیچی نگفته یه ادمی واسه خودش تومار می نویسه و نسخه می پیچونه!
و خیلی سوال دیگه هست که حوصله نوشتن اونرو ندارم . من یه مشکل دارم ، اونهم اینه که ، با انسانها زیاد با تواضع برخورد می کنم ، این حرف خودم نیست ، بلکه حرف دوستامه ، الان که بهش فکر می کنم ، یه جورایی راست میگن ، اصلان چه نیازیه که ما به بعضی ادمها احترام بزاریم؟ادمی که قدر احترام رو نمی دونه و نمی فهمه ؟ به خدا نمی دونم چی بگم ؟ادمی که عند شخصیته و ادبه ، یه دفعه...................
بوی شبنم
لحظه ها را می شمارم
یک به یک
ساعت به ساعت
دم به دم
تا ببینم
با دوچشمان شرربارم ببینم
اینه در اینه
خورشید را در اینه
اشک ها در چشم من
عزم چکیدن کرده اند
خنده ها از شوق دیدارش تحسن کرده اند
دست هایم پر زخالی است
هموچو قالی است
پر زنقش نوبهاران
نورباران
خالی از عطر سپیده
رنگ در رنگش تنیده
بی خبر از شوق دیده
دیده ها را می شمارم
اشک ها را می زداید
خیس خیس است و سراسر سرمه گون
همچو لیلی دل سپرده تا جنون
دم به دم او دم ز باران می زند
دم زغم های فراوان می زند
چنگ بر گیس زمانه
زلف باد
چنگ بر چنگ زمانه می زند
هر کجا او رفت دلم هم نیز رفت
لاجرم افسار دامن هم برفت
دیده را بر نور یک دری ستاره دوختم
با تلاطم با تپش
زخم دلم را دوختم
بر دلم گرد تهاجم می نشست
ابرهای تیره از دالان گیتی می گذشت
موجهای خفته از دم بوی اتش می دهند
بوی نجوای شبانه
بوی غم
بوی سوز و درد و ماتم می دهند
بوی عید اید به تقویم دلم
بوی شادی ، بوی شبنم ، بوی نم
راه بسته ، صد هزار غصه بر کوی دلم
سخت گشته حل صدها مشکلم
لحظه هایم غصه دار کوچه اند
کوچه هایم داغدار قصه اند
قصه هایم همو یک افسانه اند
قصه ی سرد تظاهر
قصه ی سرد سکوت
قصه ی پنهان یک مادر به هنگام سجود
قصه ی عهد شبانه با زمانه در سکوت
قصه هایم بی شمارند
لحظه هایم می شمارند
قصه ها را ، اشک ها را
دلم اما روزه دار است
روزه اش در شام تار است
تا سحر او روزه دارد
تا نبیند ماه را
او روزه دارد .
این شعر روبرادر عزیزم تیمور سعدی پور از روستای جنگویه از توابع خنج شهرستان لارستان در تاریخ 1391/10/28 سراید ، باشد که مورد پذیرش درگاه حضرت بی بی فاطمه زهرا (س) ، قرار گیرد .
فرا رسیدن ایام فاطمیه رو به تمام شیعیان و دوستداران اهل بیت (ع) تسلیت عرض می کنم .
به نام خدا
صدای سپاه کفر بالا ، وصدای قهقه ی شیطان می امد ، لب ها از عطش ترک برداشته است ، هلهله جنود شیطان به راه ، گریه کودکان اشک را به سمت سرازیر شدن ترغیب می کند ، اب نیست ، زینب دلهره دارد ، عباس در تب و تاب است ،اشک در چشمان قاسم حلقه زده است، اما ، مولا ارام و موقر نشسته است و یاران گردادگرد او نشسته اند ، همه منتظر فرمان مولای خویشند ، افتاب معرفت شروع به تابیدن می کند : ای یاران ، ما فردا شهید خواهیم شد و مهمان جدم رسول الله خواهیم بود ، هر کس که می خواهد بماند و هر کس که می خواهد برود ، اگر کسی از این کار خجل است ، می تواند بعد از خاموش کردن چراغ ها برود ، اشک یاران سرازیر می شود و هیچ کس تن به این کار نمی دهد ، سال 61 هجری بود ، عطش لب ها را می برید و صدای مظلومیت اهل بیت اشک های ملائک را سرازیر کرد و صدای هل من ناصر ینصرنی امام مظلوم تا ملکوت شنیده می شد ، سرها بروی نیزه ها بود ، دیگر نه عباسی بود نه قاسمی ، تا جلوی بی شرمان ال شیطان را بگیرند ، قلب زینب شکسته بود ، اما صدای هل من ناصر ینصرنی حسین فاطمه (س) هنوز می امد ، ان روز گذشت ، نه به سان یک روز عادی مثل سایر روزها ، ان روز تابلویی شد برای تمام ازادگان جهان و چراغی شد برای هدایت تمام مستضعفین ؛ ، ایدولوژی عاشورا در روح تاریخ دمیده شد ، اگر دین ندارید لااقل ازاده مرد باشید ، یا مولا اگر روزی صدای هل من ناصر ینصرنی تو را کسی نشنید ولی ، 1300 سال بعد ، فرزندان روح الله کبیر، ان صدا را شنیدند و شد ، انچه که در کربلای ایران رخ داد . به شرهانی که پا می گذاری ، صدای گردان کمیل هنوز که هنوزه می اید و به من گناهکار می گوید ، به امام بگویید :ما مقاومت می کنیم به فدای لبخند تو فرزند فاطمه(س) ، صدای مظلومیت و لب تشنه گردان حنظله هنوز از کانال های شرهانی می اید و با من نجوا می کند ، اهای بچه بسیجی مبادا دل امام زمان رو به درد بیارید و امام زمان رو از خودتون ناراحت کنید ، اهای بچه بسیجی مبادا توی پیروی از ولایت کم بزاری ، خاک شرهانی غریبه ولی شهداش غریبه ترند ، برای ما غریبند ، برای اهالی ملکوت اشنا هستند .وای خدا من این چه صداییه که میاد؟وای بچه ها توی شیار، توی منطقه عملیاتی فتح المبین گیر کردند ، دوشیکا داره بچه ها رو درو می کنه ، بچه های رو اب رود خونه با خودش برد . حسین جان صدای تو 1300 سال بعد ، فرزندان این خاک و بوم با پوست و گوشت خودشون حس کردند ، اونجایی که حسین المهدی با یارانش مظلومانه زیر تانک له می شوند تا بعد ها از روی قران جیبی خودش شناسایی شود ،اونجایی که سر بچه ها رو یکی یکی می برند ، فقط ذکر یا حسین می امد ،بزار از علقمه ی علمدار خمینی کبیر برایت بگویم ، از طلائیه بگویم ، انجا که صدای علمدار خمینی ،حاج حسین خرزای هنوز که هنوزه به گوش می رسد ، که میگه :الو الو کربلا ، جواب بده حاجی جون ،بچه ها قیچی شدند ، اونجایی که باران گلوله زمین را شخم زد و با خون شهدا اون رو ابیاری نمود ، زمینی که از رویش جوانه های ان شد ، شهدای انقلاب اسلامی و سرفرازی و عزت و استقلال ایران عزیز و اسلامیمون .از شلمچه بگویم یا از دعای زیارت عاشورا غواص های فجر 8 ؟از گریه های شب عملیات کربلای پنج بگویم یا مظلومیت شهدای گمنام؟نمی دانم از کجا باید شروع کنم اما بسم الله رو می گویم و می نویسم تا بگویم بر سربازان خمینی کبیر چه گذشت ، باشد که خدا قلمی شیوا به من دهد .
کاروان زمانی که حرکت کردند ، هیچ کلید واژه ای برای بچه تعریف نشده بود ، خیلی ها ها سردرگم از امدن خود ، خیلی ها خندان وشاد از گذراندن یک اردو در کنار دوستانشان ، خیلی ها بی هدف ؛ بودن ادم هایی که برای پیدا کردن جوابهاشان به این اردو امده بودند و بعضی ها هم بنا به توصیه و اصرار و توفیق اجباری قدم در این وادی گذاشته بودند . کاروان های مسیر خط راس جاده را سردرگم ، در کنار ساحل ابی خلیج همیشه فارس می پیمودند ، مقصد مشخص بود ولی این مقصد ان مقصدی نبود که ما انتظار داشتیم ، راه ما شاید یک راه عادی بود ولی مقصد ان ملکوت بود ، انجا که شهدا به میهمانانشان سلام می دادند و با روی خندان به پشواز راهیان خدا می امدند ، ما رفتیم تا ان راهی را پیدا کنیم ، که دانش ا موختگان مکتب حسین(ع)30 سال پیش پیمودن تا توانستند به ملکوت اعلی برسند ، ما رفتیم تا به سربازان مظلوم روح الله کبیر سلام بدهیم و در مکتب خانه سرخ انها تلمیذ شویم ، ما بی هویت رفتیم ولی هویت بازیافتیم ، ما رفتیم تا درس عاشورای سال 61 هجری را از فرزندان و مریدان روح الله کبیر بیاموزیم ؛ همان هایی که توانستد از مکتب خانه سرخ حسین ابن علی با روسفیدی بیرون بیاییتد ، و فنا فی الله خدا خویش شوند ، ولی ما کجا ایستاده ایم؟ به راستی که زمان ما را با خود برده است و ما مانده ایم و شهدا رفته اند ،
در این سفرنامه سعی دارم که حالت روحی بچه ها رو طی این مدت ، از زمان حرکت تا پایان اردو بیان کنم ، چیزی که این اردو به من نشان داد معجزه خون شهدا بود و بس ، بچه هایی که موقع سوار شدن به اتوبوس ه، بی انگیزه بدون ارمان بی هدف و فقط و فقط برای گذران وقت و چند روز اردو به این سفر اومده بودند ،ادم هایی که میلی به اومدن نداشتند و بنا به اصرا دوستانشان به این سفر امدند ؛ ولی زمانی که به این سفر امدند ،خود واقعیشون رو پیدا کردن .
سکانس اول
ساعت 8 صبح به تاریخ 24 اسفندماه 1391 ، اینجا اتاق 104 خوابگاه پردیس .
3 روزه که مهمون نوروز هستم و صبح زود بلند شدم و دوش گرفتم ، دوست عزیزم داریوش مرادی هی میگفت سید زود باش باید به زیارت عاشورا برسیم ،من هم طبق عادت همیشگی کار رو کش می اوردم ، و هی می گفتم باشه باشه ، و این باشه باشه اینقدر طول کشید تا ساعت شد 9.5 ، بعد از خداحافظی از بچه ها و نوروز ،جل و پلاسم رو ریختم توی کیف لب تابم و رفتیم سمت مسجد دانشگاه ، جایی که محل اعزارم کاروان ها بود . ازدحام خانم ها با وسایل زیاد کنار مسجد نظر هر رهگذری رو به خودش جلب می کرد ، بچه ها درگیر هماهنگ کردن کارهای کاروان بودند ، اتوبوس ها یکی یکی اومدن و وایسادن ، گردان ها مقداد ،مالک ،کمیل .... اسمهای بود که جلوی اتوبوس نصب شده بود و اسم گردان ما هم کمیل بود ، بعد از انجام مراسم بدرقه و کارهای جانبی سوار بر اتوبوس ها به سمت سرزمین لاله ها حرکت کردیم ، مسیر انتخابی از روی بندر لنگه عسلویه و استان بوشهر انتخاب شده بود ، جریان شوخی و خنده و روضه توی مسیر کلا به راه بود . بندر لنگه واسه نماز و نهار وایسادیم ، و چیز جالبی که متوجه اون شدم ، حضور دو تا از هم کلاسی هام توی این اردو بود ، ظاهرا یکی از این بنده خدا ها این توفیق اجباری ، بنا به توصیه دوستش نصیبش شده بود که به این اردو بیاد .بعد از خوندن نماز و خوردن نهار یه چند دقیقه ای به ساحل دریا رفتیم تا کاروان های دیگه هم رسیدند و از این فرصت استفاده کردیم برای گرفتن فیلم و عکس توی لب ساحل ، اونهم لب ساحل لنگه که به نظر من لنگه نداره . بعد از اومدن کاروان ها و یه کمی تفریح توی ساحل سوار بر اتوبوس ها به سمت استان بوشهر و مناطق پارس جنوبی حرکت کردیم .بین راه حدودا چند دقیقه ای خوابم برد ، ولی کلا بیدار بودم واز پنجره شیشه بیرون رو نظاره می کردم ، شعله های پارس جنوبی محیط رو روشن کرده بود و از دور عظمت پارس جنوبی رو به وضوح ببینی ،واقعا مجموعه پارس جنوبی ، مجموعه ای با عظمت بود .
سکانس دوم
ساعت 8 صبح به تاریخ 25اسفندماه 1391 _ورودی شهر اهواز منتظر کاروان های دیگر
از تیغ کشیدن افتاب یه مدته که می گذره و کلان شهر اهواز هم از خواب بیدار شده و به تحرک افتاده ، از اوبوس پیاده شدیم ، هوای ملسیه ، توی اول صبح بوی سمبوسه و فلافل فضا رو پر کرده ، کاروانهای حامل خانم ها خیلی طول کشیده و هنوز نرسیده اند ، حدودا یدو ساعت دیگه میرسند . بعد از نیم ساعت به سمت پادگان دوکوهه حرکت کردیم ، در مسیر کم و بیش می تونستی المان هایی از دفاع مقدس رو ببینی ، زمانی که به اندیشک رسیدیم به سمت پادگان دوکوهه که حدودا 7 کیلومتر تا اندیمشک فاصله داره حرکت کردیم . به ها اکثرا احساس خستگی میکنندو خودم هم پلک هایم به شدت سنگینی می کنه ، اخه توی اتوبوس اصلا خوابم نمیبره .
سال نو مبارک