به نام خدا
صدای سپاه کفر بالا ، وصدای قهقه ی شیطان می امد ، لب ها از عطش ترک برداشته است ، هلهله جنود شیطان به راه ، گریه کودکان اشک را به سمت سرازیر شدن ترغیب می کند ، اب نیست ، زینب دلهره دارد ، عباس در تب و تاب است ،اشک در چشمان قاسم حلقه زده است، اما ، مولا ارام و موقر نشسته است و یاران گردادگرد او نشسته اند ، همه منتظر فرمان مولای خویشند ، افتاب معرفت شروع به تابیدن می کند : ای یاران ، ما فردا شهید خواهیم شد و مهمان جدم رسول الله خواهیم بود ، هر کس که می خواهد بماند و هر کس که می خواهد برود ، اگر کسی از این کار خجل است ، می تواند بعد از خاموش کردن چراغ ها برود ، اشک یاران سرازیر می شود و هیچ کس تن به این کار نمی دهد ، سال 61 هجری بود ، عطش لب ها را می برید و صدای مظلومیت اهل بیت اشک های ملائک را سرازیر کرد و صدای هل من ناصر ینصرنی امام مظلوم تا ملکوت شنیده می شد ، سرها بروی نیزه ها بود ، دیگر نه عباسی بود نه قاسمی ، تا جلوی بی شرمان ال شیطان را بگیرند ، قلب زینب شکسته بود ، اما صدای هل من ناصر ینصرنی حسین فاطمه (س) هنوز می امد ، ان روز گذشت ، نه به سان یک روز عادی مثل سایر روزها ، ان روز تابلویی شد برای تمام ازادگان جهان و چراغی شد برای هدایت تمام مستضعفین ؛ ، ایدولوژی عاشورا در روح تاریخ دمیده شد ، اگر دین ندارید لااقل ازاده مرد باشید ، یا مولا اگر روزی صدای هل من ناصر ینصرنی تو را کسی نشنید ولی ، 1300 سال بعد ، فرزندان روح الله کبیر، ان صدا را شنیدند و شد ، انچه که در کربلای ایران رخ داد . به شرهانی که پا می گذاری ، صدای گردان کمیل هنوز که هنوزه می اید و به من گناهکار می گوید ، به امام بگویید :ما مقاومت می کنیم به فدای لبخند تو فرزند فاطمه(س) ، صدای مظلومیت و لب تشنه گردان حنظله هنوز از کانال های شرهانی می اید و با من نجوا می کند ، اهای بچه بسیجی مبادا دل امام زمان رو به درد بیارید و امام زمان رو از خودتون ناراحت کنید ، اهای بچه بسیجی مبادا توی پیروی از ولایت کم بزاری ، خاک شرهانی غریبه ولی شهداش غریبه ترند ، برای ما غریبند ، برای اهالی ملکوت اشنا هستند .وای خدا من این چه صداییه که میاد؟وای بچه ها توی شیار، توی منطقه عملیاتی فتح المبین گیر کردند ، دوشیکا داره بچه ها رو درو می کنه ، بچه های رو اب رود خونه با خودش برد . حسین جان صدای تو 1300 سال بعد ، فرزندان این خاک و بوم با پوست و گوشت خودشون حس کردند ، اونجایی که حسین المهدی با یارانش مظلومانه زیر تانک له می شوند تا بعد ها از روی قران جیبی خودش شناسایی شود ،اونجایی که سر بچه ها رو یکی یکی می برند ، فقط ذکر یا حسین می امد ،بزار از علقمه ی علمدار خمینی کبیر برایت بگویم ، از طلائیه بگویم ، انجا که صدای علمدار خمینی ،حاج حسین خرزای هنوز که هنوزه به گوش می رسد ، که میگه :الو الو کربلا ، جواب بده حاجی جون ،بچه ها قیچی شدند ، اونجایی که باران گلوله زمین را شخم زد و با خون شهدا اون رو ابیاری نمود ، زمینی که از رویش جوانه های ان شد ، شهدای انقلاب اسلامی و سرفرازی و عزت و استقلال ایران عزیز و اسلامیمون .از شلمچه بگویم یا از دعای زیارت عاشورا غواص های فجر 8 ؟از گریه های شب عملیات کربلای پنج بگویم یا مظلومیت شهدای گمنام؟نمی دانم از کجا باید شروع کنم اما بسم الله رو می گویم و می نویسم تا بگویم بر سربازان خمینی کبیر چه گذشت ، باشد که خدا قلمی شیوا به من دهد .
کاروان زمانی که حرکت کردند ، هیچ کلید واژه ای برای بچه تعریف نشده بود ، خیلی ها ها سردرگم از امدن خود ، خیلی ها خندان وشاد از گذراندن یک اردو در کنار دوستانشان ، خیلی ها بی هدف ؛ بودن ادم هایی که برای پیدا کردن جوابهاشان به این اردو امده بودند و بعضی ها هم بنا به توصیه و اصرار و توفیق اجباری قدم در این وادی گذاشته بودند . کاروان های مسیر خط راس جاده را سردرگم ، در کنار ساحل ابی خلیج همیشه فارس می پیمودند ، مقصد مشخص بود ولی این مقصد ان مقصدی نبود که ما انتظار داشتیم ، راه ما شاید یک راه عادی بود ولی مقصد ان ملکوت بود ، انجا که شهدا به میهمانانشان سلام می دادند و با روی خندان به پشواز راهیان خدا می امدند ، ما رفتیم تا ان راهی را پیدا کنیم ، که دانش ا موختگان مکتب حسین(ع)30 سال پیش پیمودن تا توانستند به ملکوت اعلی برسند ، ما رفتیم تا به سربازان مظلوم روح الله کبیر سلام بدهیم و در مکتب خانه سرخ انها تلمیذ شویم ، ما بی هویت رفتیم ولی هویت بازیافتیم ، ما رفتیم تا درس عاشورای سال 61 هجری را از فرزندان و مریدان روح الله کبیر بیاموزیم ؛ همان هایی که توانستد از مکتب خانه سرخ حسین ابن علی با روسفیدی بیرون بیاییتد ، و فنا فی الله خدا خویش شوند ، ولی ما کجا ایستاده ایم؟ به راستی که زمان ما را با خود برده است و ما مانده ایم و شهدا رفته اند ،
در این سفرنامه سعی دارم که حالت روحی بچه ها رو طی این مدت ، از زمان حرکت تا پایان اردو بیان کنم ، چیزی که این اردو به من نشان داد معجزه خون شهدا بود و بس ، بچه هایی که موقع سوار شدن به اتوبوس ه، بی انگیزه بدون ارمان بی هدف و فقط و فقط برای گذران وقت و چند روز اردو به این سفر اومده بودند ،ادم هایی که میلی به اومدن نداشتند و بنا به اصرا دوستانشان به این سفر امدند ؛ ولی زمانی که به این سفر امدند ،خود واقعیشون رو پیدا کردن .
سکانس اول
ساعت 8 صبح به تاریخ 24 اسفندماه 1391 ، اینجا اتاق 104 خوابگاه پردیس .
3 روزه که مهمون نوروز هستم و صبح زود بلند شدم و دوش گرفتم ، دوست عزیزم داریوش مرادی هی میگفت سید زود باش باید به زیارت عاشورا برسیم ،من هم طبق عادت همیشگی کار رو کش می اوردم ، و هی می گفتم باشه باشه ، و این باشه باشه اینقدر طول کشید تا ساعت شد 9.5 ، بعد از خداحافظی از بچه ها و نوروز ،جل و پلاسم رو ریختم توی کیف لب تابم و رفتیم سمت مسجد دانشگاه ، جایی که محل اعزارم کاروان ها بود . ازدحام خانم ها با وسایل زیاد کنار مسجد نظر هر رهگذری رو به خودش جلب می کرد ، بچه ها درگیر هماهنگ کردن کارهای کاروان بودند ، اتوبوس ها یکی یکی اومدن و وایسادن ، گردان ها مقداد ،مالک ،کمیل .... اسمهای بود که جلوی اتوبوس نصب شده بود و اسم گردان ما هم کمیل بود ، بعد از انجام مراسم بدرقه و کارهای جانبی سوار بر اتوبوس ها به سمت سرزمین لاله ها حرکت کردیم ، مسیر انتخابی از روی بندر لنگه عسلویه و استان بوشهر انتخاب شده بود ، جریان شوخی و خنده و روضه توی مسیر کلا به راه بود . بندر لنگه واسه نماز و نهار وایسادیم ، و چیز جالبی که متوجه اون شدم ، حضور دو تا از هم کلاسی هام توی این اردو بود ، ظاهرا یکی از این بنده خدا ها این توفیق اجباری ، بنا به توصیه دوستش نصیبش شده بود که به این اردو بیاد .بعد از خوندن نماز و خوردن نهار یه چند دقیقه ای به ساحل دریا رفتیم تا کاروان های دیگه هم رسیدند و از این فرصت استفاده کردیم برای گرفتن فیلم و عکس توی لب ساحل ، اونهم لب ساحل لنگه که به نظر من لنگه نداره . بعد از اومدن کاروان ها و یه کمی تفریح توی ساحل سوار بر اتوبوس ها به سمت استان بوشهر و مناطق پارس جنوبی حرکت کردیم .بین راه حدودا چند دقیقه ای خوابم برد ، ولی کلا بیدار بودم واز پنجره شیشه بیرون رو نظاره می کردم ، شعله های پارس جنوبی محیط رو روشن کرده بود و از دور عظمت پارس جنوبی رو به وضوح ببینی ،واقعا مجموعه پارس جنوبی ، مجموعه ای با عظمت بود .
سکانس دوم
ساعت 8 صبح به تاریخ 25اسفندماه 1391 _ورودی شهر اهواز منتظر کاروان های دیگر
از تیغ کشیدن افتاب یه مدته که می گذره و کلان شهر اهواز هم از خواب بیدار شده و به تحرک افتاده ، از اوبوس پیاده شدیم ، هوای ملسیه ، توی اول صبح بوی سمبوسه و فلافل فضا رو پر کرده ، کاروانهای حامل خانم ها خیلی طول کشیده و هنوز نرسیده اند ، حدودا یدو ساعت دیگه میرسند . بعد از نیم ساعت به سمت پادگان دوکوهه حرکت کردیم ، در مسیر کم و بیش می تونستی المان هایی از دفاع مقدس رو ببینی ، زمانی که به اندیشک رسیدیم به سمت پادگان دوکوهه که حدودا 7 کیلومتر تا اندیمشک فاصله داره حرکت کردیم . به ها اکثرا احساس خستگی میکنندو خودم هم پلک هایم به شدت سنگینی می کنه ، اخه توی اتوبوس اصلا خوابم نمیبره .