صبح نزدیک است
افتاب به زودی خواهد درخشید.صبح دل انگیز نزدیک است .

نیومدی یه هفته خسته تر شدم
شکسته بودم و شکسته تر شدم
نیومدی و کوچمون کلافه شد
یه جمعه به ندیدنت اضافه شد
نیومدی و غصه باز نفس گرفت
خدا تو رو یه جمعه دیگه پس گرفت
نیومدی حصار دردُ بشکنی
تو آخرین امید چشمای منی

 

از وبلاگ داداش عباس

یا حق

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ توسط حمید |
رجب (همون حسین خودمون)روی تخت دراز کشیده ، عراقی هم با اپلش داره تخته نرد بازی می کنه ، ارین هم سخت درگیر فیفا ۱۳ جدیده که عراقی دانلود کرده ، سید هم خواب تشریف دارند؛ عزیز هم داره به صورت غضب الود نگاه کارتون می کنه، احتمال قوی داره بن تن نگاه می کنه ، شاید هم جیمی نوترون شایدهم ......؛ نوروز هم فعلا یاغی تشریف داره ، رجب داره بهم میگه :مرد نیستی ننویسی ،

تو، توی  فکر این هستی که سر کلاس مدار چی بپوشی ؟من هم عین جملش رو واستون نوشتم . نمی دونم چه حکمتیه ، چه حرفیه ، اصلا قضیه چیه ؟که حسین فکر می کنه ، اخلاق من توی روزی که مدار الکتریکی دارم تغییر می کنه ؟شاید پیش خودش  یه خوابهایی دیده  ، ولی  از قدیم گفتن : خواب زن چپ می زنه  . امروز رفتم کتابخونه ی پنج استاد ،ناقابل ۳۰ تومن پیاده شدیم و برگشتیم خوابگاه.

کلا امروز یه رو نسبتا عادی بود و خبر و حرف قابل گفتن نداره ، پس سرتون رو درد نیارم ،

تا بعد بای

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ توسط حمید |
تازه رسیده بودم خوابگاه پالایش و کمکی با  علی عشقی پور که مشهور بود به عشقی اشنا شده بودم ،  علی عشقی فارغ تحصیل رشته ی مهندسی مکانیک دانشگاه هرمزگان بود که مسول خوابگاه پالایش بود  خودم و مسعود حیدری که ترم 8 مدیریت صنعتی دانشگاه بود و هم اتاقیم بود نشسته بودیم که اومد و بهم گفت یه کامپیوتری دیگه اومده و اتفاقا اونهم مثل تو روزانه کامپیوتره ،یک دو روز قبلش خبر اومدن یه کامپیوتری که اهل شیراز است رو بهم داده بود ، با اون شیرازی اشنا شده بودم ، اون پسر شیرازی کسی نبود جز میلاد صفایی ، میلاد رو که یادم میاد اوایل سال خیلی سرزنده و باحال تر بود ، اول صبح ساعت 6.45 سوار اتوبوس سرحال داشتیم با همدیگه صحبت می کردیم ،کنار در عقب اتوبوس روی دو تا صندلی روبروی هم نشسته بودیم و داشتیم با همدیکه صحبت می کردیم ، بچه ها خواب و الود و دست و رو نشسته و بی حال ، اینگار تازه باباشون رو کشته باشیم ، داشتن از در عقب واردمی شدند و من هم هم با میلاد صحبت می کردم و هم افرادی رو که سوار می شدند ورانداز می کردم ، در این بین یه پسر قد کوتاه که هیکلی ریز نقش ولی تنومند که نشان از ورزیدگی جسمانی اون می داد  بشاش و خندان با موهای مرتب و لباسی ساده و منظم اومد سوار شد ، از همون نگاه اول صداقت و محبت و یک دلی و یکرنگی رو توی قیافش خوندم ، از قضا اومد وسلام کرد و  کنار میلاد نشست ، قبل از اینکه بیاد من و میلاد داشتیم درباره نفر سوم کامپیوتر که توی خوابگاه است و اتفاقا هم اتاقی میلاد بود  با هم صحبت می کردیم،شخص مورد نظر اومد و نشست. میلاد گفت این اقا همون همکلاسی جدیدمونه ، گفتم :اه ، واقعا ،سلام ،من حمید هستم .گفت من هم نوروز هستم ، گفتم فامیلی شریفتون چیه ؟(نوروز از لحاظ قیافه ای دارای یک قیافه کاملا مردانه است و سنش بالاتر  می زد ، واسه همین اول سعی کردم کمال ادب رو رعایت کنم )گفتن باقری حجت ، گفتم اهل کجایید ؟ایذه. به محض اینکه گفت اهل ایذه هستم ، گفتم بختیاری هستی ؟تبسمی روی لبش نقش بست و گفت :بله .این بله گفتم و سوالات بعدی من سراغاز اشنایی با کسی شد که به جرائت می تونم بگم که یکی از بهترین دوستانم در ایام تحصیلم بوده است، مردی از خطه رادمردان بختیاری از خانواده ای تحصیلکرده که اتفاقا نوروز تهتغاری اون خونست .نوروز مردی است که یک سال هم اتاقی بودن با او من رو با تمام ویژگی  هایش اشنا کرد ، مردی که در صداقت ،دینداری نمونه ، در غیرت وتعصب و چشم پاکیش هیچ شکی ندارم و از نشست و برخواست هایی که با این انسان داشتم برایم محرز شد که نون حلال خورده است و دست پرورده بهترین و پاک ترین زنان ایل و تبار خودش هست . نوروز ادمی است که  همیشه شاد و شنگول است فقط  زمانی که یه مشکل درسی ونمره ای واسش پیش میاد میشه برج زهر مار که با پنج من عسل هم نمیشه اونرو خورد . عیار این ادم توی مرام و معرفت از حد 18 هم رد شده ؛کلا اخرشه ، نوروز ادمی با محبت و ویژگی ها ایلیاتی است با همون صداقت و صمیمیت عشایر پاک دل و باصفا ، نوروز پسری از پسران باافتخار ایل و تبارش هست که خدا افتخار اشنایی با اون رو به من داده . چند روز پیش که اومد یزد کارت معافیت از خدمتش رو با خودش اورده بود ، بهش گفتم نوبتی هم باشه نوبت ازدواج و حدیث عشق ، مثل همیشه خندید و گفت سید عزیز مردم زندش رو می کنن و ما ......گفتم نه باید استین بالا بزنی ، گزینه های خیلی قوی روی میزه، صداش رو اروم کرد و گفت دوتای دیگه جلوی منه و من هم فعلا دانشجو و دستم توی جیب بابام ،هر چند این شوخی بین من و نوروزه ولی نوروز هم کوتاه نمیاد.

حکایت های من و نوروز همچنان باقیست و سر طولانی داره ُ........

تا بعد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۱ توسط حمید |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر