بین زمین و اسمون گیر کرده بودیم ، ولی واقعا اونی نبود که فکرش رو میکردیم ، تسلط بر مفاهیم کافی بود .
والسلام
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم دی ۱۳۹۵ توسط حمید
|
این روزا وقت برای دیگران دارم ولی برای تو نه ، حال تو رو ندارم اما دیگران رو نه ، خوش هام مال بقیس اما تو سهمی ازش نداری ، تو دلتنگ میشی ولی من یادم نمیاد یکی هست که منو میبینه ، من میشینم و به کارهام میرسم ، توی سختی ها تو با من بودی و بس ، ولی الان تو هیچ سهمی از خوشی ها نداردی ، میدانم مشکل از منه نه تو ، مشکل از منه که تو برام........... شدی ، اما چقدر باید بگردم تا مثل تویی رو پیدا بکنم ، کی مثل تو اینقدر منو دوس داره ، کی اینقدر به فکر منه ، کی یار روزای تنهایم بوده ، کی ؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا نزار که که این جریان منو با خودش ببره . الهی العفو
خدا جان منو ببخش.
نوشته شده در تاريخ جمعه دهم دی ۱۳۹۵ توسط حمید
|
خستم شد از بس جون کندم ، دلم مادرم رو میخواهد .
هر چه قدر هم بزرگ شده باشم ،باز هم همان پسر بچه کوچک مادرم هستم .
خوابگاه غدیر _زانکو هم اونطرف در حال خدازدگی و اسلاید خوندن
یا علی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم دی ۱۳۹۵ توسط حمید
|